اعتصاب غذا كرد.
فروشنده مواد غذايى.
=الطَّعَّان-
كسيكه بسيار بر دشمن بتازد؛ «هُوَ طَعَّانُ فِى اعْرَاضِ النَّاسِ» : آنكه به مردم دشنام و ناسزا گويد.
=طَعَمَ-
-طَعْمًا: سير شد.
=طَعِمَ-
-طَعْمًا و طُعْمًا الشي ءَ: غذا را چشيد،- الطَّعامَ: غذا را خورد،- عليه: بر او توانا شد.،- طَعْمًا الغُصْنُ: شاخه درخت به شاخه ديگر پيوند شد.
=طَعَّمَ-
تَطْعِيمًا [طعم] الغصنَ (ز) : شاخه درخت را به شاخه مشابه درخت ديگر پيوند زد،- الصَّحيح (طب) : او را واكسن زد،- السِّكِّينَ: بر روى چاقو خطوطى از زر و يا سيم و يا مس نقش زد.
=الطُّعْم-
ج طُعُوم: پيوند درخت، شاخه آماده براى پيوند، دانه اى كه براى پرنده و يا ماهى پاشند تا شكار شود، غذا؛ «هذا طَعَامُ طُعْم» : اين غذاى سير كننده است، توانائى و در زبان متداول به معناى زهر مى باشد؛ «وضَعَ لَه طُعمًا» : غذاى مسموم به او داد.
=الطَّعْم-
ج طُعُوم: مزّه غذا مانند شيرينى و يا تلخى، غذاى دلخواه و اشتهاآور.
=الطَّعِم-
چشنده مزه غذا، مرادف (الطَّاعِم) است.
=الطُّعْمَة-
ج طُعَم: ميهمانى، دعوت به غذا خوردن، رزق و روزى؛ «طُعْمَةٌ لِمَدَافِعِ الْحَرْب» : قرار دادن سربازان در برابر بمبها.
=الطِّعْمَة-
نوع غذا، راه درآمد و كسب روزى.
=طَعَنَ-
-طَعْنًا هُ بالرمح: با نيزه او را زد،- فِى السِّنِّ: پير شد.- فِى المَفَازَة: به بيابان رفت،- الْفَرَسُ فِى الْعَنان: اسب عنان را كشيد و خوب به راه افتاد،- طَعْنًا و طَعَنَانًا فِى الرَّجُل و عَلَيْه: او را بد گفت و انتقاد كرد،- فِى الحُكْم: به حكم تسليم نشد و به دعوا ادامه داد، دعوا را به مرجع و محكمه بالاتر كشانيد،- الْلَّيْلَ: در تمام شب راه رفت.
=طُعِنَ-
الرجُلُ: آن مرد بيمارى طاعون گرفت.
=الطَّعْنَة-
ج طَعْن و طَعَنَات: اسم مَرّة از (طَعَنَ) است، اثر ضربه.
=الطُّعُون-
«لجنةُ الطُّعُونِ» : هيئت پارلمانى كه مأمور مراقبت در انتخابات باشد.
=الطَّعِين-
ج طُعْن: كسيكه به او ضربه وارد شده باشد.
=الطِّعِّين-
آنكه در جنگ و ستيز تجربه دارد.
=طَغَا-
-طُغْوًا و طُغُوًّا و طُغْوَانًا [طغو] : از حدّ خود تجاوز كرد،- الْبَحْرُ: دريا طوفانى شد،- السَّيْلُ: سيل با آب فراوان بالا رفت.
=طَغَى-
-طَغْيًا و طُغْيَانًا و طِغْيَانًا [طغي] : شغال صدا كرد،- الْمَاءُ: آب موج زد و بالا رفت،- الرَّجُلُ: در ستم و گناه افراط كرد،- الْكافِرُ: كافر از خود كفر زياد نشان داد،- عَلَى كُلِّ شَيْ ءِ: بر هر چيزى چيره شد،- هُ: به او ستم كرد،- هُ الشَّيْطَانُ: شيطان او را از راه به در برد اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=طَغَّى-
تَطْغِيَةً [طغو] هُ: او را به نافرمانى و ستم برانگيخت.
=طَغَّى-
تَطْغِيَةً [طغي] فلانًا: او را به نافرمانى و ستم وادار كرد، او را ستمكار كرد.
=الطَّغَام-
مردم پست (براى مفرد و جمع يكسان بكار مى رود) ، مرغان و پرندگان پست و زبون.
=الطَّغَامَة-
مفرد (الطَّغام) براى پرندگان ريز و پست است.
=الطُّغْرَى-
ج طُغْرَيَات: نوعى خط، خط طغرائي- اين كلمه تركى است.
=الطُّغْرَاء-
ج طُغْراءَات: علامت ويژه اى كه در نوشته ها و مسكوكات و فرمانهاى سلطانى نوشته مى شد. نام ديگر آن (الطرَّة) است. (اين كلمه تركى است) .
=الطُّغْمَة-
ج طُغْمات و طُغَم: گروهى كه با هم اتحاد نظر در امرى دارند.
=طَغِيَ-
-طَغْيًا و طُغْيَانًا و طِغْيَانًا [طغي] : مرادف (طغَىَ) است.
=الطُّغْيَان-
ستم و فشار، بالا آمدن آب و موج زدن آن.
=الطَّفّ-
مص، و- ج طُفُوف: جهت، كنار رودخانه، دامنه كوه، داخل خانه، آنچه كه بر روى زمين آمده باشد،- مِنَ الإِناءِ- لب ظرف و بالاى آن، آبى كه در ظرف پس از مَسحِ سر در وضو باقى بماند.
=طَفَا-
-طَفْوًا و طُفُوًّا [طفو] : روى آب آمد و فرو نرفت،- فَوْقَ الفرسِ: بر روى اسب پريد،- الظَّبْيُ: آهو با شتاب دويد.
=الطِّفَاح-
ظرفيت، مقدارى كه ظرف چيزى به خود بگيرد.
=الطَّفَّاح-
«فرسٌ طَفَّاحُ القوائم» : اسبى كه با شتاب مى دود.
=الطُّفَاحَة-
كف غذا كه بر روى ديگ ظاهر مى شود.
=الطَّفَاف-
[طفّ] : تاريكى شب،- مِنَ الْإِناء: لب و دهانه كوزه و يا ظرف، آنچه از سر ظرف پس از دست كشيدن فرو ريزد،- «طَفَافُ الشَّمْسٍ» : نزديك شدن خورشيد به غروب.
=الطِّفَاف-
[طفّ] : تاريكى شب،- مِنَ الْإِناءِ:
لبه و دهانه كوزه.
=الطُّفَافَة-
[طفّ] من الانَاء: لبه و دهانه كوزه.
=الطَّفَالَة-
كودكى.
=الطَّفَاوَة-
[طفو] : كف غذا و مانند آن كه بر روى ديگ ظاهر مى شود، هاله ماه و خورشيد.
=الطَّفَّايَة-
[طفأ] : دستگاه آتش نشانى.
=طَفِئَ-
-طُفُوءًا [طفأ] تِ النارُ: شعله آتش فرو كشيد،- تْ عَيْنُهُ: بينايى چشم او از دست رفت.
=طَفَحَ-
-طَفْحًا و طُفُوحًا الإناءُ: ظرف پُر و لبريز گرديد،- الإناءَ: ظرف را پر كرد،- السَّكْرَانُ: شراب او را گرفت،- الْكَيْلُ:
پيمانه چندان پُر شد كه لبريز گرديد.