فهرس الكتاب

الصفحة 169 من 1009

حق او را منكر شد،- عليهِ فِعْلَهُ: از كار فلانى عيب و ايراد گرفت.

=الانْكِسَار-

[كسر] (ف) : تحوّل نور در جهتى از ميان جسمى شفاف به ميان جسم شفافى ديگر مانند آب و هوا كه در اصطلاح فيزيك بر آن (انعكاس نور) يا (شكست نور) اطلاق مى شود.

=انْكَسَرَ-

انْكِسَارًا [كسر] : مطاوع (كَسَرَ) است بمعناى شكسته شد،- العَسْكَرُ: لشكريان شكست خوردند و پراكنده شدند. در اينجا اسم مفعول اين واژه (مَكْسُور) است و (مُنْكَسِرٌ) گفته نميشود،- عن الشّي ءِ: از آن چيز ناتوان شد،- التّاجر: بازرگان ورشكست شد،- الحرَّ: گرما كاسته شد،- العجينُ:

خمير نرم شد.

=انْكَسَفَ-

انْكِسَافًا [كسف] تِ الشمسُ و القمرُ:

خورشيد و ماه گرفته شدند.

=انْكَشَحَ-

انْكِشَاحًا [كشح] القومُ عَن الماءِ: آن قوم از اطراف آب پراكنده شدند.

=انْكَشَطَ-

انْكِشَاطًا [كشط] : مطاوع (كشَطَ) است،- الرَّوعُ: نگرانى و ترس برطرف شد.

=انْكَشَفَ-

انْكِشَافًا [كشف] الشي ءُ: آن چيز آشكار شد.

=أَنْكَعَ-

إنْكَاعًا [نكع] هُ: او را برگردانيد و راند و خسته كرد،- عَن الأَمْرِ: او را با شتاب از آن كار بازداشت،- تْ فلانًا بُغْيَتُهُ: آنچه را كه ميخواست از دستش رفت.

=الأَنْكَعَ-

[نكع] : مرد سرخ پوست كه پوست روى بينىش ريخته شده باشد.

=أَنْكَفَ-

إنْكَافًا [نكف] هُ: او را از آلودگى و ننگ پاك كرد،- اللّهَ: خداوند را پاك و منزّه دانست و او را تقديس كرد.

=انْكَفَّ-

انْكِفَافًا [كفّ] : مطاوع (كَفَّ) است،- عَن الْمَكَانِ: آن مكان را رها كرد.

=انْكَفَأَ-

انْكِفَاءً [كفأ] القومُ: آن قوم پراكنده شدند و برگشتند، گريختند،- إِلى كَذَا: به آن چيز متمايل شد،- اللَّوْنُ: آن رنگ برگشت و دگرگون شد.

=أَنْكَلَ-

إنْكَالًا [نكل] هُ عنهُ: او را از خود دور ساخت، از آن چيز روى گردان كرد.

=انْكَلَّ-

انْكِلَالًا [كلّ] السيفُ: شمشير كند شد،- الرَّجُلُ: آن مرد لبخند زد،- البَرْقُ:

برق كمى درخشيد،- السَّحابُ عن الْبَرقِ:

تاريكى ابر از برق روشن شد.

=الأَنْكَلِيس-

(ح) : مترادف (الأَنْقَلِيس) يا (الحَنْكَلِيس) به معناى مارماهى است. اين واژه يونانى است و عربى آن (الجِرّي) است.

=انْكَمَى-

انْكِمَاءً [كمي] : پنهان شد.

=انْكَمَشَ-

انْكِمَاشًا [كمش] الثوبُ بعد الغسل:

جامه پس از شستشوى چروك خورد و كوتاه شد،- على نَفْسِهِ: خود خور شد و در كار تنها و مانده شد.

=انْلَوَقَ-

[لوق] : اين واژه مطاوع (لَوَق) است و در زبان متداول رايج مى باشد.

=أَنْمَى-

إنْمَاءً [نمي] الشي ءَ: آن چيز را تكثير يا فراوان كرد،- الصيدَ: شكار را با تير زد و افتاد ولى شكار از او فرار كرد و سپس مرد.

=ضدّ اين كلمه (أَصْمَى) است كه هر گاه شكار را با تير زنند در جا شكار كشته شود،- الحديثَ: سخن را با سخن چينى پخش كرد،- الرّاعِي الإبِلَ: شتربان شتران را دور كرد،- الكَلأُ الإِبِلَ: گياهان شتران را فربه كردند،- الكرمُ: درخت مو خوشه هاى انگور داد؛ «انْمَيْتُ لِفُلان» : او را در اشتباه كم رها كردم تا به حد اعلا برسد و ديگر عذر او پذيرفته نشود.

=الإنْمَاء-

[نمي] : مص،- الاقتِصَادِي: ترويج و توسعه ى اقتصادى.

=انْمَارَ-

انْمِيَارًا [مور] الشعَرُ: موى ريخته شد.

=انْمَازَ-

انْمِيَازًا [ميز] : برتر از ديگران شد.

=انْمَاعَ-

انْمِيَاعًا [ميع] السمنُ: پيه يا چربى آب شد و روان گرديد.

=انْمَحَصَ-

انْمِحَاصًا [محص] فلانُ من يده: آن چيز از دست وى بيرون شد،- تِ الشَّمْسُ:

خورشيد آشكار و روشن شد،- الْوَرَمُ: ورم فرو نشست و آرام شد.

=انْمَحَقَ-

انْمِحَاقًا [محق] : آن چيز نيست و نابود شد،- الهِلَالُ: هلال در پايان ماه ديده نشد.

=أَنْمَرَ-

إنْمَارًا [نمر] : به آب پاك و گوارا دست يافت.

=الأَنْمَر-

م نَمْرَاء، ج نُمْر [نمر] : آنچه كه بر آن نقطه هاى سفيد و سياه باشد،- مِنَ الْخَيْلَ وَ الغَنَم: اسب يا گوسفندى كه به گونه ى پلنگ سياهى در سفيدى داشته باشد و همچنين ابر كه بر آن برآمدگيهاى سفيد در رنگهاى ديگر باشد.

=انْمَرَطَ-

انْمِرَاطًا [مرط] الشعَرُ: موى فرو ريخته شد.

=انْمَرَعَ-

انْمِرَاعًا [مرع] في البلاد: به شهرها درآمد.

=انْمَرَقَ-

انْمِرَاقًا [مرق] السهمُ: تير به هدف خورد و از پشت آن بيرون شد. اين واژه بمعناى (مَرَق) است،- الشعَرُ: موى ريخته شد.

=انْمَزَقَ-

انْمِزَاقًا [مزق] : آن چيز پاره شد.

=أَنْمَسَ-

إنْمَاسًا [نمس] بين القوم: ميان آن قوم فتنه و آشوب افكند.

=انَّمَسَ-

انِّمَاسًا [نمس] الرجُلُ: آن مرد پنهان شد،- في الشي ءِ: به آن چيز درآمد.

=الأَنْمَس-

م نَمْسَاء، ج نُمْس [نمس] : تيره تر.

=انْمَسَخَ-

انْمسَاخًا [مسخ] تِ العضدُ: گوشت بازو كم شد.

=أَنْمَشَ-

إنْمَاشًا [نمش] الرجُلُ: آن مرد سخن چينى كرد.

=انْمَشَّ-

انْمِشَاشًا [مشّ] لهُ الشي ءُ: آن چيز براى او حاصل شد، بدست آمد.

=الأَنْمَش-

م نَمْشَاء، ج نُمْش [نمش] : آنكه بر پوست بدنش نقطه هاى كوچكى به رنگ ديگر باشد.

=أَنْمَصَ-

إنْمَاصًا [نمص] النبتُ: گياه پس از چرا دوباره روئيد.

=انْمَصَعَ-

انْمِصَاعًا [مصع] الحمارُ: خرگوشهاى خود را براى شنيدن دراز كرد،- في الأَرْضِ:

در زمين به سير و سياحت پرداخت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت