مُنَاصَبَةً [نصب] هُ: با او دشمنى و مقاومت نمود،- هُ الحَرْبَ اوِ الْعَداوَةَ: با او جنگ يا دشمنى كرد.
=النَّاصِب-
ج نَوَاصِب: فا، آنكه در راهپيمايى بكوشد، و در اصطلاح نحويان عامل نصب است؛ «هَمٌّ ناصِبٌ» : ناراحتى خسته كننده.
=ناصَحَ-
مُنَاصَحَةً [نصح] نفسَهُ بالتوبة: دل خود را براى توبه كردن پاك گردانيد،- هُ:
هر يك ديگرى را نصيحت كرد.
=النَّاصِح-
ج نُصَّاح و نُصَّح: فا، نيكوكار و درستكار؛ «رَجُلٌ ناصِحٌ الجَيْبِ» : پاك دل و نيك سرشت، خياط، و در زبان متداول بمعناى مرد چاق است.
=النَّاصِحِيّ-
خياط، درزى.
=ناصَرَ-
مُنَاصَرَةً [نصر] هُ: يكديگر را يارى كردند.
=النَّاصِر-
ج ناصِرون و نُصَّار و نَصْرٌ و أَنْصَار: فا،؛ «اخَذَ بناصِرهِ» : به او كمك و مساعدت كرد،- ج نَوَاصِر: مجراى آب بسوى دره ها.
=النَّاصِرَة-
مؤنث (النَّاصِر) است، يكى از شهرهاى فلسطين.
=النَّاصِريّ-
منسوب به شهر (الناصِرة) است.
=النَّاصِع-
پاك و خالص از هر چيزى؛ «حَق ناصِعٌ» : حق آشكار و نمايان؛ «حَسَبٌ ناصِع» : نژاد و اصل و حسبى پاك و خالص از هر بدى.
=ناصَفَ-
مُنَاصَفَةً [نصف] هُ: با هم چيزى را نصف كردند،- هُ المالَ: نيمى از مال را به او داد.
=النَّاصِف-
ج نَصَف و نَصَفَة و نُصَّاف: فا، خدمتگزار.
=النَّاصِفَة-
ج نَوَاصِف: مؤنث (النّاصِف) است؛ «ناصِفةُ الماءِ» : مجراى آب.
=النَّاصِيَة-
ج نَوَاصٍ و ناصِيَات [نصو] : پيشانى، موى جلوى سر آنگاه كه بلند باشد.
=ناضَ-
-نَوْضًا [نوض] : به سير و سفر در شهرها پرداخت،- البرقُ: برق درخشيد،،- الرَّجُلُ: فرار كرد و نجات يافت،- الشّي ءُ: تكان خورد،- الشي ءَ: كوشيد تا چيزى را بر كند مانند شاخه درخت و يا ميخ و مانند آنها،- الماءَ: آب از چاه كشيد.
=ناضَ-
-نَيْصًا [نيض] العِرْقُ: رگ تكان خورد و به طپش افتاد.
=النَّاضّ-
[نضّ] : فا، پول فلزى (درهم و دينار) .
=النَّاضِب-
ج نُضَّب: فا،- «غدير ناضِبٌ» :
آبگيرى كه آب آن خشك شده باشد؛- «مكانٌ ناضِبٌ» : جاى دور.
=النَّاضِج-
فا
ناضَحَ-
مُنَاضَحَةً [نضح] عن كذا: از آن دفاع و پشتيبانى كرد.
=النَّاضِح-
فا، باران، زمينى كه با آب پاش يا شيلنگ آبيارى شود، شترى كه بوسيله آن آب از چاه بكشند.
=النَّاضِحَة-
ج- نَوَاضِح: ماده شترى كه با آن آب از چاه بكشند.
=النَّاضِر-
فا، زيبا، نرم، خزه،- من كُلِّ لونٍ:
و از هر رنگى پر رنگ آن؛- «احْمَرُ ناضِرٌ» :
سرخ خوشرنگ و پر رنگ و «اخْضرُ نَاضِرٌ» :
سبز پر رنگ و خوشرنگ.
=ناضَلَ-
نِضالًا و نِيضَالًا و مُنَاضَلَةً [نضل] هُ: با او در تير اندازى مسابقه داد،- عَنه: از او پشتيبانى و دفاع كرد.
=النَّاضِل-
ج نُضَّال: فا، آنكه در دفاع و پشتيبانى پيروز گردد.
=ناطَ-
-نَوْطًا و نِيَاطًا [نوط] هُ: آن چيز را آويخت.
=ناطَ-
-نَيْطًا [نيط] : دور شد.
=ناطَحَ-
نِطَاحًا و مُنَاطَحَةً [نطح] هُ: همديگر را شاخ زدند، حيوان او را شاخ زد.
=النَّاطِح-
فا، آنچه از پرنده يا جانور وحشى كه از روى بسوى تو آيند، و در علم ستاره شناسى نام دو ستاره در دو شاخ حَمَل كه از منازل ماه است مى باشد.
=النَّاطِحَة-
«ناطِحَةُ السحابِ» ج ناطِحَات السحابِ: ساختمانهاى آسمان خراش كه داراى طبقات بسيار است.
=النَّاطِر-
ج نُطَّار و نَطَرَة و نَوَاطِير و نُطَرَاء: ناطور، نگهبان در مزرعه ها. (اين كلمه سريانى است) .
=النَّاطِس-
جاسوس، مأمور مخفى.
=النَّاطِع-
خالص از هر چيزى بويژه رنگها؛ «بياضٌ ناطع» : سفيدى خالص.
=النَّاطِف-
(ط) : گونه اى حلواى شكرى نرم و سفيد رنگ.
=ناطَقَ-
مُنَاطَقَةً [نطق] هُ: با او گفتگو كرد.
=النَّاطِق-
فا، بالضّاد: آنكه از نژاد عرب و يا زبانش عربى باشد؛ «الإنسان حيوانٌ ناطقٌ» :
انسان عاقل است؛ «كِتابٌ ناطق» : كتابى روشن و گويا.
=النَّاطِقَة-
مؤنث (النّاطِق) است، اطراف كمر و پهلو؛ «النَّفْسُ النّاطِقة» : نفس انسان.
=النَّاطَل-
كوزه اى كه با آن مى يا شير پيمانه كنند.
=النَّاطِل-
جرعه، ته مانده چيزى در پيمانه، مرادف (النَّاطِلَ) است.
=النَّاطُور-
نگهبان باغ يا تاكستان و كشتزارها ج نُطَّار و نواطِير و نَطَرَة وَ نُطَرَاء، زيورى از الماس كه زنان بالاى پيشانى خود نصب كنند.
=ناظَرَ-
مُنَاظَرَةً [نظر] هُ: همانند و بسان او شد،- فلانًا بِفلانٍ او الشي ءَ بالشّي ءِ: او را همانند ديگرى خواند، و يا چيزى را بسان چيز ديگر دانست.
=النَّاظِر-
فا، چشم، سياهى زرد رنگ كه مردمك چشم در آن است، استخوانى كه از پيشانى تا بينى كشيده شده است، فرستاده سلطان به مردم دهكده اى براى رسيدگى به امور آنها،- ج نُظّار: آنكه اداره امورى از قبيل امور خارجه يا دارائى كشور را عهده دار باشد، نگهبان تاكستان يا كشتزارها و پاسدار آنها.
=النَّاظِرَانِ-
(ع ا) : دو رگى كه در دو پره بينى مى باشند.
=النَّاظِرَة-
ج نَوَاظِرِ: مؤنث (النّاظِر) است، چشم.
=النَّاظِم-
فا؛ «ناظِمُ قُطْرٍ مُنْحَنٍ» : در علم هندسه بمعناى خط عمودى مماس