فهرس الكتاب

الصفحة 722 من 1009

گوسفند دُم كوتاه.

=القَفْعَة-

ج قِفَاع و قَفَعَات: سبدهائى كه ته آن پهن و دهانه آن تنگ است.

=قَفْقَفَ-

قَفْقَفَةً [قفقف] : از سختى سرما و جز آن لرزيد،- النَّبْثُ: گياه خشك شد.

=قَفَلَ-

-- قَفْلًا و قُفُولًا: از مسافرت برگشت،- الأَميرُ الجُنْدَ: فرمانده لشكر را برگردانيد،- فِى الجَبَلِ: از كوه بالا رفت.

=قَفَّلَ-

تَقْفِيلًا [قفل] الأَبوابَ: دربها را بست،- الشَّجَرَة عِنْدَ العامَّة: سر درخت را زد.

=القُفْل-

قفل كه ابزارى فلزى است كه با آن درب را بندند- ج اقْفال و اقْفُل و قُفُول، گلّه اى از اشتران،- و در غزل به معناى رابط معين است. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است.

=القَفَل-

مص، اسم جمع است به معناى كاروان.

=القُفَلَة-

آنكه هر چه بشنود، حفظ شود.

=القَفْوة-

[قفو] : گرد و غبارى كه در آغاز باران برافراشته مى شود.

=القَفِيّ-

[قفو] : دوستى كه مورد اتهام قرار گرفته شد، مهمان گرامى، آنچه از غذا كه به ميهمان تقديم شود، بهترين دوستان، مرد دانا و بزرگوار.

=القَفِيَّة-

[قفو] : امتياز شخص بر ديگرى، غذائى كه به ميهمان ايثار كنند، ناحيه؛ «شاة قَفِيّة» : گوسفندى كه از قفا ذبح شده باشد.

=القَفِير-

ج قُفْرَان: نان بى خشخاش، زنبيل، كندوى عسل.

=القَفِيز-

ج أَقْفِزَة و قُفْزَان: پيمانه،- مِنَ الْأَرض: زمين كه به اندازه يكصد و چهل و چهار ذرع باشد، و در عرف نجّاران آهنى است تو خالى كه زبانه قفل در آن جاى مى گيرد.

=القُفَّيْزَى-

گونه اى بازى كودكان است كه چوبى را نصب و از روى آن مى پرند.

=قَلَّ-

-- قِلًّا و قُلًّا و قِلَّةً [قلّ] : كم شد، اين واژه ضد (كَثُرَ) است، گاهى به اين كلمه (ما) متصل مى شود مانند: «قَلَّمَا جِئْتُك» كه در اين صورت «كَافّة» از عمل رفع مى شود و ديگر موردى براى فاعل ندارد. كلمه «قلَّما» : دو معنى دارد يكى نفى مطلق و ديگرى اثبات چيزى كم مانند «قَلَّمَا رَأْيتُك» :

چه بسيار كم كه تو را ديده ام،- الرَّجُلُ:

دارائى او كم شد،- الجِسمُ: اندام ناتوان شد؛ «هُوَ يَقِلُّ عَنْ كَذَا» : آن چيز از ديگرى كوچكتر است،- قِلًّا و قُلًّا و قِلَّةً وَ قَلًّا الشَّى ءَ:

آن چيز را حمل كرد،- هُ عَنِ الأَرض: آن را از زمين بلند كرد.

=قَلَّلَ-

تَقْلِيلًا [قلّ] الشي ءَ: آن چيز را كم كرد،- الشَّى ءَ فِى عَيْن فُلان: مقدار كمى از آن چيز را به او نشان داد.

=القُلّ-

[قلّ] : كم و اندك،- مِنَ الشَّى ءِ:

كمترين چيزى؛ «رَجُلُ قُلُّ» : مرد تنها و بى كس؛ هُوَ قُلُّ ابن قُلِّ»: او و پدرش ناشناسند.

=القِلّ-

[قلّ] : كم و اندك،- مِنَ الشَّى ءِ:

كمترين چيزى.

=قَلَا-

-قَلًا وَ قَلاءً [قلو] الرجُلَ: آن مرد را خشمگين كرد،- قَلْوًا اللَّحْمَ وَ غَيْرَهُ: گوشت را در ماهيتابه پُخت،- الإِبلَ: شتر را راند و راه بُرد،- القُلَة وَ بِالقُلَةِ: آن را دور انداخت.

=قَلَى-

-قَلْيًا [قلي] اللحمَ و غيرَهُ: گوشت را پخت،- فُلانًا: بر سر او زد،- قِلىً و قَلَاءً وَ مَقْلِيَةً الرَّجُلَ: او را خشمگين كرد.

=القُلَى-

[قلي] : پيشانى مردان، قله كوهها.

=القِلَى-

[قلي] : چيزى كه از سوخته شده گياهى بنام (نَبَاتُ الحَمْض) بدست آيد.

=القَلَّاءَ-

[قلي] : سازنده ماهيتابه، آنكه گوشت را در ماهيتابه سرخ كند.

=القَلَّاءَة-

[قلي] : جائى كه ماهيتابه ها را در آن نهند.

=القَلَائِد-

«قَلَائِدُ الشعْر» : شعرهائى بسيار ارزنده كه همواره جاويدان است و مورد فراموشى قرار نمى گيرد.

=القُلَاب-

(طب) : گونه اى بيمارى قلبى.

=القُلَاح-

زردى كه بر روى دندانها نشيند.

=القِلَاد-

رشته اى از مس يا برنج كه بر حلقه گوشواره يا انگشتر آويزند.

=القَلَادَة-

(ن) : نوعى گياه زينتى كه داراى برگهاى رنگارنگ است و مركز اصلى آن آمريكاى جنوبى مى باشد.

=القِلَادَة-

ج قَلَائِد و قِلَاد: گردن بند زينتى،- (فك) : نام شش ستاره آسمان كه معروف به (الْقَوْسْ) مى باشند.

=القَلَّاس-

سازنده كلاه معروف به «قَلَنْسُوَة» .

=القُلَاع-

پوسته برآمده زمين كه از زير آن قارچ (چمه) روئيده شده باشد، گِل كه پس از خشك شدن شكاف برداشته باشد، جوشهائى كه بر روى پوست دهان يا بر روى زبان در آيد؛ «قُلَاعُ الأُذُنِ» :

شكافتگى بيخ گوش كه از آن ماده چركى و آب و يا خونابه بيرون آيد.

=القَلَّاع-

آنكه حرفه اش كشيدن دندان است،- آنكه زمين را گود و نبش قبر كند، آنكه در هر حال ثبات نداشته باشد، پاسبان، آنكه نزد سلطان از ديگران بدگوئى كند، دروغگو.

=القُلَاعَة-

مفرد (القُلاع) است، سنگ يا كُلوخ كه از زمين كنند و پرتاب كنند.

=القِلَاعَة-

شراع كشتى (بادبان) .

=القُلَافَة-

پوسته درخت و مانند آن.

=القِلَافَة-

تخته هاى كشتى كه به هم پيوسته و بر روى آن قير پاشند.

=القِلَال-

[قلّ] : تيرهاى چوبى كه شاخه هاى درخت انگور را بر آن آويزند.

=القُلَامَة-

تراشه و ريزه هاى ريخته شده؛ «قُلامَةُ الظُّفرِ» : چيده ناخن يا قسمت كنده شده آن.

=القَلَانِسِيّ-

ج قَلَانِسِيُّون: سازنده كُلاههاى قلنسوة.

=القِلَّاية-

خانه اسْقُف مسيحى- اين كلمه يونانى است.

=قَلَبَ-

-قَلْبًا الشي ءَ: چيزى را به گونه ديگرى در آورد، آن چيز را زير و رو كرد، باطن آن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت