فهرس الكتاب

الصفحة 383 من 1009

بالشي ءِ: او را به آن چيز اختصاص داد.

=خَصَفَ-

-خَصْفًا النعلَ: لنگه كفش را بر روى جفت آن قرار داد و بست،- الشي ءَ على الشّي ءِ: چيزى را بر روى چيزى چسبانيد.

=الخَصْف-

مص، كفش، نعلين.

=الخَصَف-

ابزارى كه با آن كفش را جفت يا وصله كنند، رنگ سياه و سفيد.

=الخُصْفَة-

مهره.

=الخَصَفَة-

ابزارى كه با آن كفش را جفت كنند، يا وصله نمايند.

=خَصَلَ-

-خَصْلًا الشي ءَ: آن چيز را بريد و قطع كرد،- خَصْلًا و خِصَالًا القَومَ: بر آن قوم برترى يافت.

=خَصَّلَ-

تَخْصِيلًا هُ: آن چيز را قطعه قطعه كرد،- الشجَر: شاخه هاى درخت را كوتاه كرد.

=الخَصْل-

ج خُصُول: به هدف زدن، خطر جنگ و ستيز، آنچه كه بر سر آن قمار كنند.

=الخُصْلَة-

ج خُصَل: موى در هم پيچيده، يك تكه گوشت، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، آن قسمت از چوب كه خشك نشده باشد.

=الخَصْلة-

ج خِصَال: خوى و خصلت چه خوب باشد يا چه بد ولى اغلب در خوبى گفته مى شود، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، طرف چوب كه خشك نشده باشد، به هدف رسيدن.

=خَصَمَ-

-خَصْمًا هُ: در دشمنى و مخاصمت بر او چيره شد.

=الخُصْم-

ج أَخْصَام و خُصُوم: زاويه، گوشه، كنار.

=الخَصْم-

ج خُصُوم و خِصَام: دشمن، نزاع كننده. اين واژه گاهى در مثنى و جمع و مؤنث يكسان بكار ميرود و گفته مى شود:

«هُما و هُم و هي خَصْمِي» .

=الخُصُوبة-

مترادف (الخِصْب) است.

=الخُصُوص-

[خصّ] : مترادف (الخَصُوص) است؛ «بِخُصُوص، في خُصُوص، مِن خُصُوص» :

درباره ى؛ «بِهَذا الخُصُوص، من هذا الخُصُوص» : در اين باره، در اين مورد؛ «على الخُصُوص» و «خُصُوصًا» و «على وَجْهِ الخُصُوص» : بويژه، مخصوصًا.

=الخَصُوص-

انفراد، يكتائى. مقابل اين واژه (العُمُوم) است، انحصار كه مقابل آن (الإطْلَاق) است.

=الخُصُوصِيّ-

خصوصى، ويژه. اين واژه خلاف (العُمُومي) است.

=الخُصُوصِيَّة-

مص، مؤنث (الخُصُوصِيّ) است.

=الخُصُومة-

دشمنى، نزاع و جدال.

=الخَصِي-

[خصي] : آنكه از درد خايه نالد.

=الخَصِيّ-

ج خِصْيَة و خِصْيان [خصي] : آنكه اخته شده باشد.

=الخَصيب-

پر بركت و فراخ و خوب.

=الخُصْيَة-

ج خُصًى [خصي] (ع ا) : خايه ى مرد، بيضه؛ «خُصيَة البَحرِ» (ن) : نام گياهى است.

=الخَصِيف-

كفش آماده شده، خاكستر، شيرى كه بر روى ماست ريزند، آنچه كه سياه و سفيد باشد، اسب يا گوسفند كه پهلو و كمرش سفيد باشد.

=الخَصِيلَة-

ج خَصِيل و خَصَائِل: تكه ى گوشت پيه دار؛ «ارتَعَدَتْ فَرَائِصُهُ وَ اضْطَرَبَتْ خَصَائِلُهُ» :

اعضاى بدن و گوشت و پيه او لرزيد و تكان خورد.

=الخَصِيم-

ج خُصَمَاء و خُصْمَان: مترادف (المُخَاصِم) است.

=الخِضَاب-

رنگ يا حنا، آنچه كه با آن خضاب كنند.

=الخَضَاد-

دردى است كه در اندام انسان پديد آيد.

=الخَضَار-

اولين گياه كه برايد.

=الخَضَّار-

سبزى فروش.

=الخُضَارِم-

[خضرم] : مهتر بخشنده و بزرگوار.

=الخُضَارِيّ-

ج خَضَارِيّ [خضر] (ح) : گنجشك زردرنگ و متمايل به سبز است. نام ديگر آن (الأَخْيَل) است.

=الخُضَام-

آنچه كه خورده شده باشد.

=الخُضَامَة-

مترادف (الخضَام) است.

=خَضَبَ-

-خَضْبًا الشي ءَ: آن چيز را رنگين كرد،- خُضُوبًا الشجرُ: آن درخت سبز شد،- المكانُ: گياه آن زمين روئيد.

=خَضِبَ-

-خُضُوبًا الشجرُ او المكانُ: درخت يا آن مكان سبز و گياهدار شد.

=خُضِبَ-

خُضُوبًا الشجرُ و المكانُ: آن درخت يا آن جاى سبز شدند.

=خَضَّبَ-

تَخْضِيبًا الشي ءَ: آن چيز را رنگين كرد،- شَعْرَهُ بالحِنَّاءِ: موى سر خود را با حنا رنگين كرد.

=الخَضْب-

ج خُضُوب: سبزى درخت، گياه تازه درآمده بر اثر بارندگى،- (ز) : ماده ى سبزى كه در گياهان موجود است و به آن (كلوروفيل) گويند.

=خَضَدَ-

-خَضْدًا العودَ: چوب را شكست ولى از هم جدا نشد، چوب را تازد ولى نشكست،- الشجَرَ: خار درخت را بريد،- شَوكتَهُ: نفوذ و قدرت او كاسته شد،- الرجُلُ: آن مرد چيزتر و تازه خورد مانند هويج.

=خَضَّدَ-

تَخْضِيدًا هُ: آن چيز را تكّه تكّه كرد.

=الخَضَد-

درد مفاصل و اعضاى بدن، سستى در ميوه ها، رشد كم در گياه، آن قسمت از چوب كه بريده يا شكسته شده است؛ «خَضَدُ البَدَن» لاغرى و سستى و ناتوانى در بدن؛ «خَضَدُ السفَر» : سختى مسافرت.

=الخَضِد-

ناتوان، آنكه از برخاستن ناتوان باشد.

=خَضِرَ-

-خَضَرًا: سبز رنگ شد،- الزرعُ:

كِشت سبز و خرم شد.

=خَضَّرَ-

تَخْضِيرًا الشي ءَ: آن چيز را سبز كرد.

=الخَضِر-

سبز، جاى پر از سبزه و گياه، كشت، شاخه ى درخت، گياه تر و تازه.

=الخَضْراء-

ج خَضْرَاوات: مؤنَّث (الأَخْضر) است؛ «القُبَّةُ الخَضْراء» : آسمان؛ «خَضْراءُ القومِ» : بيشترين افراد آن قوم.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت