دِيزَانْتِرِي
يا اسهال خونى است. نام عربى اين بيمارى (الزُّحار) است.
گونه اى بازى كودكان است كه با پرتاب كردن سنگى گرد بر روى زمين انجام مى شود.
=الدَّوْشَك-
دوشك يا تشك كه معمولا براى خوابيدن فرش كنند. اين واژه فارسى است.
=الدُّوق-
لقب اشرافى است در فرانسه و بعضى از كشورها بمعناى مهتر و بزرگ كه از نظر مرتبه كمتر از امير يا پرنس است و امروزه در انگلستان بمعناى فرمانده بكار مى رود اين واژه لاتينى است.
=الدُّوقة-
مؤنث (الدُّوق) است.
=الدَّوْقَرة-
چشم انداختن و نگاه كردن به زمين. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدُّوكَة-
[دوك] : دشمنى، ستيزه گرى، شتر.
=الدَّوْكَة-
[دوك] : مترادف (الدوكة) است.
=دَوَّلَ-
تَدْوِيلًا [دول] المدينةَ أو المنطقةَ: آن شهر يا منطقه را زير نظر و مراقبت دولتها قرار داد،- شركةً: آن شركت را ملّى كرد يا جزو املاك دولتى درآورد.
=الدُّولَاب-
ج دَوَالِيب: چرخ يا هر ابزارى كه بر روى محورى دور زند. اين واژه فارسى است.
=الدَّوْلَاب-
ج دَوَالِيب: مترادف (الدولاب) است.
=الدُّولَار-
ج دُولَارَات: دُلار، واحد پول ايالات متحده ى امريكا و كانادا.
=الدُّولَة-
[دول] : آنچه به گردش زمان و نوبت از يكى به ديگرى برسد.
=الدَّوْلَة-
[دول] : مص،- ج دُوَل و دِوَل: هيأت حاكمه در يك كشور، كشور مانند (دولة لبنان) : كشور لبنان؛ «الدُّولُ العربيّة» :
كشورهاى عربى؛ «صَاحِبُ الدولة» : لقبى است كه معمولا بر نخست وزير اطلاق مى شود؛ «الدُّوَلُ الكُبرى» : دولتهاى بزرگ و نيرومند يا ابر قدرتها در جهان.
=الدُّوَلَة-
ج دُوَلَات [دول] : حادثه و كارى سخت و دشوار.
=الدَّوْلَج-
[دلج] : نيرنگ و فريب كه بر دوست زنند، سراب.
=الدَّوْلَعَة-
[دلع] (ح) : (الدُّلَّاع) .
=الدَّوْلِيّ-
[دول] : نسبت به (الدَّولة) است.
=الدُّوَلِيّ-
جهانى، بين المللي.
=دَوَالَيْك-
تداول كار يا امرى پس از كارى ديگر كه براى تأكيد مىيد. اين واژه مفعول مطلق است كه عامل آن محذوف است؛ «فَعَلْنَا ذَلكَ دَوَالَيْك» : آن كار را بارها انجام داديم.
=دَوَّمَ-
تَدْوِيمًا [دوم] الطائرُ: پرنده بسان دايره در فضا اوج گرفت،- تِ الشمسُ: خورشيد در ميان آسمان دور زد،- تِ الخمرُ شارِبَها:
شراب نوشنده اش را بهنگام مستى دچار سرگيجه كرد،- ت عينُهُ: چشم او در حدقه گشت و دور زد،- الزعفرانَ في المَاءِ: زعفران را در آب آميخت،- بالدُّوَّامَة: فرفره بازى كرد،- الشي ءَ: آن چيز را خيس كرد و ادامه داد تا خشك نشود،- العَصَا و نحوَها:
نوك عصا و مانند آنرا باريك بسان فرفره كرد. اين تعبير در زبان روز متداول است.
=الدَّوْم-
[دوم] : مص هميشه، دائم؛ «دَوْمًا» :
همواره و بدون انقطاع، درختان تنومند،- (ن) : درخت مُقل كه از ميوه ى آن نوعي شيره بدست آيد. اين درخت در سرزمين عربستان و مصر و سودان مى رويد و به درخت (المُقْل) معروف است.
=الدَّوَمَان-
[دوم] : پرش پرنده.
=دَوْمَلَ-
دَوْمَلَةً [دمل] بينهم: ميان آنها را سازش و آشتى داد.
=دَوَّنَ-
تَدْوِينًا [دون] الديوانَ: ديوان شعر را جمع آورى كرد،- هُ: تدوين كرد، اسم خود را در ديوان نوشت،- شرطًا: شرطى تعيين كرد، قرار شرطى گذاشت.
=الدُّون-
[دون] : مرد پست و خسيس و خُرد.
=دُونَ-
[دون] : زير، كمتر، نزديكتر؛ «هو دُوَنهُ» : او نزديك به وى است، از او مقام كمترى دارد؛ «الدينَ هم دُون السنّ العَسْكَرِيّة» : آنها كه هنوز به سنّ سربازى نرسيده اند؛ «اثمٌ دُونَهُ كلُّ اثمٍ» : گناهى كه از همه ى گناهان بزرگتر است؛ «الأَشِعَّةُ دونَ الحَمراءِ» : نور كمتر از سرخ يا زير سرخى، و نيز (دُونَ) بمعناى جلو مىيد مانند «مَشى دُونَهُ» : پيشاپيش او راه رفت و بمعناى غير نيز مىيد مانند «مِن دُون انْ يَفْعَل» : بدون اينكه كارى بكند؛ «دُونَ ما نَظَرٍ الى» : بدون رعايت چيزى، بدون اينكه چيزيرا مورد توجه قرار دهد؛ «دُون فَائدة» : بيهوده، بى فايده؛ «جالَ القَومُ دونَ فلانٍ» : آن قوم بجز فلانى به گردش و جولان درآمدند؛ «دونَ ذلك» : براى وصول و رسيدن به آن چيز، و گاهى به معناى استثنا مىيد مانند:
«تَخْشَى ان يَسْعَدْنَ دونها» : ميترسد كه آنها از وى جلو افتند، و نيز بمعناى (فَقَطْ) و (لَا سِوَى) مىيد مانند «تلكَ الكُتُبُ دونَ غَيرِها» : فقط آن كتابها نه غير آنها، و نيز بمعناى (لا) مىيد مانند «انا مُتَعَجِّبٌ مِن فَضْلِكَ دُونَ عِلْمِكَ» : من از بزرگى و فضيلت تو در شگفتم نه از دانش و علم تو؛ «وَصَلَ دُونَهُم الى الغَايَةِ» او نه آنها بپايان و نتيجه رسيد، و به معناى (عَن) نيز مىيد؛ «أشَاحَتْ بِوَجْهِهَا دُونهُ» : آن زن چهره ى خود را از او گرفت.
=دُونَكَ-
اسم فعل است بمعناى (خُذْ) :
بگير؛ «دُونَكَ الكِتاب» : كتاب را بگير.
=الدُّونُم-
مقياس مساحت است كه مساوى با 3/ 1 919 متر مربع است. و اصطلاحا در لبنان آنرا يكهزار متر مربع مى دانند.
=الدَّوَوِيّ-
[دوي] : «ما في الدار دَوَوِيٌّ» : در خانه كسى نيست.
=دَوِيَ-
-دَوًى [دوي] : بيمار شد.
=الدَّوِي-
[دوي] : بيمار، آنكه درونى فاسد دارد، احمق، آنكه همواره در جاى خود بماند.
=الدُّوِيّ-
[دوي] : «ما في الدار دُوِيٌّ» : در خانه كسى نيست.
=الدَّوِيّ-
: صدا بويژه صداى رعد يا