گودى فرو رفت.
[حوذ] (ن) : نام گياهانى است از رسته ى آلاله ها كه در سرزمينهاى معتدل مى رويد اين گياه داراى گلهاى زيبا و اغلب زرد رنگ است كه بهترين نوع آن در يونان و ايران با گلهاى سرخ رنگ و درشتتر مى باشد.
=الحُوذِيّ-
[حوذ] : آنكه اسبها و چارپايان را خوب براند، درشگه چى كه در زبان متداول به آن (العَرْبَجِيّ) گويند.
=حَوِرَ-
-حَوَرًا [حور] تِ العينُ: سفيدى چشم سخت سفيد شد و سياهى چشم سخت سياه شد.
=حَوَّرَ-
تَحْوِيرًا اللّهُ: خداوند فلانى را نوميد كند،- الثوبَ: جامه را شست و سفيد كرد،- الشي ءَ: آن چيز را راست و درست كرد،- القُرصَ: قرص را با محور چرخانيد.
=الحُور-
[حور] : كاهش، كم شدن.
=الحَوْر-
[حور] : گودى، قعر.
=الحَوَر-
ج أَحْوار [حور] : پوستهاى سفيد و نرم، گاو،- (ن) : گونه اى درخت تنومند از رسته ى بيدها كه همانند درخت بيد در جاهاى نمناك مى رويد. از اين درخت تخته ى سفيد بدست مىيد، پوست كه آنرا به رنگ سرخ در آورند.
=الحَوْراء-
[حور] (ح) : حالت دگرگونى حشره از صورت كِرمى به حشره ى كامل؛- «عَينُ حَوْراء» : چشم كه سفيدى آن سخت سفيد و سياهى آن سخت سياه باشد.
=الحُورِيَّة-
ج حُورِيَّات و حُور [حور] : نام الهه ى آبها يا جنگلهاست همانگونه كه در داستانها آمده است.
=الحَوْز-
[حوز] مص، جائيكه اطراف آن را سدّ يا مانعى پديد آورده باشند؛- «حَوزُ الدارِ» :
آنچه كه وابسته و پيوسته به خانه باشد.
=الحَوْزَة-
[حوز] : طبيعت، ناحيه؛- «حَوزةُ المملكةِ» : قلمرو كشور و حكومت؛ «فى حوزتِه» او «في حَوزَةِ يده» : در تحويل اوست، در دست و قبضه ى اوست.
=الحُوزِيّ-
[حوز] : شتر ران يا شتر چران، آنكه به تنهائى زيست كند و با كسى معاشرت نكند.
=الحَوْسَة-
[حوس] : «حَوْسَةُ الرجُلِ» : پيروان و ياران مرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَوَّشَ-
تَحْوِيشًا [حوش] هُ: آن چيز را گردآورى كرد،- الرّجُلُ: آن مرد آماده شد، تشويق و برانگيخته شد.
=الحُوش-
[حوش] : «رجُلٌ حُوشُ الفؤادِ» : مرد قوى دل.
=الحَوْش-
[حوش] : آنچه كه اطراف خانه باشد، آغل ستور.
=الحَوَش-
[حوش] : افراد مردم آميخته بهم از قبايل يا كشورهاى مختلف اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحُوشِيّ-
[حوش] : آنكه با مردم معاشرت نكند،- من الكلامِ: سخن ناهنجار و نامفهوم،- من اللّيالي: شب تاريك
حَوِصَ-
-حَوَصًا [حوص] : گوشه ى چشم او تنگ شد گوئى پلكها بهم دوخته شده است.
=الحَوْص-
[حوص] : درد شكم و روده ها.
=الحَوَص-
[حوص] : آنانكه داراى چشمهاى ريز مى باشند.
=الحَوْصَاء-
[حوص] : مؤنث (الأَحْوَص) است.
=حَوْصَلَ-
حَوْصَلَةً [حوصل] الطائرُ: پرنده چينه دان خود را پر كرد،- الحنطةَ: گندم را جمع آورى كرد.
=الحَوْصَل-
چينه دان يا سنگدان پرنده كه بسان معده در انسان است.
=الحَوْصَلَاء-
مترادف (الحَوْصَل) است.
=الحَوْصَلَة-
مترادف (الحَوْصَل) است.
=الحَوْصَلَة-
مترادف (الحَوْصَل) است.
=حَوَّضَ-
تَحْوِيضًا [حوض] : حوضى ساخت،- حولَ الأَمْرِ: اطراف آن چيز دور زد.
=الحَوْض-
ج أَحْوَاض و حِيَاض و حِيضان [حوض] : حوض آب؛ «ذادَ عن حِيَاضِهِ» : از وابستگيها و املاك خود حمايت كرد «ذَبَّ عن حياضِ الدِّين» : از مسائل مربوط به امور دين حمايت و دفاع كرد؛ «حَوْضُ السَّمَكِ» : حوض ماهى كه در آن ماهيان زنده نگهدارى مى شوند؛ «حَوضُ السَّباحةِ» : استخر شنا؛ «حَوضُ الأُذُنِ» :
سوراخ گوش؛ «احْواضُ الفَحْمِ وَ الْحَدِيد» :
انبارهاى ذخيره ى زغال و آهن.
=الحَوْضِيَّة-
[حوض] (ن) : گياهى است زينتى از رسته ى (شقيقيّات) داراى گلهاى درشت به رنگهاى گوناگون و در مناطق معتدل مى رويد.
=حَوَّطَ-
تَحْوِيطًا [حوط] الساحةَ: اطراف ميدان يا زمين را ديوار كشيد،- الحائِطَ: ديوار ساخت،- هُ: آن چيز را حفظ و تعهد كرد،- حولَ الأمرِ: گرد آن كار گشت.
=الحَوْط-
[حوط] : رشته اى كه در آن مهره ها كشند و براى دفع چشم زخم بر ميان بندند، هلالى از نقره است كه بر كودكان آويزند.
=الحِوَط-
[حوط] : آنچه در عوض كمى دراهم دهند.
=الحَوْطة-
[حوط] : اسم است از (احْتَاطَ) :
احتياط و هوشيارى.
=حَوَّفَ-
تَحْوِيفًا [حوف] المكانَ: گرداگرد آن مكان دور زد.
=الحَوْف-
[حوف] : جانب، ناحيه، كنار، پوستى كه آنرا به دو شقه به گونه ى شلوار درآورند و كودكان آنرا پوشند.
=الحُوق-
[حوق] : قاب يا روكش دور چيزى.
=حَوْقَلَ-
حَوْقَلَةً و حِيقالًا [حوقل] : آن مرد (لَا حَولَ و لَا قُوَّةَ إلّا باللّهِ العَلىِّ العَظِيم) گفت.
=الحَوْقَلَة-
قاروره ى دراز گردن.
=الحَوْك-
[حوك] (ن) : گياهى است همانند (الحَبَق) : پونه.
=حَوِلَ-
-حَوَلًا [حول] تْ عينُهُ: چشم او چپ يا لوچ شد.
=حَوَّلَ-
تَحْوِيلًا هُ: آن را از جائى به جاى