(فك) : سال نورى كه عبارت از مسافتى است كه نور در يكسال كامل آنرا مى پيمايد و برابر با 9468 مليارد كيلومتر است. نزديكترين ستاره ى آسمانى به زمين بيش از چهار سال نورى فاصله دارد؛ «السَّنَةُ الانْقِلَابيَّة اوِ الأسْتوائِيَّة» (فك) : زمان فاصل ميان حركت خورشيد در نقطه اعتدال بهار و پائيز كه دو بار در سال صورت مى پذيرد و برابر است با 2422/ 365 روز شمسى يعنى 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه؛ «السَّنَةُ النُّجومِيّة اوِ الْمَدَارِيَّة» (فك) : زمان لازم براى حركت زمين به دور خورشيد به گونه اى كه مركز خورشيد در هر ستاره اى دو بار پياپي ديده شود و عبارت است از 2564/ 365 روز شمسى كه معدل آن برابر است با 365 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه و 5/ 9 ثانيه؛ «السَّنَة الكَبِيسِيَّة» : سال كبيسه است كه تعداد روزهاى آن 366 روز است. سال كبيسه قابل تقسيم بر چهار است.
[وسن] : مص، چُرت زدن پيش از خواب، خواب آلودگى.
ج سُنَن [سنّ] : شريعت، روش، سيرت، طبيعت، سنگ شمشير تيزكن، چهره يا قُرص صورت، خوى و خصلت.
اسم مره از (سَنَّ) است،- (ح) :
خرس ماده،- (ح) : يوزپلنگ.
[سنّ] : تيشه يا كلنگ دو سر،- من الثُوم: يك دانه سير.
=السُّنْجاب-
(ح) : سنجاب.
=السِّنْجَاب-
(ح) : سنجاب، جانورى است در حجم بزرگتر از موش از رسته ى سنجابيها اين حيوان داراى دم دراز و پرموى است كه همواره آنرا بلند ميدارد. از درخت با شتاب بالا مى رود و در سبكبالى ضرب المثل است. از پوست سنجاب پوستين هائى به رنگ آبى و خاكسترى و يا رنگ سنجابي بدست مىيد. اين واژه فارسى است.
=السِّنْجَق-
ج سَنَاجِق: پرچم. اين واژه فارسى است.
=سَنَحَ-
-سُنْحًا و سُنُحًا و سُنُوحًا الأمرُ أو الرأْيُ: آن امر يا نظر آشكار شد،- لي الشِّعْرُ: شعر گفتن براى من آسان شد،- تِ الفُرْصَةُ:
فُرصت بدست آمد،- بِكذا: به چيزى اشاره كرد ولى آنرا آشكار نكرد،- الرجُلَ عن رأيِهِ:
رأى و انديشه ى آن مرد را برگردانيد،- الرَّجُلَ: نياز آن مرد را بتأخير انداخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الأَمْرَ عن بالِهِ: آن كار را رها كرد و به آن اهميت نداد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الشي ءَ: آن چيز را اهمال كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است،- سُنُوحًا الطّيرُ او الظَّبْي: پرنده يا آهو از سوى چپ به راست پريد يا گذر كرد.
=السُّنْح-
بركت، ميمنت، فراخى،- من الطريقِ: ميان راه.
=سَنَدَ-
-سُنُودًا اليهِ: بر او اعتماد كرد،- في الجَبَلِ: از كوه بالا رفت،- للأربعين: به سن چهل سالگى نزديك شد،- ذَنَبُ الناقةِ: دم ماده شتر به راست و چپ تكان خورد.
=سَنَّدَ-
تَسْنِيدًا: آن مرد جامه ى بُرد پوشيد،- الشيْ ءَ: آن چيز را محكم و استوار كرد.
=السَّنَد-
ج أَسْنَاد: سند، آنچه كه به آن استناد شود، آن قسمت از كوه كه در برابر شخص قرار گيرد و از دامنه ى كوه بلندتر باشد، گونه اى جامه كه به (بُرد) معروف است،- (مو) : يكى از دو لوله ى (قره نى) كه صداى آن بهنگام نواختن ثابت باشد،- ج سَنَدَات (ت) : سند پولى، سند مالى؛ «سَنَد لأمْر» : تعهدنامه براى كارى يا تعهد پرداخت در زمان معينى كه بطور كتبى براى ديگرى نوشته شود.
=السَّنْدان-
ج سَنَادِين: سِندان آهنگر كه بر روى آن آهن كوبند. اين واژه فارسى است و در زبان متداول به آن (سِدّان) گويند.
=السِّنْدَانَة-
(ح) : ماده خر، ماچه الاغ.
=السِّنْدَرُوس-
صمغ يا معدنى است بسان كهربا. اين واژه يونانى است.
=السُّنْدُس-
گونه اى پارچه ى ابريشمى.
اين واژه فارسى است.
=السَّنْدَل-
(ح) : نام پرنده ايست، جورابي كه با دم پائى پوشند. اين واژه يونانى است.
=السِّنْدِيَان-
(ن) : درختى است از رسته ى بلوطيها كه ميوه ى آن بلوط است. اين درخت داراى برگهاى درخشان و دندانه ايست و در سواحل مديترانه ى شرقى كشت مى شود. اين واژه فارسى است.
=السِّنْدِيَانَة-
(ن) : واحد (السنْدِيَان) است.
=السَّنْطُور-
(مو) : سنتور كه از ابزار موسيقى است و تارهاى آن از مس ساخته مى شود.
اين واژه يونانى است.
=السِّنْطِير-
(مو) : مترادف (السُّنْطُور) است. اين واژه يونانى است.
=السُّنْقُر-
(ح) : پرنده ايست شكارى كه از باز بزرگتر و زيباتر است. اين واژه تاتارى است.
=السُّنْقُور-
(ح) : مترادف (السنْقُر) است. اين واژه تاتاريست.
=السَّنْكَرِيّ-
سازنده و يا فروشنده و يا تعمير كار حلبى است. اين واژه فارسى است.
=السِّنْكِسَار-
مجموعه اى از نوشته ها و دعاهاى افراد نيكوكار است كه در كليساها براى مردم ميخوانند. اين واژه يونانى است.
=السِّنَكْسَار-
مترادف (السنْكِسَار) است. اين واژه يونانى است.
=سَنِمَ-
-سَنَمًا البعيرُ: آن شتر داراى كوهان درشت و بزرگ شد،- النَّبْتُ: خوشه يا شكوفه ى گياه برآمد.
=سَنَّمَ-
تَسْنِيمًا [سنم] الكَلأُ البعيرَ: گياهان شتر را بزرگ كوهان كردند،- الشّي ءَ: آن چيز را بلند بالا كرد،- القبرَ: روى گور را بلند ساخت. اين واژه ضد (سَطَّحَهُ) است،- الإنَاءَ: ظرف را پر كرد،- المكيالَ: