فهرس الكتاب

الصفحة 266 من 1009

كرد،- الرّماحُ: نيزه ها در جنگ بهم خوردند.

=تَقَرَّطَ-

تَقَرُّطًا [قرط] تِ المرأةُ: آن زن گوشواره در گوش كرد.

=تَقَرَّعَ-

تَقَرُّعًا [قرع] : پشت و رو شد،- الجلد:

پوست بركنده شد.

=تَقَرَّفَ-

تَقَرُّفًا [قرف] الجرحُ: زخم پوست انداخت.

=تَقَرَّمَ-

تَقَرُّمًا [قرم] الصبيُّ أو البَهْمُ: كودك يا بچه ى جانور در نخستين بارى كه به غذا افتاد آهسته و كم خورد.

=التَّقْرِيب-

[قرب] : مص، گونه اى دويدن؛ «تقريبًا» : تقريبى؛ «على وَجهِ التقريب» بطور تقريب و تخمين.

=تَقَزَّحَ-

تَقَزُّحًا [قزح] النباتُ أو الشجرُ: از گياه يا درخت شاخه هاى بسيارى روئيد.

=تَقَزَّزَ-

تَقَزُّزًا [قزّ] من الدنس و كل ما يُسْتَقْذَر و يُسْتَخْبَث: از هر بدى و پستى و پليدى متنفر شد و دورى كرد.

=تَقَسَّطَ-

تَقَسُّطًا [قسط] القومُ الشي ءَ بينهم: آن قوم آن چيز را بطور مساوى ميان هم تقسيم كردند.

=تَقَسَّمَ-

تَقَسُّمًا [قسم] الشي ءُ: آن چيز پراكنده شد،- الشي ءَ: آن چيز را پراكنده كرد.

=التَّقْسِيم-

[قسم] : مص،- ج تَقَاسِيم (مو) :

نواختن موزيك به تنهائى با لحن ويژه اى بر روى يك ابزار موسيقى،- على المَجْنُون عندَ المَسِيحِيّين: و در نزد مسيحيان نمازى است كه كاهن براى راندن ارواح خبيثه از ديوانه بجاى مىورد.

=تَقَشَّبَ-

تَقَشُّبًا [قشب] : مترادف (قَشَّبَ) است.

=تَقَشَّرَ-

تَقَشُّرًا [قشر] : مطاوع (قَشَرَ و قَشَّرَ) است.

=تَقَشَّشَ-

تَقَشُّشًا [قشّ] ما وَجَدَ: آنچه كه بدست آورد خورد.

=تَقَشَّطَ-

تَقَشُّطًا [قشط] : مطاوع (قَشَطَ) است،- تِ السَّمَاءُ: آسمان باز شد.

=تَقَشَّفَ-

تَقَشُّفًا [قشف] : مترادف (قَشِفَ) است، اين واژه ضد (تَنَعَّمَ) است،- في لِباسِهِ: جامه ى وصله دار و چركين پوشيد.

=تَقَشَّعَ-

تَقَشُّعًا [قشع] القومُ: آن قوم پراكنده شدند،- السَّحَابُ: ابر رفت و هوا باز شد.

=تَقَشْقَشَ-

تَقَشْقُشًا [قشقش] من الجَرَب أو الجُدَريّ: از بيمارى گال يا آبله بهبودى يافت.

=تَقَصَّى-

تَقَصِّيًا [قصو] : دور شد،- المَسْألَةَ و فيها: منتهى درجه ى بحث را در آن مسأله بكار برد،- القَومَ: يكايك آن قوم را از راههاى دور خواست كه بيايند.

=التَّقْصِبَة-

ج تَقَاصِب [قصب] : موى پيچيده و بافته شده.

=تَقَصَّدَ-

تَقَصُّدًا [قصد] هُ: آهنگ وى كرد، در جاى خود او را كشت،- الرمحُ: نيزه شكسته شد.

=تَقَصَّصَ-

تَقَصُّصًا [قصّ] الكلامَ: سخن را حفظ كرد،- اثَرَهُ: بدنبال او رفت.

=تَقَصَّفَ-

تَقَصُّفًا [قصف] : شكست،- القومُ:

آن قوم در دشمنى و تهديد بهم داد و فرياد به راه انداختند،- عليهِ القومُ: آن قوم بر عليه او گرد آمدند.

=تَقَصَّلَ-

تَقَصُّلًا [قصل] : بريده شد، قطع شد.

=تَقَصَّمَ-

تَقَصُّمًا [قصم] : شكسته شد.

=التَّقْصِيبَة-

ج تَقَاصِيب [قصب] : مترادف (التَّقْصِبَة) است.

=تَقَضَّي-

تَقَضِّيًا [قضي] الشي ءُ: آن چيز نيست و نابود شد،- البازي: باز از هوا فرود آمد. اصل اين واژه (تَقَضَّضَ) است كه ضاد دوم بعلت تخفيف در نطق به (ي) تبديل شده است.

=تَقَضَّبَ-

تَقَضُّبًا [قضب] الشي ءُ: آن چيز بريده شد،- شُعَاعُ الشمسِ: شعاع خورشيد مانند ستونها دراز شد.

=تَقَضَّضَ-

تَقَضُّضًا [قضّ] الطائرُ: پرنده براى نشستن فرود آمد.

=تَقَضْقَضَ-

تَقَضْقُضًا [قضقض] : آن چيز شكسته شد، پراكنده شد.

=تَقَطَّرَ-

تَقَطُّرًا [قطر] : با عود بخور كرد،- الماءُ: آب قطره قطره روان شد،- الرَّجُلُ:

آن مرد خود را از بلندى برزمين انداخت، آن مرد افتاد،- بهِ: او را بر پهلو انداخت،- عن كذا: از آن چيز تخلّف كرد.

=تَقَطَّعَ-

تَقَطُّعًا [قطع] : مطاوع (قَطَعَ) و (قَطَّعَ) است،- الظِّلُّ: سايه كوتاه شد،- القومُ أمرَهُم بينهم: آن قوم كار خود را ميان هم تقسيم كردند.

=التَّقْطِيع-

ج تَقَاطِيع: مص، بيمارى پيچش شكم؛ «تَقْطِيعُ الرَّجُلِ» : قد و بالاى مرد.

=تَقَعَّدَ-

تَقَعُّدًا [قعد] : بازماند، متوقف شد،- هُ: او را از نيازى كه داشت بازداشت، به كار فلانى اقدام كرد،- عن الأَمْرِ:

خواسته ى او را رها كرد.

=تَقَعَّرَ-

تَقَعُّرًا [قعر] : آن چيز مصدوم و واژگون شد، آن چيز گود شد،- في كلامه:

سخن خود را از بيخ حلق گفت.

=تَقَعْقَعَ-

تَقَعْقُعًا [قعقع] : تكان خورد، بهنگام تكان خوردن صدا داد،- تْ عُمُدُهم: آن قوم كوچ كردند و رفتند.

=تَقَفَّى-

تَقَفِّيًا [قفو] الرجُلَ: پيگير آن مرد شد،- الأَكَمَةَ: از پشت تپه يا تل سواره رفت،- فلانًا بِالعَصَا: از پشت سر فلانى آمد و با چوبدستى بر پس سر او زد،- الشّي ءَ: آن چيز را برگزيد،- بِفُلانٍ: با فلانى بسيار مهربانى كرد.

=تَقَفَّرَ-

تَقَفُّرًا [قفر] : مترادف (قَفَرَ) است.

=تَقَفَّزَ-

تَقَفُّزًا [قفز] بالحِنَّاء: دست و پاى خود را حنا بست.

=تَقَفَّصَ-

تَقَفُّصًا [قفص] : آن چيز فراهم و جمع آورى شد.

=تَقَفَّعَ-

تَقَفُّعًا [قفع] تِ الأُذنُ و الرجْلُ و الشاةُ:

مترادف (قَفِع) است بمعناى گوش يا پاى ترنجيده و دمبه ى گوسفند كوتاه شد،- الشي ءُ: آن چيز خشك و ترنجيده شد.

=تَقَفْقَفَ-

تَقَفْقُفًا [قفقف] : مترادف (قَفْقَفَ) است.

=تَقَفَّلَ-

تَقَفُّلًا

البابُ: درب بسته شد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت