فهرس الكتاب

الصفحة 210 من 1009

=البَوَاح-

[بوح] : نمايان و آشكار؛ «فَعَلَهُ بَوَاحًا» : آن كار را آشكار كرد.

=البَوَار-

[بور] : مص، كساد، ركود، نابودى؛ «دَارُ الْبَوَارِ» : دوزخ.

=البَوَّاريّ-

فروشنده ى بوريا.- اين واژه فارسى است-

البَوازِغ-

من النجوم: ستاره هاى برآمده و روشن

البَوَاسِق-

جمع (الْبَاسِقَة) است؛ «بَوَاسِقُ السَّحَابِ» : آغاز ابر شدن هوا.

=البَواطِن-

جمع (الْبَاطِن) است «بَوَاطِنُ الامور» : باطن امرها و كارها،- «بَوَاطِنُ الأرضِ» :

غارها و رخنه ها و شكافها در زير زمين.

=البَوَّاق-

(مو) : بوقزن، آنكه در بوق مى دمد.

=البَوَاكِر-

جمع (الْبَاكِرَةُ) است، عشوه گران برتر.

=البُوَال-

(طب) : بيماري ادرار و پيشاب بسيار و پيوسته، ديابت.

=البُوَان-

ج أَبْوِنة و بُون و بُوَن: ستون برافراشته كه چادر را بر روى آن نصب كنند.

=البِوَان-

مترادف (الْبُوَان) است.

=البَوَانِي-

[بني] (ع) : استخوانهاى سينه، دست و پاى شتر؛ «بَوَانِي الْبَيْتِ» : ستونهاى خانه؛ «بَنَى الْبَيْتَ عَلَى بَوَانِيهِ» : خانه را بر روى ستونهايش بنا كرد و ساخت.

=بَوَّأَ-

تَبْوِيئًا و تَبْوِئَةً [بوأ] الرمحَ نحوَه: نيزه را به سوى او راست و استوار كرد،- هُ وَ لَهُ مَنْزِلًا:

براى او خانه اى آماده كرد و او را سكونت داد، الْمَكَانَ: به آن مكان درآمد.

=بَوَّبَ-

تَبْوِيبًا الكتابَ: كتاب را به بابها تقسيم كرد.

=البُوبِلِين-

پارچه ايست كه از ابريشم و پشم بافته مى شود. پوپلين.

=البُوت-

(ن) : درختى است از رسته ى ورديّات بسان زالزالك، داراى برگهاى ريز و شكوفه هاى سفيد يا گلى رنگ و در مناطق معتدل كاشت مى شود.

=البُوتَاس-

(ك) : پوتاس، جسمى است جامد و سفيد مكنده ى نم است و در آب به آسانى ذوب مى شود،- و در اصطلاح متداول بمعناى كاربنات پوتاسيوم است كه در امور پاكيزگى و نظافت بكار مى رود.

=البُوتَاسْيُوم-

(ك) : پوتاسيوم، جسمى است ساده و سفيد رنگ نقره اى و نرم. اين ماده در بسيارى از تركيبات بكار مى رود و از املاح آن كود ساخته مى شود.

=البُوتَان-

(ك) : گاز بوتان كه در سوخت از آن استفاده مى شود.

=البُوتَقَة-

بوته ى گداختن فلزات.- اين واژه فارسى است-

البَوْحى-

افتادِگان بر روى زمين؛ «تَرَكَهُم بَوْحَى» : آنها را افتاده بر زمين رها كرد.

=البُودْرَة-

پودر، گردى است كه معمولًا زنان در آرايش بكار مى برند.

=البُودَقة-

مترادف (البُوتَقَةُ) است.

=بَوَّرَ-

تَبْوِيرًا [بور] الارضَ: زمين را بى كشت و باير كرد.

=البُور-

للمفرد و الجمع [بور] : زمين كه در آن كشت نشده باشد، تباه و نابود شده، آنكه در او خيرى نباشد؛ «امْرَأةٌ بُورٌ و قومٌ بُورٌ» : زنى بى خير و قومى بى خبر و بى فايده.

=البورجُوَازِيَّة-

طبقه ى مردم متوسطِ جامعه كه شامل كارگران و كارمندان و توانگران و سرمايه داران مى باشد. اين گروه از مردم معمولًا از نظر فراخى و دخل و خرج در يك سطح زندگى مى كنند.- اين واژه فرانسه است-

البُورْصَة-

بورس، مجتمع بازرگانان و نمايندگان بانكها و پيشه وران و اصناف بازاريان براى تجارت و مضاربه و خريد و فروش.- اين واژه ايتاليائى است-

البُورَق-

(ك) : بوره، بوره ى ارمنى. گويند كه از نمك قويتر است ولى سفت نمى شود. (اين واژه فارسى است و بنا بقولى يونانى است) .

=بُورِكَ-

[برك] فيكَ: اين تعبير براى دعا نيست و بلكه براى جواب رد به سئوال كننده است، بمعناى (خدا بدهد، برو روزيت را از جاى ديگر بخواه و مانند آن) مى باشد.

=البُوري-

بوق.- اين واژه تركى است-

البُورِيّ-

ج بَوَارِيّ (ح) : گونه اى ماهى كه از رودخانه بدست مىيد- اين واژه فارسى است-

البُورِيَّة-

حصير بوريا، فرش بوريا.

=بَوَّزَ-

تَبْوِيزًا فلانٌ: فلانى اخم كرد و ترش روى شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=البُوز-

پوزه كه معمولًا بر پوزه ى خوك اطلاق مى شود. اين واژه در زبان متداول رايج است،- (ط) : گونه اى شيرينى كه از شير و شكر يخ زده تهيه مى شود. اين واژه فارسى بمعناى يخ زده است.

=البُوزَة-

(ط) : مترادف (البُوز) است بمعناى پوزه.- اين واژه فارسى است-

البُوسْطَة-

پُست كه نام ديگر آن (الْبَريد) است.- اين واژه ايتاليائى است-

البُوسِير-

ج بَوَاسِير (طب) : مترادف (الْبَاسُور) بمعناى بيمارى بواسير است.

=البَوْش-

مطلق دام و ستور.- اين واژه در زبان متداول رايج است-

البُوصَة-

ج بُوصَات: مقياس قديمى براى طول است كه با 27 ميليمتر مساوى است.

=البُوصُلَة-

قطب نما، نام ديگر آن (الْحُكّ) است.- اين واژه ايتاليائى است-

البُوط-

گونه اى كفش ساقه بلند است، پوتين.- اين واژه فرانسه است-

البُوظَة-

گونه اى بستنى است كه از شير و شكر و مواد ديگر تهيه مى شود.

=البُوع-

[بوع] : مترادف (الْبَاع) است،- (ع ا) : استخوانى كه زير انگشت ابهام پاست؛ «لَا يَعْرِفُ كُوعَهُ مِنْ بُوعِهِ» : اين مثل درباره ى جهل كامل زده مى شود.

=البَوْع-

مترادف (الْبَاع) است.

=البُوغَاز-

ج بَوَاغِيز: تنگه، آبى كه در ميان دو خشكى قرار دارد و دريا را به هم وصل مى كند.- اين واژه تركى است-

البُوغَنْفيلية-

(ن) : گياهى است از رسته ى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت