فهرس الكتاب

الصفحة 512 من 1009

(السُّلَحْفَاة) است.

=سَلَخَ-

-سَلْخًا الخروف: پوست گوسفند را درآورد،- تِ الْمَرْأَةُ دِرْعَها: آن زن زره از تن بدر آورد،- تِ الحيَّةُ: مار از پوست خود بيرون آمد يا پوست خود را افكند،- اللّهُ النّهارَ من اللَّيْلِ: خداوند روز را از شب جدا كرد،- الشهْرُ: ماه بپايان رسيد،- الرَّجُلُ الشهْرَ: آن مرد ماه را بپايان رسانيد و در آخر آن قرار گرفت.

=سَلَّخَ-

تَسْلِيخًا الحرُّ جلدَه: گرما از او پوست افكند.

=السَّلْخ-

مص؛ «سَلْخُ الشهرِ» : پايان ماه؛ «سَلْخُ الحَيَّةِ» : پوست مار.

=السِّلْخ-

پوست كنده شده ى حيوان؛ «سِلْخُ الحَيَّةِ» : پوست مار.

=السَّلَخ-

ريسمان يا رشته ى تافته كه بر روى دوك باشد.

=السَّلْخَة-

«سَلْخَةُ الحيَّةِ» : پوست مار.

=سَلِسَ-

-سَلَسًا و سَلَاسَةً و سُلُوسًا: نرم و فرمان بردار شد.

=سُلِسَ-

سُلَاسًا و سَلْسًا و سَلَسًا: خرد از سر او بدر رفت.

=سَلَّسَ-

تَسْلِيسًا الحَلْيَ: زيور را با جواهر آراست.

=السَّلْس-

ج سُلُوس: زيورِ گوشواره، رشته اى كه در آن مهره كنند و بر گردن آويزند.

=السَّلَس-

مص، آسانى و فرمانبردارى،- (طب) : روان شدن پيشاب بدون اختيار.

=السَّلِس-

آسان، نرم، فرمانبردار؛ «شرابٌ سَلِسٌ» : مى نرم و فرو رونده به گلو؛ «مِسْمَارٌ سَلِسٌ» : ميخ سُست.

=السَّلْسَال-

[سلسل] : آب گوارا، شراب نرم.

=السَّلْسَبِيل-

ج سَلَاسِب و سَلَاسِيب [سلسل] : نرم، مي، آب گوارا و خوشمزه، نام چشمه ايست در بهشت.

=السَّلْسَبِيلَة-

ج سَلْسَبِيلَات: مؤنث (السَّلْسَبيل) است.

=سَلْسَلَ-

سَلْسَلَةً [سلسل] الماءَ: آب را به سراشيبى ريخت،- الشي ءَ بِالشَّي ءِ: چيزى را به چيزى وصل كرد.

=السَّلْسَل-

[سلسل] : آب گوارا، مي نرم.

=السَّلْسَلَة-

[سلسل] : يك پاره ى دراز از كوهان شتر.

=السلْسِلَة-

ج سَلَاسِل [سلسل] : زنجير، پاره ى دراز كوهان؛ «سَلَاسِلُ الْكِتَابِ» : سطرهاى كتاب؛ «سَلَاسِلُ الْبَرْقِ» : برق دراز كه در پهنه ى ابر ديده شود.

=سَلِطَ-

-سَلَاطَةً و سُلُوطَةً: بد زبان يا بد دهان شد.

=سَلُطَ-

-سَلَاطَةً و سُلُوطَةً: مترادف (سَلِطَ) است.

=سَلَّطَ-

تَسْلِيطًا هُ عليهِ: او را چيره بر ديگرى كرد و به وى قدرت و توان بخشيد.

=السَّلْط-

زبان دراز، زبانِ دراز، سخت.

=السُّلُط-

پاهاى بلند.

=السَّلِط-

ج سِلَاطٌ: پيكانى كه در ميان آن برآمدگى نباشد.

=السُّلْطَان-

ج سَلَاطِين [سلط] : چيره گى و توانائى، حُجّت يا دليل؛ «سُلْطَانٌ مُبِين» :

دليلى آشكار، پادشاه، سلطان.

=السَّلَطَانَة-

[سلط] : «امرأَةٌ سَلَطَانَةُ اللسانِ» : زن بد زبان.

=السَّلِطَانَة-

«امرأةٌ سَلِطَانَةُ اللسانِ» : مترادف (سَلَطَانَةُ اللِّسَانِ) است.

=السُّلْطَانِيَّة-

قدح بزرگ يا قاب غذا خورى.

=السُّلْطَة-

دارائى و توانائى؛ «السُّلْطَةُ المَرْكَزِيَّة» : دولت يا حكومت مركزى كه مُشرف بر امور كشور است؛ «السُّلْطَةُ الْمخْتَصَّة» : اداره يا مديريت مسئول در تقسيمات كشورى.

=السَّلْطَة-

عبا يا رداى كوتاه كه تا نيمى از بدن انسان را بپوشاند. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السِّلْطَة-

ج سِلَط و سِلَاط: تير دراز و باريك، انبانى كه در آن كاه و گياه و علف نهند.

=السَّلْطَعُون-

(ح) : به معناى (السَّرَطَان) است:

خرچنگ. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=سَلْطَنَ-

سَلْطَنَةً هُ: او را پادشاه يا سلطان كرد.

=السَّلْطَنَة-

مص، پادشاهى، سلطنت، حكومت.

=سَلَعَ-

-سَلْعًا الرأْسَ: سر را شكست،- جِلْدَهُ بِالنّار: پوست او را با آتش سوزانيد بطوريكه اثر آن آشكار شد.

=سَلِعَ-

-سَلَعًا تْ قَدَمُهُ: پاى او ترك خورد،- الرجُلُ: آن مرد پيس شد.

=سَلَّعَ-

تَسْلِيعًا هُ: آن چيز را شكافت، بر روى آن چيز گياه سَلَع (صبر) نهاد.

=السَّلْع-

ج سُلُوع: شكاف در قدم،- اسْلَاع و سُلُوع: مِثل و مانند يا همسان، في الجَبَل:

شكاف در كوه.

=السِّلْع-

ج أَسْلَاع و سُلُوع: مانند و همسان،- في الجَبَل: شكافِ كوه.

=السَّلَع-

آثار و نشانه هاى آتش بر روى پوست بدن،- ن: گونه اى گياه صبر.

=السَّلْعَاء-

مؤنث (الأَسْلَع) است.

=السَّلْعَة-

ج سَلَعَات و سِلَاع: شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود، واحد (السلْع) : بمعناى شكاف در قدم است، زوائدى كه در بدن ايجاد شود مانند غدّه ى ميان پوست و گوشت،- (ح) : زالوى آبى.

=السِّلْعَة-

ج سِلَع: متاع، كالا، مال التجاره، زائده اى در بدن مانند غدّه كه ميان پوست و گوشت پديد آيد،- (ح) : زالوى آبى.

=السَّلَعَة-

ج سَلَعَات و سِلَاع: شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود، زائده اى در بدن مانند غده كه ميان پوست و گوشت پديد آيد،- (ح) : زالوى آبى.

=سَلَفَ-

-سَلْفًا الأَرضَ: زمين را با زمين صاف كن براى كشت صاف كرد،- المَزَادَة: مشك را چرب كرد،- سَلَفًا و سُلُوفًا: رفت، گذشت؛ «سَلَفَ القَوْمَ» : از آن قوم پيش افتاد.

=سَلَّفَ-

تَسْلِيفًا الشي ءَ: آن چيز را ارمغان كرد،- الضَّيْفَ: به ميهمان پيش غذا

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت