(السُّلَحْفَاة) است.
-سَلْخًا الخروف: پوست گوسفند را درآورد،- تِ الْمَرْأَةُ دِرْعَها: آن زن زره از تن بدر آورد،- تِ الحيَّةُ: مار از پوست خود بيرون آمد يا پوست خود را افكند،- اللّهُ النّهارَ من اللَّيْلِ: خداوند روز را از شب جدا كرد،- الشهْرُ: ماه بپايان رسيد،- الرَّجُلُ الشهْرَ: آن مرد ماه را بپايان رسانيد و در آخر آن قرار گرفت.
تَسْلِيخًا الحرُّ جلدَه: گرما از او پوست افكند.
=السَّلْخ-
مص؛ «سَلْخُ الشهرِ» : پايان ماه؛ «سَلْخُ الحَيَّةِ» : پوست مار.
=السِّلْخ-
پوست كنده شده ى حيوان؛ «سِلْخُ الحَيَّةِ» : پوست مار.
=السَّلَخ-
ريسمان يا رشته ى تافته كه بر روى دوك باشد.
=السَّلْخَة-
«سَلْخَةُ الحيَّةِ» : پوست مار.
=سَلِسَ-
-سَلَسًا و سَلَاسَةً و سُلُوسًا: نرم و فرمان بردار شد.
=سُلِسَ-
سُلَاسًا و سَلْسًا و سَلَسًا: خرد از سر او بدر رفت.
=سَلَّسَ-
تَسْلِيسًا الحَلْيَ: زيور را با جواهر آراست.
=السَّلْس-
ج سُلُوس: زيورِ گوشواره، رشته اى كه در آن مهره كنند و بر گردن آويزند.
=السَّلَس-
مص، آسانى و فرمانبردارى،- (طب) : روان شدن پيشاب بدون اختيار.
=السَّلِس-
آسان، نرم، فرمانبردار؛ «شرابٌ سَلِسٌ» : مى نرم و فرو رونده به گلو؛ «مِسْمَارٌ سَلِسٌ» : ميخ سُست.
=السَّلْسَال-
[سلسل] : آب گوارا، شراب نرم.
=السَّلْسَبِيل-
ج سَلَاسِب و سَلَاسِيب [سلسل] : نرم، مي، آب گوارا و خوشمزه، نام چشمه ايست در بهشت.
=السَّلْسَبِيلَة-
ج سَلْسَبِيلَات: مؤنث (السَّلْسَبيل) است.
=سَلْسَلَ-
سَلْسَلَةً [سلسل] الماءَ: آب را به سراشيبى ريخت،- الشي ءَ بِالشَّي ءِ: چيزى را به چيزى وصل كرد.
=السَّلْسَل-
[سلسل] : آب گوارا، مي نرم.
=السَّلْسَلَة-
[سلسل] : يك پاره ى دراز از كوهان شتر.
=السلْسِلَة-
ج سَلَاسِل [سلسل] : زنجير، پاره ى دراز كوهان؛ «سَلَاسِلُ الْكِتَابِ» : سطرهاى كتاب؛ «سَلَاسِلُ الْبَرْقِ» : برق دراز كه در پهنه ى ابر ديده شود.
=سَلِطَ-
-سَلَاطَةً و سُلُوطَةً: بد زبان يا بد دهان شد.
=سَلُطَ-
-سَلَاطَةً و سُلُوطَةً: مترادف (سَلِطَ) است.
=سَلَّطَ-
تَسْلِيطًا هُ عليهِ: او را چيره بر ديگرى كرد و به وى قدرت و توان بخشيد.
=السَّلْط-
زبان دراز، زبانِ دراز، سخت.
=السُّلُط-
پاهاى بلند.
=السَّلِط-
ج سِلَاطٌ: پيكانى كه در ميان آن برآمدگى نباشد.
=السُّلْطَان-
ج سَلَاطِين [سلط] : چيره گى و توانائى، حُجّت يا دليل؛ «سُلْطَانٌ مُبِين» :
دليلى آشكار، پادشاه، سلطان.
=السَّلَطَانَة-
[سلط] : «امرأَةٌ سَلَطَانَةُ اللسانِ» : زن بد زبان.
=السَّلِطَانَة-
«امرأةٌ سَلِطَانَةُ اللسانِ» : مترادف (سَلَطَانَةُ اللِّسَانِ) است.
=السُّلْطَانِيَّة-
قدح بزرگ يا قاب غذا خورى.
=السُّلْطَة-
دارائى و توانائى؛ «السُّلْطَةُ المَرْكَزِيَّة» : دولت يا حكومت مركزى كه مُشرف بر امور كشور است؛ «السُّلْطَةُ الْمخْتَصَّة» : اداره يا مديريت مسئول در تقسيمات كشورى.
=السَّلْطَة-
عبا يا رداى كوتاه كه تا نيمى از بدن انسان را بپوشاند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=السِّلْطَة-
ج سِلَط و سِلَاط: تير دراز و باريك، انبانى كه در آن كاه و گياه و علف نهند.
=السَّلْطَعُون-
(ح) : به معناى (السَّرَطَان) است:
خرچنگ. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=سَلْطَنَ-
سَلْطَنَةً هُ: او را پادشاه يا سلطان كرد.
=السَّلْطَنَة-
مص، پادشاهى، سلطنت، حكومت.
=سَلَعَ-
-سَلْعًا الرأْسَ: سر را شكست،- جِلْدَهُ بِالنّار: پوست او را با آتش سوزانيد بطوريكه اثر آن آشكار شد.
=سَلِعَ-
-سَلَعًا تْ قَدَمُهُ: پاى او ترك خورد،- الرجُلُ: آن مرد پيس شد.
=سَلَّعَ-
تَسْلِيعًا هُ: آن چيز را شكافت، بر روى آن چيز گياه سَلَع (صبر) نهاد.
=السَّلْع-
ج سُلُوع: شكاف در قدم،- اسْلَاع و سُلُوع: مِثل و مانند يا همسان، في الجَبَل:
شكاف در كوه.
=السِّلْع-
ج أَسْلَاع و سُلُوع: مانند و همسان،- في الجَبَل: شكافِ كوه.
=السَّلَع-
آثار و نشانه هاى آتش بر روى پوست بدن،- ن: گونه اى گياه صبر.
=السَّلْعَاء-
مؤنث (الأَسْلَع) است.
=السَّلْعَة-
ج سَلَعَات و سِلَاع: شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود، واحد (السلْع) : بمعناى شكاف در قدم است، زوائدى كه در بدن ايجاد شود مانند غدّه ى ميان پوست و گوشت،- (ح) : زالوى آبى.
=السِّلْعَة-
ج سِلَع: متاع، كالا، مال التجاره، زائده اى در بدن مانند غدّه كه ميان پوست و گوشت پديد آيد،- (ح) : زالوى آبى.
=السَّلَعَة-
ج سَلَعَات و سِلَاع: شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود، زائده اى در بدن مانند غده كه ميان پوست و گوشت پديد آيد،- (ح) : زالوى آبى.
=سَلَفَ-
-سَلْفًا الأَرضَ: زمين را با زمين صاف كن براى كشت صاف كرد،- المَزَادَة: مشك را چرب كرد،- سَلَفًا و سُلُوفًا: رفت، گذشت؛ «سَلَفَ القَوْمَ» : از آن قوم پيش افتاد.
=سَلَّفَ-
تَسْلِيفًا الشي ءَ: آن چيز را ارمغان كرد،- الضَّيْفَ: به ميهمان پيش غذا