-هَزْعًا: شتاب كرد، تمام شد،- الشّي ءَ: آن چيز را شكست.
تَهْزيعًا [هزع] هُ: آن را شكست.
=الهُزَع-
(ح) : شير بسيار درنده.
=الهَزَع-
نگراني و دلهره.
=هَزِقَ-
-هَزَقًا: با نشاط شد،- فِى الضِّحْك:
بسيار خنديد.
=الهَزَق-
نشاط و سبكبالى، شدت آواى رعد (تندر) .
=الهَزِق-
تندر سخت و پُر صدا،- من الرّجال:
مرد سبك و پر خنده و نامرتب.
=الهَزقَة-
من النساءَ: زنى كه در يكجاى قرار نگيرد.
=هَزَلَ-
-هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا: لاغر شد،- تْ حالُ فلان: فلانى ناخوش شد،،-- هَزْلًا القومُ: دارائى آن قوم از دست رفت.،- فلانٌ:
ستور و دام او مردند و او نيازمند و فقير شد.
=،- الدّابةَ: ستور را در اثر عدم توجّه به آن لاغر كرد،- في كلامه: شوخى كرد و هذيان گفت.
=هَزِلَ-
-هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا: لاغر و ناتوان شد.
=هُزِلَ-
-هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا: مرادف (هَزِلَ) است.
=هَزَّلَ-
تَهْزِيلًا [هزل] هُ: آنرا لاغر و ناتوان كرد.
=هَزَمَ-
-هَزْمًا العدوَّ: دشمن را شكست داد،- لهُ حقَّهُ: حق او را خورد،- فُلانًا: او را كشت،- الشي ءَ: با دست بر آن چيز فشار آورد كه فرو رفتگى در آن پديد آمد،- البِئْرَ:
چاه را كند،- تِ القوسُ: كمان صدا داد،- هَزْمًا و هُزُومًا اللّيلُ: شب به صبح نزديك شد.
=هُزِمَ-
«هُزِمْتُ عليهِ» : بر او مهربان شدم.
=هَزَّمَ-
تَهْزِيما [هزم] العدوَّ: بمعناى (هَزَمَ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد.
=الهَزْم-
مص،- ج هُزُوم: زمين هموار، ابر نازك و بى باران.
=الهَزِم-
من الخيل: اسب رام؛ «غَيْثٌ هَزِمٌ» :
باران ريز كه بند نيايد؛ «فَرَسٌ هَزِمُ الصّوتِ» : اسبى كه شيهه آن همانند تندر باشد.
=الهَزْمَة-
ج هَزْم و هُزُوم و هَزَمَات: اسم مرّه از (هَزَمَ) است، فرورفتگى در سينه يا در سيب در اثر فشار با دست، زمين نرم و هموار؛ «هُزُمُ الجوفِ» : جاى خوراك و نوشاك در شكم.
=الهَزْهَاز-
[هزهز] : آب بسيار و روان؛ «سَيْفٌ هَزْهازُ» شمشير صاف و درخشان.
=هَزْهَزَ-
هَزْهَزَةً [هزهز] الشي ءَ: آن چيز را تكان داد،- هُ: آنرا خوار و زبون كرد.
=الهُزْهُز-
[هزهز] : آب بسيار و روان.
=الهَزْهَزَة-
[هزهز] : مص، فتنه و آشوب بر پا نمودن در ميان مردم.
=الهَزُوم-
كمان آواز دهنده.
=الهَزِير-
رانده شده.
=الهَزِيز-
[هزّ] : مص، طنين آواى تندر (رعد) ، صداى باد.
=الهَزِيع-
ج هُزُع من الليل: پاسى از شب (يك سوم و يا يك چهارم آن) و گفته مى شود بمعناى ساعتى از شب نيز مى باشد.
=الهَزِيل-
ج هَزْلَى: لاغر بر خلاف فربه.
=الهِزِّيل-
بسيار لاغر.
=الهُزَّيْلَى-
عمل افسونگر و حركات دست او با انديشه هاى كاذب.
=الهَزِيلَة-
ج هَزَائِل و هَزْلَى: اسم مشتقّ است از (الهُزال) مانند (الشّتيمة) كه از (الشَّتم) گرفته شده است. سپس اين كلمه (الهزيلة) بر شتران لاغر اطلاق گرديده است.
=الهَزِيم-
صداى تندر، تندر، اسب سخت آواز؛ «جيشٌ هَزِيمٌ» : لشكر شكست خورده و فرارى؛ «غَيْثٌ هَزِيمٌ» : بارانى كه بند نيايد.
=الهَزِيمَة-
اسم است از (هَزَمَ) ، مفرد (الْهَزَائِم) است بمعناى چاههاى پر از آب؛ «روحُ الهزيمةِ» : عدم اطمينان به پيروزى؛ «هَزِيمَةُ الفَرَسِ» : ريزش عرق اسب بهنگام سخت دويدن.
=هَسَّ-
-هسًّا [هسّ] الشي ءَ: آن چيز را كوبيد و شكست،- الكلامَ: سخن را پنهان نمود،-- هَسًّا: با خود سخن گفت.
=الهَسَاس-
[هسّ] : «هَسَاسُ الجِنِّ» : گونه اى راه رفتن و سخن گفتن پريان (جنيّان) .
=الهَسَاهِس-
[هسهس] : راه رفتن در شب؛ «هَسَاهِسُ النّاسِ» : سخنان پنهانى مردم.
=الهَسْهَاسِ-
[هسهس] : سخنان نامفهوم، انديشه ها و وسوسه هاى دل، چوپانى كه تمام شب گوسفندان را چرا دهد، آنكه همه شب را براى كارى بيدار بماند، قصّاب.
=هَسْهَسَ-
هَسْهَسَةً [هسهس] الدرعُ أو الحليّ: زره يا زينت آلات صدا كرد،- الماءُ: آب روان شد،- الحَديثَ: سخن را پنهان داشت.
=الهَسْهَسة-
[هسهس] : مص، صداى تكان خوردن زره و يا زينت آلات، هر چه كه صداى آهسته داشته باشد.
=الهَسِيس-
[هسّ] : سخن پنهان، كوفته و ريزه از هر چيزى؛ «هَسِيسُ الجِنَّ» : همهمه جن در بيابان.
=هَشَّ-
-هَشَاشَةً و هَشَاشًا [هشّ] : لبخند زد و براى عطا و بخشش فروتنى كرد، شادمان و با نشاط شد؛ «هَشَشْتُ و هَشِشْتُ بفلانٍ و لفلانٍ و اهِشُّ و اهَشُّ به و لَهُ» : براى او آماده بخشش شدم،-- هُشُوشَةً الرّجُلُ: آن مرد افسرده و سست شد،- الخُبزُ: نان نرم و ترد شد،-- هَشًّا ورقَ الشجر: با عصا به برگ درخت زد تا فرو ريزد،-- هَشَاشَةً و هُشُوشًا العودُ: چوب نرم و قابل شكستن شد،- العودُ: چوب نرم و سست شد.
=الهَشّ-
[هشّ] : مص، نرم و سست از هر چيزى.
=الهَشَاش-
[هشّ] : خبزٌ هَشَاشٌ»: نان نرم.
=الهَشَّاشَة-
[هشّ] : «قِرْبةٌ هَشَّاشَةُ» : مشكى كه بر اثر نازكى پوست آب از آن روان باشد.
=الهِشَام-
بخشش و كرم.
=الهَشَّة-
[هشّ] : «خبزةٌ هَشَّةٌ» : نان ترد.
=هَشَّشَ-
تَهْشِيشًا [هشّ] هُ: آنرا ناتوان كرد، با نشاط و خوشحال كرد.