فهرس الكتاب

الصفحة 187 من 1009

نرم تن و كمى فربه باشد.

=الباضِع-

شمشير برنده، آنكه براى فروش كالا حمل كند.

=باطَأَ-

مُبَاطَأَةً [بطأ] هُ: با وى سهل انگارى كرد و كار را به امروز و فردا كشانيد.

=الباطِح-

آنكه بر روى خوابيده باشد.

=باطَشَ-

مُبَاطَشَةً و بِطَاشًا [بطش] هُ: هر يك از دو طرف به يكديگر حمله كردند.

=الباطِل-

[بطل] : ناحق، باطل، بيهوده، آنكه در راه زندگى با نادانى قدم بردارد؛ «بَاطِلًا» : به ناحق، بيهوده، ملغى شده، غير مشروع،- ج ابَاطِيل: دروغ، شيطان، افسونگر.

=باطَنَ-

مُبَاطَنةً [بطن] هُ: با او راز گفت و دوستى خالصانه كرد.

=الباطِن-

ج بَوَاطِن: داخل، درون؛ «بَاطِنُ الْكَفّ» : كف دست؛ «بَاطِنُ الْقَدَمِ» : كف پا؛ «بَاطِنًا» : ضمنًا، در باطن، امرى پنهانى، پوشيده و سربسته، ذاتى، جوهرى؛ «فِي بَاطِنِ الْأَمْرِ» : در اصل و در حقيقت.

=الباطِنَة-

راز پنهانى، نيت درونى.

=الباطِنِيّ-

داخلي، درونى؛ «الطِّبُّ البَاطِنِيّ» : پزشكى بيماريهاى داخلى.

(ب) : بتون، آميخته اى از خاك و ماسه و ريك و سيمان در ساختمان؛ «البَاطُونُ المُسَلّح» : بتون ساختمان كه در آن آهن نيز بكار رفته باشد.

=الباطِيَة-

ج بَوَاطِ [بطي] : قرابه ى شيشه اى كه آنرا پر از شراب كنند.

=باعَ-

-بَوْعًا [بوع] الرجُلُ: دست خود را بگونه ى افقى باز كرد، دست خود را براى دادن عطا باز كرد،- الفَرَسُ في جَرْيِهِ: اسب در دويدن گامهاى خود را بلند برداشت،- الْحَبْلَ: ريسمان را با (باع) خود يعنى به اندازه ى كشيدن دو دست خود اندازه گيرى كرد، براى كوشنده دست خود را بالا برد.

=باعَ-

يَبيعُ بَيْعًا و مَبِيعًا [بيع] فلانًا كتابًا أو من فلان كتابًا: كتاب را به او فروخت و بهايش را دريافت كرد، آنرا از او خريد.

ج أبْوَاع و بَاعَات و بِيعان [بوع] : اندازه و فاصله ى كشيدن دو دست؛ «طَويلُ الْبَاعِ و رَحْبُ البَاعِ» مرد بخشنده و توانا؛ «قَصِيرُ الْبَاعِ ضَيَّقُ الْبَاعِ» : مرد بخيل و ناتوان.

=الباعِث-

ج بَوَاعِث: علّت، سبب، انگيزه.

=الباعِثَة-

ج بَوَاعِث: مترادف (البَاعِث) است.

=الباعِجَة-

ج بَوَاعِج: پهنه ى دره كه سيل در آن راه افتد.

=بَاعَدَ-

مُبَاعَدَةً و بِعَادًا [بعد] هُ: او را دور كرد.

اين واژه ضدّ (قَرَّبَ) است.

=الباعِدُ-

ج بَعَد: نابود شونده، دور.

=باعَلَ-

مُبَاعَلَةً و بِعَالًا [بعل] القومُ قومًا: برخى از افراد آن دو گروه از يكديگر زن گرفته و ازدواج كردند.

ج بَوَاعِيث: نماز روز دوم عيد فصح نزد مسيحيان، نماز طلب باران از خدا.- اين واژه سريانى است-

باغَى-

مُبَاغَاةً و بِغَاءً [بغي] تِ الأمَةُ: آن زن زنا كرد، گناه كرد.

=باغَتَ-

مُبَاغَتَةً و بِغَاتًا [بغت] هُ: ناگهان بر او وارد شد، او را غافلگير كرد.

=باغَمَ-

مُبَاغَمَةً [بغم] هُ: با صداى نرم با او سخن گفت.

=باقَ-

-بَوْقًا [بوق] الرجُلُ: آن مرد دروغ گفت،- بَوْقًا و بُؤُوقًا: براى راه انداختن شر و دشمنى آمد،- تِ الْبائِقةُ القومَ: بر آن قوم سختى و بلا فرود آمد،- الْقَوْمَ: آن قوم را فريب داد و از آنها دزدى كرد،- الْقَومُ عَلَيهِ: آن قوم بر آن مرد گرد آمدند و او را به ستم كشتند.

=الباقَة-

ج بَاقَات [بوق] : دسته ى گل، بسته ى گل، باقه ى گل.

=الباقِر-

اين واژه اسم جمع است بمعناى گروه گاوان.

=الباقِعَة-

ج بَوَاقِع: پرنده اى كه از ترس شكار به مردابها و آبهاى راكد درآيد، مرد دانا و با هوش كه فريب نخورد؛ «مَا فُلانٌ الّا بَاقِعَةٌ مِنَ الْبَوَاقِع» : فلانى زيرك و تيزهوشى است كه فريب نمى خورد.

=الباقِلَى-

غول، افسونگر، مار، بلا.

=الباقِلَّى-

مترادف (الباقِلّى) است.

=الباقِلَاء-

مترادف (الباقِلّى) است.

=الباقُور-

مترادف (الْبَاقِر) است.

=الباقُول-

ج بَوَاقِيل: كوزه ى بى دسته، دوات سفالى.- اين واژه يونانى است-

الباقِي-

[بقي] : ثابت، برقرار، پاينده، از نامهاى خداوند متعالى،- (ع ح) : حاصل طرح و باقيمانده ى آن.

=الباقِيَة-

ج باقِيَات و بَوَاقٍ [بقي] : ثابت و استوار.

=باكَرَ-

مُبَاكَرَةً [بكر] هُ: بامداد نزد وى آمد، در آغاز حال بسوى او شتافت.

=الباكِر-

[بكر] : فا، آنكه در بامداد و پگاه درآيد؛ «اتَاهُ بَاكِرًا» : بهنگام سحر نزد وى آمد.

=الباكِرَة-

مؤنث (البَاكِر) است،- ج بَوَاكِر:

آغاز ميوه و سبزى نوبر.

=الباكُور-

اولين باران بهار، هر چيز زودرس،- عِنْدَ الْعَامَّة: و در زبان متداول بمعناى چوب سر كج است كه با آن شاخه هاى درخت را مى كشند.

=الباكُورَة-

ج بَوَاكِير و باكُورَات: آغاز رسيدن ميوه ها، نخستين هر چيزى؛ «هَذَا باكُورةُ اعْمالِهِ» : اين اولين اثر كارهاى اوست.

=الباكِي-

ج بُكَاة [بكي] : گريه كننده كه اشك ريزد.

=الباكِيَة-

ج باكِيَات و بَوَاكٍ: مؤنث (البَاكِي) است.

=بَالَ-

-بَوْلًا [بول] : ادرار كرد. بول كرد.

[بول] : انديشه و فكر؛ «مَا خَطَرَ الأَمرُ بِبَالِي» آن امر به خاطرم نرسيد؛ «مَا بَالِي؟» :

مرا چه مى شود، حال و زندگى؛ «هُوَ مَشْغُولُ الْبَالِ» : او سرگرم زندگى است؛ «رَخِيُّ البَالِ» : او در فراخ زندگى است؛ «كاسِفُ البالِ» : او دل گرفته است، آنچه كه به آن اهميت دهند؛ «ليسَ هذا مِنْ بالِي» :

اين چيزى نيست كه به آن اهميت دهم؛

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت