فهرس الكتاب

الصفحة 909 من 1009

=نَاصَبَ-

مُنَاصَبَةً [نصب] هُ: با او دشمنى و مقاومت نمود،- هُ الحَرْبَ اوِ الْعَداوَةَ: با او جنگ يا دشمنى كرد.

=النَّاصِب-

ج نَوَاصِب: فا، آنكه در راهپيمايى بكوشد، و در اصطلاح نحويان عامل نصب است؛ «هَمٌّ ناصِبٌ» : ناراحتى خسته كننده.

=ناصَحَ-

مُنَاصَحَةً [نصح] نفسَهُ بالتوبة: دل خود را براى توبه كردن پاك گردانيد،- هُ:

هر يك ديگرى را نصيحت كرد.

=النَّاصِح-

ج نُصَّاح و نُصَّح: فا، نيكوكار و درستكار؛ «رَجُلٌ ناصِحٌ الجَيْبِ» : پاك دل و نيك سرشت، خياط، و در زبان متداول بمعناى مرد چاق است.

=النَّاصِحِيّ-

خياط، درزى.

=ناصَرَ-

مُنَاصَرَةً [نصر] هُ: يكديگر را يارى كردند.

=النَّاصِر-

ج ناصِرون و نُصَّار و نَصْرٌ و أَنْصَار: فا،؛ «اخَذَ بناصِرهِ» : به او كمك و مساعدت كرد،- ج نَوَاصِر: مجراى آب بسوى دره ها.

=النَّاصِرَة-

مؤنث (النَّاصِر) است، يكى از شهرهاى فلسطين.

=النَّاصِريّ-

منسوب به شهر (الناصِرة) است.

=النَّاصِع-

پاك و خالص از هر چيزى؛ «حَق ناصِعٌ» : حق آشكار و نمايان؛ «حَسَبٌ ناصِع» : نژاد و اصل و حسبى پاك و خالص از هر بدى.

=ناصَفَ-

مُنَاصَفَةً [نصف] هُ: با هم چيزى را نصف كردند،- هُ المالَ: نيمى از مال را به او داد.

=النَّاصِف-

ج نَصَف و نَصَفَة و نُصَّاف: فا، خدمتگزار.

=النَّاصِفَة-

ج نَوَاصِف: مؤنث (النّاصِف) است؛ «ناصِفةُ الماءِ» : مجراى آب.

=النَّاصِيَة-

ج نَوَاصٍ و ناصِيَات [نصو] : پيشانى، موى جلوى سر آنگاه كه بلند باشد.

=ناضَ-

-نَوْضًا [نوض] : به سير و سفر در شهرها پرداخت،- البرقُ: برق درخشيد،،- الرَّجُلُ: فرار كرد و نجات يافت،- الشّي ءُ: تكان خورد،- الشي ءَ: كوشيد تا چيزى را بر كند مانند شاخه درخت و يا ميخ و مانند آنها،- الماءَ: آب از چاه كشيد.

=ناضَ-

-نَيْصًا [نيض] العِرْقُ: رگ تكان خورد و به طپش افتاد.

=النَّاضّ-

[نضّ] : فا، پول فلزى (درهم و دينار) .

=النَّاضِب-

ج نُضَّب: فا،- «غدير ناضِبٌ» :

آبگيرى كه آب آن خشك شده باشد؛- «مكانٌ ناضِبٌ» : جاى دور.

=النَّاضِج-

فا

ناضَحَ-

مُنَاضَحَةً [نضح] عن كذا: از آن دفاع و پشتيبانى كرد.

=النَّاضِح-

فا، باران، زمينى كه با آب پاش يا شيلنگ آبيارى شود، شترى كه بوسيله آن آب از چاه بكشند.

=النَّاضِحَة-

ج- نَوَاضِح: ماده شترى كه با آن آب از چاه بكشند.

=النَّاضِر-

فا، زيبا، نرم، خزه،- من كُلِّ لونٍ:

و از هر رنگى پر رنگ آن؛- «احْمَرُ ناضِرٌ» :

سرخ خوشرنگ و پر رنگ و «اخْضرُ نَاضِرٌ» :

سبز پر رنگ و خوشرنگ.

=ناضَلَ-

نِضالًا و نِيضَالًا و مُنَاضَلَةً [نضل] هُ: با او در تير اندازى مسابقه داد،- عَنه: از او پشتيبانى و دفاع كرد.

=النَّاضِل-

ج نُضَّال: فا، آنكه در دفاع و پشتيبانى پيروز گردد.

=ناطَ-

-نَوْطًا و نِيَاطًا [نوط] هُ: آن چيز را آويخت.

=ناطَ-

-نَيْطًا [نيط] : دور شد.

=ناطَحَ-

نِطَاحًا و مُنَاطَحَةً [نطح] هُ: همديگر را شاخ زدند، حيوان او را شاخ زد.

=النَّاطِح-

فا، آنچه از پرنده يا جانور وحشى كه از روى بسوى تو آيند، و در علم ستاره شناسى نام دو ستاره در دو شاخ حَمَل كه از منازل ماه است مى باشد.

=النَّاطِحَة-

«ناطِحَةُ السحابِ» ج ناطِحَات السحابِ: ساختمانهاى آسمان خراش كه داراى طبقات بسيار است.

=النَّاطِر-

ج نُطَّار و نَطَرَة و نَوَاطِير و نُطَرَاء: ناطور، نگهبان در مزرعه ها. (اين كلمه سريانى است) .

=النَّاطِس-

جاسوس، مأمور مخفى.

=النَّاطِع-

خالص از هر چيزى بويژه رنگها؛ «بياضٌ ناطع» : سفيدى خالص.

=النَّاطِف-

(ط) : گونه اى حلواى شكرى نرم و سفيد رنگ.

=ناطَقَ-

مُنَاطَقَةً [نطق] هُ: با او گفتگو كرد.

=النَّاطِق-

فا، بالضّاد: آنكه از نژاد عرب و يا زبانش عربى باشد؛ «الإنسان حيوانٌ ناطقٌ» :

انسان عاقل است؛ «كِتابٌ ناطق» : كتابى روشن و گويا.

=النَّاطِقَة-

مؤنث (النّاطِق) است، اطراف كمر و پهلو؛ «النَّفْسُ النّاطِقة» : نفس انسان.

=النَّاطَل-

كوزه اى كه با آن مى يا شير پيمانه كنند.

=النَّاطِل-

جرعه، ته مانده چيزى در پيمانه، مرادف (النَّاطِلَ) است.

=النَّاطُور-

نگهبان باغ يا تاكستان و كشتزارها ج نُطَّار و نواطِير و نَطَرَة وَ نُطَرَاء، زيورى از الماس كه زنان بالاى پيشانى خود نصب كنند.

=ناظَرَ-

مُنَاظَرَةً [نظر] هُ: همانند و بسان او شد،- فلانًا بِفلانٍ او الشي ءَ بالشّي ءِ: او را همانند ديگرى خواند، و يا چيزى را بسان چيز ديگر دانست.

=النَّاظِر-

فا، چشم، سياهى زرد رنگ كه مردمك چشم در آن است، استخوانى كه از پيشانى تا بينى كشيده شده است، فرستاده سلطان به مردم دهكده اى براى رسيدگى به امور آنها،- ج نُظّار: آنكه اداره امورى از قبيل امور خارجه يا دارائى كشور را عهده دار باشد، نگهبان تاكستان يا كشتزارها و پاسدار آنها.

=النَّاظِرَانِ-

(ع ا) : دو رگى كه در دو پره بينى مى باشند.

=النَّاظِرَة-

ج نَوَاظِرِ: مؤنث (النّاظِر) است، چشم.

=النَّاظِم-

فا؛ «ناظِمُ قُطْرٍ مُنْحَنٍ» : در علم هندسه بمعناى خط عمودى مماس

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت