اللّهِ»: براى رضاى خدا اقدام كرد، بزرگى، آب كم؛ «رجُلٌ ذو وجهين» : مرد دو رو؛ «وَجْهُ الثوبِ و نحوه» : رويه لباس؛ «وَجْهُ الدّهر» : آغاز روزگار؛ «وَجْهُ الكلامِ» : مقصود و هدف سخن؛ «الكلامُ فيه على وُجُوهٍ أو على أربعةِ اوْجُهٍ» : سخن گونه بسيار دارد يا بر چهار گونه است؛ «وَجْهُ الشبَه» : وجه تشابه؛ «الوَجْهُ الجانبيّ او الجنب في الهَرَم و المَوشُور» (ه) ضلعهاى شكل هرم يا منشور باستثناى قاعده آن؛ «كثيرُ الوجوه» (ه) : جسمى است كه اطراف آن ضلعهاى متساوى از تمام جهات باشد.
جانب و ناحيه.
مرادف (الوَجِه) است.
آب كم.
صاحب مقام و منزلت.
=الوُجْهَة-
بمعناى (الجِهَة) است.
=الوِجْهَة-
بمعناى (الجِهَة) است.
=الوُجُوب-
مص، ضرورت اقتضاى ذات و تحقق آن در خارج.
=الوُجُود-
مص، هستى، وجود.
=الوُجُودِيّ-
منسوب به وجود، ضد عدمىّ است.
=الوُجُودِيَّة-
مكتب فلسفى اصالت وجود است.
=الوُجُور-
دارو كه در دهان ريخته شود.
=الوَجُور-
مرادف (الوُجُور) است.
=وَجِيَ-
يَوْجَى وَجىً [وجي] الماشي: سم ستور ساييده يا باريك شد.
=الوَجِي-
[وجي] : «مَاشٍ وَجٍ» : ستور سم ساييده و باريك پا.
=الوَجِيّ-
[وجي] : آنكه نه خير و نه سودى داشته باشد؛ «ماشٍ وَجِيٌّ» : آنكه پاى نرم و نازك يا ساييده دارد.
=الوَجْيَاء-
[وجي] : مؤنث (الوَجِيّ) است.
=الوَجِي ء-
[وجأ] : آنكه مورد ضرب يا جرح با دست يا چاقو قرار گرفته باشد.
=الوَجِيئَة-
[وجأ] : خرما يا ملخ كوبيده كه با روغن مخلوط و خورده شود،- (ح) : گاو.
=الوَجِيبَة-
وظيفه، مقررى، ماهانه، معامله اقساطى؛ «قد استوفيتَ وَجِيبَتك» : اقساط بدهى خود را پرداختى.
=الوَجِيَة-
[وجي] : مؤنث (الوَجِي) است.
=الوَجِيد-
ج وُجْدان: زمين مسطح و هموار.
=الوَجِيز-
كم و مختصر،- مِنَ الْكُلام: سخن كوتاه و قابل فهم؛ «بوَجيز العِبَارَة» : با گفتارى كوتاه.
=الوَجِيف-
مص، افتادن از ترس.
=الوَجِين-
ج وُجْن: كناره دره، زمين بلند و سخت.
=الوَجِيه-
ج وُجُهَاء: بزرگ قوم، مرد گرانقدر و عالى مقام،- من الأكسية: لباس دورويه؛ «سببُ وَجِيهٌ» : علت قابل قبول و خردمندانه.
=الوَجِيهَة-
ج وَجِيهات و وَجَائِه: مؤنث (الوجيه) است،- ج وَجَائِه: مهره دو رو كه چهره در آن مانند آئينه ديده مى شود و براى چشم زخم معمولًا بر گردن مىويزند.
=وَحَى-
-وَحْيًا [وحي] إلى فلانٍ: به او اشاره نمود، بسوى او پيامى فرستاد،- اليه او وَحَى اليهِ كلامًا: پنهانى با او سخن گفت،- اللّه في قلبهِ كذا: خداوند به او وحي يا الهام نمود،- الذّبيحةَ: قربانى را با شتاب ذبح نمود،- وَحْيًا و وَحىً و وَحَاءً: شتاب كرد.
=وَحَّى-
تَوْحِيَةً [وحي] ذبيحتَهُ: قربانى خود را با شتاب ذبح نمود،- هُ: او را شتابانيد.
=الوَحَى-
ج وُحِيّ [وحي] : آوا، شتاب، آتش، پادشاه، مرد بزرگوار.
=الوَحَاة-
[وحي] : آوا، صوت.
=وُحَادَ-
[وحد] : معدول از (وَاحِد وَاحِد) است؛- «جاؤُوا وُحَاد» يكى پس از ديگرى آمدند و نيز در مؤنث چنين مىيد زيرا غير منصرف است بعلت عدل و وصف.
=الوَحَام-
مرادف (الوِحَام) است.
=الوِحَام-
اسم است از «وَحِمَتِ الحُبْلَى» : ويار زن آبستن.
=وَحَدَ-
يَحِدُ وَحْدًا و وَحْدَةً و حِدَةً و وُحُودًا: در كار خود به تنهائى اقدام كرد.
=وَحُدَ-
يَحِدُ وَ حَادَةً و وُحُودَةً: مرادف (وَحَدَ) است.
=وَحَّدَ-
تَوْحِيدًا [وحد] اللّهَ: به خداى يكتا ايمان آورد؛ «لا إلهَ إلّا اللّهُ» گفت،- المتعدّدَ: آنرا يكى كرد،- العددَ: بر آن عدد يكى افزود؛ «وَحَّدْتُ العشرة» : شماره ده را يازده كردم.
=الوَحْد-
مص،: «رأيْتُهُ وَحْدَهُ او جاءَ وَحْدَهُ» او را تنها ديدم يا او به تنهايى آمد. اين كلمه مصدرى است كه مثنى و جمع ندارد، و نصب آن بنا بر حال بودن است به تقدير (منفردًا) و گفته اند اضافه نميشود مگر در جمله «فلانٌ نَسِيجُ وحْدِهِ» كه در مدح و ستايش بكار مى رود و «فلانٌ عُيَيْر وَحْدِهِ و جُحيش وَحْدِهِ» كه در مذمت و نكوهش بكار مى رود؛ «رَجُلٌ وَحْدٌ» : مرد تك و تنها؛- «اجِيرُ الوَحْدِ» : مزدور يكنفر؛ «الأجير المشترك» :
مزدور چند نفر و اين از مسائل فقهى است.
=الوَحَد-
تنها، يگانه.
=الوَحِد-
مرادف (الوَحَد) است.
=الوُحْدان-
جمع (واحد) از قوم است؛ «جاؤوا وُحْدانًا و زَرَافاتٍ» يكايك و گروه گروه آمدند.
=الوَحْدانِيّ-
منفرد به نفس، تك رو.
=الوَحْدانِيَّة-
تنهائى، گوشه نشينى.
=الوَحْدَة-
مص، كمى، همبستگى قوم و اتحاد؛ «وَحْدَة الأمَّة» اتحاد ملت؛ «الوحْدةُ الرّوحية» : همبستگى معنوى؛ «الوَحدة الاقتصاديّة» : اتحاد اقتصادى،- (ا ع) : يگان سرباز؛ «الوَحْدَة الفلكيَّةً» (فك) : معدل فاصله زمين از خورشيد كه مساوى با 149500000 كيلومتر است.
=الوَحَدَة-
مؤنث (الوَحَد) است.
=الوَحِدَة-
مؤنث (الوَحد) است.
=وَحِرَ-
يَوْحَرُ وَحَرًا: خوراكى را كه جانور زبان زده بود خورد و مسموم شد،- الطعامُ:
در غذا (وَحَرَة) جانور سمى افتاد،- يَحِرُ و يَوْحَرُ و يَيْحَرُ وَحَرًا عليه: بسيار خشمگين و سينه اش پر كينه شد.
=الوَحْر-
كينه، خشم سخت، قلب و غش.
=الوَحَر-
مص، خشم، كينه، وسوسه هاى سينه.
=الوَحِر-
آنكه خشم وى سخت شده و دل او پر از كينه باشد؛- «طَعَامُ وَحِرٌ» : غذائيكه