كرد،- الرّماحُ: نيزه ها در جنگ بهم خوردند.
تَقَرُّطًا [قرط] تِ المرأةُ: آن زن گوشواره در گوش كرد.
=تَقَرَّعَ-
تَقَرُّعًا [قرع] : پشت و رو شد،- الجلد:
پوست بركنده شد.
=تَقَرَّفَ-
تَقَرُّفًا [قرف] الجرحُ: زخم پوست انداخت.
=تَقَرَّمَ-
تَقَرُّمًا [قرم] الصبيُّ أو البَهْمُ: كودك يا بچه ى جانور در نخستين بارى كه به غذا افتاد آهسته و كم خورد.
=التَّقْرِيب-
[قرب] : مص، گونه اى دويدن؛ «تقريبًا» : تقريبى؛ «على وَجهِ التقريب» بطور تقريب و تخمين.
=تَقَزَّحَ-
تَقَزُّحًا [قزح] النباتُ أو الشجرُ: از گياه يا درخت شاخه هاى بسيارى روئيد.
=تَقَزَّزَ-
تَقَزُّزًا [قزّ] من الدنس و كل ما يُسْتَقْذَر و يُسْتَخْبَث: از هر بدى و پستى و پليدى متنفر شد و دورى كرد.
=تَقَسَّطَ-
تَقَسُّطًا [قسط] القومُ الشي ءَ بينهم: آن قوم آن چيز را بطور مساوى ميان هم تقسيم كردند.
=تَقَسَّمَ-
تَقَسُّمًا [قسم] الشي ءُ: آن چيز پراكنده شد،- الشي ءَ: آن چيز را پراكنده كرد.
=التَّقْسِيم-
[قسم] : مص،- ج تَقَاسِيم (مو) :
نواختن موزيك به تنهائى با لحن ويژه اى بر روى يك ابزار موسيقى،- على المَجْنُون عندَ المَسِيحِيّين: و در نزد مسيحيان نمازى است كه كاهن براى راندن ارواح خبيثه از ديوانه بجاى مىورد.
=تَقَشَّبَ-
تَقَشُّبًا [قشب] : مترادف (قَشَّبَ) است.
=تَقَشَّرَ-
تَقَشُّرًا [قشر] : مطاوع (قَشَرَ و قَشَّرَ) است.
=تَقَشَّشَ-
تَقَشُّشًا [قشّ] ما وَجَدَ: آنچه كه بدست آورد خورد.
=تَقَشَّطَ-
تَقَشُّطًا [قشط] : مطاوع (قَشَطَ) است،- تِ السَّمَاءُ: آسمان باز شد.
=تَقَشَّفَ-
تَقَشُّفًا [قشف] : مترادف (قَشِفَ) است، اين واژه ضد (تَنَعَّمَ) است،- في لِباسِهِ: جامه ى وصله دار و چركين پوشيد.
=تَقَشَّعَ-
تَقَشُّعًا [قشع] القومُ: آن قوم پراكنده شدند،- السَّحَابُ: ابر رفت و هوا باز شد.
=تَقَشْقَشَ-
تَقَشْقُشًا [قشقش] من الجَرَب أو الجُدَريّ: از بيمارى گال يا آبله بهبودى يافت.
=تَقَصَّى-
تَقَصِّيًا [قصو] : دور شد،- المَسْألَةَ و فيها: منتهى درجه ى بحث را در آن مسأله بكار برد،- القَومَ: يكايك آن قوم را از راههاى دور خواست كه بيايند.
=التَّقْصِبَة-
ج تَقَاصِب [قصب] : موى پيچيده و بافته شده.
=تَقَصَّدَ-
تَقَصُّدًا [قصد] هُ: آهنگ وى كرد، در جاى خود او را كشت،- الرمحُ: نيزه شكسته شد.
=تَقَصَّصَ-
تَقَصُّصًا [قصّ] الكلامَ: سخن را حفظ كرد،- اثَرَهُ: بدنبال او رفت.
=تَقَصَّفَ-
تَقَصُّفًا [قصف] : شكست،- القومُ:
آن قوم در دشمنى و تهديد بهم داد و فرياد به راه انداختند،- عليهِ القومُ: آن قوم بر عليه او گرد آمدند.
=تَقَصَّلَ-
تَقَصُّلًا [قصل] : بريده شد، قطع شد.
=تَقَصَّمَ-
تَقَصُّمًا [قصم] : شكسته شد.
=التَّقْصِيبَة-
ج تَقَاصِيب [قصب] : مترادف (التَّقْصِبَة) است.
=تَقَضَّي-
تَقَضِّيًا [قضي] الشي ءُ: آن چيز نيست و نابود شد،- البازي: باز از هوا فرود آمد. اصل اين واژه (تَقَضَّضَ) است كه ضاد دوم بعلت تخفيف در نطق به (ي) تبديل شده است.
=تَقَضَّبَ-
تَقَضُّبًا [قضب] الشي ءُ: آن چيز بريده شد،- شُعَاعُ الشمسِ: شعاع خورشيد مانند ستونها دراز شد.
=تَقَضَّضَ-
تَقَضُّضًا [قضّ] الطائرُ: پرنده براى نشستن فرود آمد.
=تَقَضْقَضَ-
تَقَضْقُضًا [قضقض] : آن چيز شكسته شد، پراكنده شد.
=تَقَطَّرَ-
تَقَطُّرًا [قطر] : با عود بخور كرد،- الماءُ: آب قطره قطره روان شد،- الرَّجُلُ:
آن مرد خود را از بلندى برزمين انداخت، آن مرد افتاد،- بهِ: او را بر پهلو انداخت،- عن كذا: از آن چيز تخلّف كرد.
=تَقَطَّعَ-
تَقَطُّعًا [قطع] : مطاوع (قَطَعَ) و (قَطَّعَ) است،- الظِّلُّ: سايه كوتاه شد،- القومُ أمرَهُم بينهم: آن قوم كار خود را ميان هم تقسيم كردند.
=التَّقْطِيع-
ج تَقَاطِيع: مص، بيمارى پيچش شكم؛ «تَقْطِيعُ الرَّجُلِ» : قد و بالاى مرد.
=تَقَعَّدَ-
تَقَعُّدًا [قعد] : بازماند، متوقف شد،- هُ: او را از نيازى كه داشت بازداشت، به كار فلانى اقدام كرد،- عن الأَمْرِ:
خواسته ى او را رها كرد.
=تَقَعَّرَ-
تَقَعُّرًا [قعر] : آن چيز مصدوم و واژگون شد، آن چيز گود شد،- في كلامه:
سخن خود را از بيخ حلق گفت.
=تَقَعْقَعَ-
تَقَعْقُعًا [قعقع] : تكان خورد، بهنگام تكان خوردن صدا داد،- تْ عُمُدُهم: آن قوم كوچ كردند و رفتند.
=تَقَفَّى-
تَقَفِّيًا [قفو] الرجُلَ: پيگير آن مرد شد،- الأَكَمَةَ: از پشت تپه يا تل سواره رفت،- فلانًا بِالعَصَا: از پشت سر فلانى آمد و با چوبدستى بر پس سر او زد،- الشّي ءَ: آن چيز را برگزيد،- بِفُلانٍ: با فلانى بسيار مهربانى كرد.
=تَقَفَّرَ-
تَقَفُّرًا [قفر] : مترادف (قَفَرَ) است.
=تَقَفَّزَ-
تَقَفُّزًا [قفز] بالحِنَّاء: دست و پاى خود را حنا بست.
=تَقَفَّصَ-
تَقَفُّصًا [قفص] : آن چيز فراهم و جمع آورى شد.
=تَقَفَّعَ-
تَقَفُّعًا [قفع] تِ الأُذنُ و الرجْلُ و الشاةُ:
مترادف (قَفِع) است بمعناى گوش يا پاى ترنجيده و دمبه ى گوسفند كوتاه شد،- الشي ءُ: آن چيز خشك و ترنجيده شد.
=تَقَفْقَفَ-
تَقَفْقُفًا [قفقف] : مترادف (قَفْقَفَ) است.
=تَقَفَّلَ-
تَقَفُّلًا
البابُ: درب بسته شد