بالشي ءِ: او را به آن چيز اختصاص داد.
-خَصْفًا النعلَ: لنگه كفش را بر روى جفت آن قرار داد و بست،- الشي ءَ على الشّي ءِ: چيزى را بر روى چيزى چسبانيد.
=الخَصْف-
مص، كفش، نعلين.
=الخَصَف-
ابزارى كه با آن كفش را جفت يا وصله كنند، رنگ سياه و سفيد.
=الخُصْفَة-
مهره.
=الخَصَفَة-
ابزارى كه با آن كفش را جفت كنند، يا وصله نمايند.
=خَصَلَ-
-خَصْلًا الشي ءَ: آن چيز را بريد و قطع كرد،- خَصْلًا و خِصَالًا القَومَ: بر آن قوم برترى يافت.
=خَصَّلَ-
تَخْصِيلًا هُ: آن چيز را قطعه قطعه كرد،- الشجَر: شاخه هاى درخت را كوتاه كرد.
=الخَصْل-
ج خُصُول: به هدف زدن، خطر جنگ و ستيز، آنچه كه بر سر آن قمار كنند.
=الخُصْلَة-
ج خُصَل: موى در هم پيچيده، يك تكه گوشت، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، آن قسمت از چوب كه خشك نشده باشد.
=الخَصْلة-
ج خِصَال: خوى و خصلت چه خوب باشد يا چه بد ولى اغلب در خوبى گفته مى شود، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، طرف چوب كه خشك نشده باشد، به هدف رسيدن.
=خَصَمَ-
-خَصْمًا هُ: در دشمنى و مخاصمت بر او چيره شد.
=الخُصْم-
ج أَخْصَام و خُصُوم: زاويه، گوشه، كنار.
=الخَصْم-
ج خُصُوم و خِصَام: دشمن، نزاع كننده. اين واژه گاهى در مثنى و جمع و مؤنث يكسان بكار ميرود و گفته مى شود:
«هُما و هُم و هي خَصْمِي» .
=الخُصُوبة-
مترادف (الخِصْب) است.
=الخُصُوص-
[خصّ] : مترادف (الخَصُوص) است؛ «بِخُصُوص، في خُصُوص، مِن خُصُوص» :
درباره ى؛ «بِهَذا الخُصُوص، من هذا الخُصُوص» : در اين باره، در اين مورد؛ «على الخُصُوص» و «خُصُوصًا» و «على وَجْهِ الخُصُوص» : بويژه، مخصوصًا.
=الخَصُوص-
انفراد، يكتائى. مقابل اين واژه (العُمُوم) است، انحصار كه مقابل آن (الإطْلَاق) است.
=الخُصُوصِيّ-
خصوصى، ويژه. اين واژه خلاف (العُمُومي) است.
=الخُصُوصِيَّة-
مص، مؤنث (الخُصُوصِيّ) است.
=الخُصُومة-
دشمنى، نزاع و جدال.
=الخَصِي-
[خصي] : آنكه از درد خايه نالد.
=الخَصِيّ-
ج خِصْيَة و خِصْيان [خصي] : آنكه اخته شده باشد.
=الخَصيب-
پر بركت و فراخ و خوب.
=الخُصْيَة-
ج خُصًى [خصي] (ع ا) : خايه ى مرد، بيضه؛ «خُصيَة البَحرِ» (ن) : نام گياهى است.
=الخَصِيف-
كفش آماده شده، خاكستر، شيرى كه بر روى ماست ريزند، آنچه كه سياه و سفيد باشد، اسب يا گوسفند كه پهلو و كمرش سفيد باشد.
=الخَصِيلَة-
ج خَصِيل و خَصَائِل: تكه ى گوشت پيه دار؛ «ارتَعَدَتْ فَرَائِصُهُ وَ اضْطَرَبَتْ خَصَائِلُهُ» :
اعضاى بدن و گوشت و پيه او لرزيد و تكان خورد.
=الخَصِيم-
ج خُصَمَاء و خُصْمَان: مترادف (المُخَاصِم) است.
=الخِضَاب-
رنگ يا حنا، آنچه كه با آن خضاب كنند.
=الخَضَاد-
دردى است كه در اندام انسان پديد آيد.
=الخَضَار-
اولين گياه كه برايد.
=الخَضَّار-
سبزى فروش.
=الخُضَارِم-
[خضرم] : مهتر بخشنده و بزرگوار.
=الخُضَارِيّ-
ج خَضَارِيّ [خضر] (ح) : گنجشك زردرنگ و متمايل به سبز است. نام ديگر آن (الأَخْيَل) است.
=الخُضَام-
آنچه كه خورده شده باشد.
=الخُضَامَة-
مترادف (الخضَام) است.
=خَضَبَ-
-خَضْبًا الشي ءَ: آن چيز را رنگين كرد،- خُضُوبًا الشجرُ: آن درخت سبز شد،- المكانُ: گياه آن زمين روئيد.
=خَضِبَ-
-خُضُوبًا الشجرُ او المكانُ: درخت يا آن مكان سبز و گياهدار شد.
=خُضِبَ-
خُضُوبًا الشجرُ و المكانُ: آن درخت يا آن جاى سبز شدند.
=خَضَّبَ-
تَخْضِيبًا الشي ءَ: آن چيز را رنگين كرد،- شَعْرَهُ بالحِنَّاءِ: موى سر خود را با حنا رنگين كرد.
=الخَضْب-
ج خُضُوب: سبزى درخت، گياه تازه درآمده بر اثر بارندگى،- (ز) : ماده ى سبزى كه در گياهان موجود است و به آن (كلوروفيل) گويند.
=خَضَدَ-
-خَضْدًا العودَ: چوب را شكست ولى از هم جدا نشد، چوب را تازد ولى نشكست،- الشجَرَ: خار درخت را بريد،- شَوكتَهُ: نفوذ و قدرت او كاسته شد،- الرجُلُ: آن مرد چيزتر و تازه خورد مانند هويج.
=خَضَّدَ-
تَخْضِيدًا هُ: آن چيز را تكّه تكّه كرد.
=الخَضَد-
درد مفاصل و اعضاى بدن، سستى در ميوه ها، رشد كم در گياه، آن قسمت از چوب كه بريده يا شكسته شده است؛ «خَضَدُ البَدَن» لاغرى و سستى و ناتوانى در بدن؛ «خَضَدُ السفَر» : سختى مسافرت.
=الخَضِد-
ناتوان، آنكه از برخاستن ناتوان باشد.
=خَضِرَ-
-خَضَرًا: سبز رنگ شد،- الزرعُ:
كِشت سبز و خرم شد.
=خَضَّرَ-
تَخْضِيرًا الشي ءَ: آن چيز را سبز كرد.
=الخَضِر-
سبز، جاى پر از سبزه و گياه، كشت، شاخه ى درخت، گياه تر و تازه.
=الخَضْراء-
ج خَضْرَاوات: مؤنَّث (الأَخْضر) است؛ «القُبَّةُ الخَضْراء» : آسمان؛ «خَضْراءُ القومِ» : بيشترين افراد آن قوم.