پهن كه خاك آن نرم باشد يا زمينى كه آب در آن فرورفته باشد، نان پهن و نازك.
واحد (الرقّاق) براى نان است.
=رَقَأَ-
-رَقْأً و رُقُوءًا [رقأ] الدمعُ أو الدمُ: اشك يا خون خشك شد و بند آمد،- رَقْأ في الدّرجة:
بالا رفت،- بينَهم: ميان آنها را آشتى داد يا فساد انداخت.
=رَقَبَ-
-رُقُوبًا و رَقُوبًا و رَقَابَةً و رِقْبَانًا و رِقْبَةً و رَقْبَةً هُ:
از او پاسدارى كرد، منتظر او شد، از او بر حذر شد، ريسمانى بر گردن او انداخت،- النَّجْمَ: ستاره ى آسمان را نگريست.
=الرَّقَب-
كلفتى يا ستبرى گردن.
=الرُّقْبَى-
بخشيدن خانه يا جز آن به كسى مشروط بر اينكه هرگاه يكى از آن دو نفر زودتر بميرد خانه يا آن چيز بديگرى تعلق يابد.
=الرَّقْبَاء-
مؤنث (الأرْقَبْ) است.
=الرَّقَبَان-
گردن كلفت.
=الرَّقَبَانِيّ-
مترادف (الرقَبَان) است.
=الرُّقْبة-
گودالى است كه براى شكار پلنگ حفر كنند همچنانكه واژه ى (الزبْيَة) براى شكار شير مى باشد.
=الرِّقْبة-
نگهبانى، پاسدارى، حراست، ترس.
=الرَّقَبَة-
ج رقَاب و رَقَبَات و رَقَب و أَرْقُب: گردن يا قسمت پائين آن،- (مو) : قسمت بالاى عود يا بربط، بنده و برده؛ «رَقَبَة الطرِيقِ» : در اصطلاح شرع زمينى است كه در آن راه بديگر زمينها باشد؛ «رَقَبَة الماءِ» : در اصطلاح شرع مجراى آبى است كه در آن آب روان مى شود.
=الرِّقَة-
[ورق] : آغاز روئيدن گياه است بهنگاميكه سبز شود، زمينى كه در تابستان بر آن باران ببارد و سبز شود،- ج رِقُون:
سكه هاى درهم كه ضرب شده باشند.
=الرَّقَّة-
ج رِقَاق [رقّ] : زمينى كه آب آن را پوشاند و سپس آب در آن فرو رود.
=الرِّقَّة-
[رقّ] : رقّت، رحمت، شرم؛ «رِقّةُ الجَانِبِ» : اين تعبير كنايه از ضعف و ناتوانى است؛ «رِقَّةُ الشعور» : حِسّ كردن؛ «رِقَّةُ الطَّبْع» : لطافت و مهربانى؛ «رِقَّةُ العَيْشِ» : فراخى زندگى و نعمت بسيار.
=رَقَدَ-
-رَقْدًا و رُقُودًا و رُقَادًا: خوابيد،- الحَرُّ:
گرما رفت،- تِ السوقُ: بازار كساد شد،- عن الأَمرِ: از آن كار غفلت ورزيد،- عن ضَيفِهِ: از ميهمان خود پذيرائى نكرد.
=الرَّقَدَانُ-
برجستن بزغاله و برّه از نشاط و شادمانى.
=الرَّقْدَة-
يك بار خوابيدن.
=الرَّقْرَاق-
[رقرق] : آنچه كه درخشنده باشد،- من الدَّمعِ: اشكى كه در چشم بگردد و روان نشود،- من السَّحاب: ابرى كه رفته و بازگشته است.
=رَقْرَقَ-
رَقْرَقَةً [رقرق] الماءَ: آب را به نرمى ريخت،- العينَ: اشك چشم را روان كرد،- الخَمْر: مى را با آب آميخت،- الطيبَ في الثوبِ: درون جامه را عطر آگين كرد.
=رَقشَ-
-رَقْشًا هُ: آن را نقش و نگار كرد.
=رَقَّشَ-
تَرْقِيشًا الكلامَ: سخن را نوشت، سخن را آراست و نيكو نوشت، سخن را نگارين كرد، سخن را با آب و تاب نوشت،- الصَّحيفَةَ: صفحه را خط كشى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد سخن چينى كرد.
=الرَّقْش-
رنگى كه در آن تيره گى و سياهى باشد.
=الرَّقْشَاء-
مؤنث (الأَرْقَش) است، بانگ شتر كه از گلو در آيد،- (ح) : نام حشره ايست،- مِن الحَيّاتِ: مار سياه و سفيد.
=الرَّقْشَة-
مترادف (الرَّقش) است.
=رَقَصَ-
-رَقْصًا: با آواز يا آهنگ موسيقى رقصيد، با جست و خيز راه رفت، سرگردان شد،- في الْكَلَام: در سخن گفتن شتاب كرد،- النَّبِيذُ: مي جوشيد،- رَقْصًا و رَقَصًا و رَقَصَانًا الْجَمَلُ: شتر دويد.
=رَقَّصَ-
تَرْقِيصًا هُ: او را رقصانيد.
=رَقِطَ-
-رَقَطًا: به رنگ سياه با نقطه هاى سفيد يا سفيد با نقطه هاى سياه شد.
=رَقَّطَ-
تَرْقِيطًا على الثوب: بر روى جامه مركّب يا مانند آن را پاشيد و بر آن نقطه هاى سفيد و سياه ايجاد شد.
=الرَّقْطَاء-
مؤنث (الأَرْقَط) است،- (ن) :
گياهانى كه براى زينت كشت مى شوند.
=الرُّقْطَة-
سياهى كه در آن خالهاى سفيد يا سفيدى كه در آن خالهاى سياه باشد.
=رَقَعَ-
-رَقْعًا الثوبَ: جامه ى پاره را وصله زد و دوخت،- الشيخُ: آن پيرمرد بر كف دو دست خود تكيه داد و برخاست،- الغَرَضَ بِسَهْمِهِ: هدف را با تير زد،- الرجُلَ: آن مرد را هجو كرد،- ذَنَبَهُ بالسَّوطِ: او را با تازيانه زد،- في السيْرِ: در راهپيمائى شتاب كرد.
=رَقُعَ-
-رَقَاعَةً: گول يا احمق شد، بى شرم شد.
=رَقَّعَ-
تَرْقِيعًا الثوبَ: جامه را وصله زد.
مترادف (رَقَعَهُ) است.
=الرَّقْعَاء-
مؤنث (الأَرْقَع) است؛ «بَقَرَةٌ رَقْعَاء» :
گاو دو رنگ يا رنگارنگ.
=الرُّقْعَة-
ج رُقَع و رِقَاع: پارچه اى كه با آن جامه را وصله زنند، يك برگ كاغذ كه بر آن نويسند،- في الْكَلامِ اوِ الْعَمَل: سخن يا كارى كه با ايماء و اشاره و پوشيده انجام شود،- (ف ج) : ابزارى است از ورق يا چوب يا سنگ كه هنرمند براى انجام كار خود از آن استفاده مى كند؛ «رُقَعَة الشطْرَنج» :
تخته يا بساط شطرنج كه بر روى آن مهره هاى شطرنج چيده مى شود؛ «رُقْعَةُ الغَرَض» : هدف و نشانه كه به سوى آن تير رها كنند؛ «رُقْعَةُ الأَرْضِ» : قطعه اى از زمين؛ «رُقْعَة الشي ءِ» : اصل و ريشه و گوهر هر چيزى.
=الرَّقْعَة-
صداى خوردن تير به هدف.
=رَقَّقَ-
تَرْقِيقًا [رقّ] هُ: آن چيز را نرم يا رقيق كرد. اين واژه ضد (غَلَّظَهُ) است،- اللبنَ:
شير را با آب آميخت و در نتيجه بى رمق