فهرس الكتاب

الصفحة 996 من 1009

اللّهِ»: براى رضاى خدا اقدام كرد، بزرگى، آب كم؛ «رجُلٌ ذو وجهين» : مرد دو رو؛ «وَجْهُ الثوبِ و نحوه» : رويه لباس؛ «وَجْهُ الدّهر» : آغاز روزگار؛ «وَجْهُ الكلامِ» : مقصود و هدف سخن؛ «الكلامُ فيه على وُجُوهٍ أو على أربعةِ اوْجُهٍ» : سخن گونه بسيار دارد يا بر چهار گونه است؛ «وَجْهُ الشبَه» : وجه تشابه؛ «الوَجْهُ الجانبيّ او الجنب في الهَرَم و المَوشُور» (ه) ضلعهاى شكل هرم يا منشور باستثناى قاعده آن؛ «كثيرُ الوجوه» (ه) : جسمى است كه اطراف آن ضلعهاى متساوى از تمام جهات باشد.

=الوِجْه-

جانب و ناحيه.

=الوَجُه-

مرادف (الوَجِه) است.

=الوَجَه-

آب كم.

=الوَجِه-

صاحب مقام و منزلت.

=الوُجْهَة-

بمعناى (الجِهَة) است.

=الوِجْهَة-

بمعناى (الجِهَة) است.

=الوُجُوب-

مص، ضرورت اقتضاى ذات و تحقق آن در خارج.

=الوُجُود-

مص، هستى، وجود.

=الوُجُودِيّ-

منسوب به وجود، ضد عدمىّ است.

=الوُجُودِيَّة-

مكتب فلسفى اصالت وجود است.

=الوُجُور-

دارو كه در دهان ريخته شود.

=الوَجُور-

مرادف (الوُجُور) است.

=وَجِيَ-

يَوْجَى وَجىً [وجي] الماشي: سم ستور ساييده يا باريك شد.

=الوَجِي-

[وجي] : «مَاشٍ وَجٍ» : ستور سم ساييده و باريك پا.

=الوَجِيّ-

[وجي] : آنكه نه خير و نه سودى داشته باشد؛ «ماشٍ وَجِيٌّ» : آنكه پاى نرم و نازك يا ساييده دارد.

=الوَجْيَاء-

[وجي] : مؤنث (الوَجِيّ) است.

=الوَجِي ء-

[وجأ] : آنكه مورد ضرب يا جرح با دست يا چاقو قرار گرفته باشد.

=الوَجِيئَة-

[وجأ] : خرما يا ملخ كوبيده كه با روغن مخلوط و خورده شود،- (ح) : گاو.

=الوَجِيبَة-

وظيفه، مقررى، ماهانه، معامله اقساطى؛ «قد استوفيتَ وَجِيبَتك» : اقساط بدهى خود را پرداختى.

=الوَجِيَة-

[وجي] : مؤنث (الوَجِي) است.

=الوَجِيد-

ج وُجْدان: زمين مسطح و هموار.

=الوَجِيز-

كم و مختصر،- مِنَ الْكُلام: سخن كوتاه و قابل فهم؛ «بوَجيز العِبَارَة» : با گفتارى كوتاه.

=الوَجِيف-

مص، افتادن از ترس.

=الوَجِين-

ج وُجْن: كناره دره، زمين بلند و سخت.

=الوَجِيه-

ج وُجُهَاء: بزرگ قوم، مرد گرانقدر و عالى مقام،- من الأكسية: لباس دورويه؛ «سببُ وَجِيهٌ» : علت قابل قبول و خردمندانه.

=الوَجِيهَة-

ج وَجِيهات و وَجَائِه: مؤنث (الوجيه) است،- ج وَجَائِه: مهره دو رو كه چهره در آن مانند آئينه ديده مى شود و براى چشم زخم معمولًا بر گردن مىويزند.

=وَحَى-

-وَحْيًا [وحي] إلى فلانٍ: به او اشاره نمود، بسوى او پيامى فرستاد،- اليه او وَحَى اليهِ كلامًا: پنهانى با او سخن گفت،- اللّه في قلبهِ كذا: خداوند به او وحي يا الهام نمود،- الذّبيحةَ: قربانى را با شتاب ذبح نمود،- وَحْيًا و وَحىً و وَحَاءً: شتاب كرد.

=وَحَّى-

تَوْحِيَةً [وحي] ذبيحتَهُ: قربانى خود را با شتاب ذبح نمود،- هُ: او را شتابانيد.

=الوَحَى-

ج وُحِيّ [وحي] : آوا، شتاب، آتش، پادشاه، مرد بزرگوار.

=الوَحَاة-

[وحي] : آوا، صوت.

=وُحَادَ-

[وحد] : معدول از (وَاحِد وَاحِد) است؛- «جاؤُوا وُحَاد» يكى پس از ديگرى آمدند و نيز در مؤنث چنين مىيد زيرا غير منصرف است بعلت عدل و وصف.

=الوَحَام-

مرادف (الوِحَام) است.

=الوِحَام-

اسم است از «وَحِمَتِ الحُبْلَى» : ويار زن آبستن.

=وَحَدَ-

يَحِدُ وَحْدًا و وَحْدَةً و حِدَةً و وُحُودًا: در كار خود به تنهائى اقدام كرد.

=وَحُدَ-

يَحِدُ وَ حَادَةً و وُحُودَةً: مرادف (وَحَدَ) است.

=وَحَّدَ-

تَوْحِيدًا [وحد] اللّهَ: به خداى يكتا ايمان آورد؛ «لا إلهَ إلّا اللّهُ» گفت،- المتعدّدَ: آنرا يكى كرد،- العددَ: بر آن عدد يكى افزود؛ «وَحَّدْتُ العشرة» : شماره ده را يازده كردم.

=الوَحْد-

مص،: «رأيْتُهُ وَحْدَهُ او جاءَ وَحْدَهُ» او را تنها ديدم يا او به تنهايى آمد. اين كلمه مصدرى است كه مثنى و جمع ندارد، و نصب آن بنا بر حال بودن است به تقدير (منفردًا) و گفته اند اضافه نميشود مگر در جمله «فلانٌ نَسِيجُ وحْدِهِ» كه در مدح و ستايش بكار مى رود و «فلانٌ عُيَيْر وَحْدِهِ و جُحيش وَحْدِهِ» كه در مذمت و نكوهش بكار مى رود؛ «رَجُلٌ وَحْدٌ» : مرد تك و تنها؛- «اجِيرُ الوَحْدِ» : مزدور يكنفر؛ «الأجير المشترك» :

مزدور چند نفر و اين از مسائل فقهى است.

=الوَحَد-

تنها، يگانه.

=الوَحِد-

مرادف (الوَحَد) است.

=الوُحْدان-

جمع (واحد) از قوم است؛ «جاؤوا وُحْدانًا و زَرَافاتٍ» يكايك و گروه گروه آمدند.

=الوَحْدانِيّ-

منفرد به نفس، تك رو.

=الوَحْدانِيَّة-

تنهائى، گوشه نشينى.

=الوَحْدَة-

مص، كمى، همبستگى قوم و اتحاد؛ «وَحْدَة الأمَّة» اتحاد ملت؛ «الوحْدةُ الرّوحية» : همبستگى معنوى؛ «الوَحدة الاقتصاديّة» : اتحاد اقتصادى،- (ا ع) : يگان سرباز؛ «الوَحْدَة الفلكيَّةً» (فك) : معدل فاصله زمين از خورشيد كه مساوى با 149500000 كيلومتر است.

=الوَحَدَة-

مؤنث (الوَحَد) است.

=الوَحِدَة-

مؤنث (الوَحد) است.

=وَحِرَ-

يَوْحَرُ وَحَرًا: خوراكى را كه جانور زبان زده بود خورد و مسموم شد،- الطعامُ:

در غذا (وَحَرَة) جانور سمى افتاد،- يَحِرُ و يَوْحَرُ و يَيْحَرُ وَحَرًا عليه: بسيار خشمگين و سينه اش پر كينه شد.

=الوَحْر-

كينه، خشم سخت، قلب و غش.

=الوَحَر-

مص، خشم، كينه، وسوسه هاى سينه.

=الوَحِر-

آنكه خشم وى سخت شده و دل او پر از كينه باشد؛- «طَعَامُ وَحِرٌ» : غذائيكه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت