حرف شانزدهم از حروف مبانى و از حروف نطعى است، كه در حساب جُمَّل معادل 9 مى باشد.
=الطَّائِر-
ج طَيْر و طُيُور و أَطْيَار [طير] : فا، پرنده، آنچه كه بدان فال نيك يا بد مى زنند؛ «سِرْ عَلَى الطّائِرِ المَيْمُون» : دعايى است براى مسافر كه به معناى با پرنده خوش يُمن مسافرت كن مى باشد، بخت و اقبال، روزى انسان، مغز سر،- (فك) : نام ستاره ايست.
=الطَّائِرَة-
ج طَائِرات [طير] : هواپيما، «طائِرَةُ ركّاب» : هواپيماى مسافربرى، «طائِرَةٌ حَرْبيَّة» : هواپيماى جنگى؛ «طائِرَةُ الطَّراد» :
هواپيماى شكارى؛ «الطَّائِرَةُ النَّفَّاثَة» :
هواپيماى جت؛ «الطّائِرَةُ النَّافُورته» : هواپيماى تيز پرواز؛ «الطَّائِرَةُ القَانِصَةُ» : هواپيماى شكارى؛ «الْقَلْعَةُ الطَّائِرَة» : هواپيماى جنگى غول پيكر كه بمبهاى سنگين خود را بر كشور دشمن ريخته و بر مى گردد؛ «عَلَى مَتْنِ الطَّائِرَة» : مسافرت با هواپيما يا از راه هوائي؛ «حامِلَة الطَّائِرات» : كشتى جنگى بزرگى كه داراى فرودگاه است و بر روى آن هواپيماها پرواز مى كنند و يا فرود مىيند.
=الطَّائِش-
[طيش] : سبك عقل،- مِنَ السَّهَام: تيرى كه به هوا رود ولى به هدف ننشيند؛ «رَصَاصَةُ طائِشَة» : گلوله اى كه بدون قصد از اسلحه خارج شود.
=الطَّائِع-
ج طُوَّع و طائِعُون [طوع] : دنباله رو، مطيع.
=الطَّائِف-
[طوف] : فا، شبگرد، نگهبان شب.
=الطَّائِفَة-
ج طائِفَات و طَوَائِف [طوف] : مؤنث (الطَّائف) است، گروهى از مردم، كسانيكه داراى يك عقيده و يا مذهب مى باشند، قطعه اى از چيزى.
=الطَّائِفيّ-
آنچه در ارتباط با گروهى مذهبى باشد؛ «الْخلافاتُ الطَّائِفيَّة» :
اختلافى كه ميان گروههاى متعدد ايجاد شود، اختلافات مذهبى.
=الطَّائِفيَّة-
[طوف] : تمايل به گروهى مذهبى.
=الطَّائِل-
ج طَوَائِل [طول] : نيرومندى، ثروت، فزونى؛ «هَذَا امْرٌ لا طائِلَ فيه» :
كارى است بدون سود؛ «ما هو بطائل أو هو غير طائل» : او پَست و بخيل است (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) .
=الطَّائِلَة-
ج طَوَائِل: نيرومندى، ثروت، فزونى؛ «تَحْتَ طائِلةِ» : مشمول حكم يا كيفر است؛ «تَحْتَ طائلةِ المَوتِ» گرفتار مرگ است؛ «تَحْتَ طائِلة الْقَانُون» : او در چنگال قانون و در انتظار كيفر است.
=الطَّاؤُوس-
ج أَطْوَاس و طَوَاوِيس [طوس] (ح) :
طاوس.
=طابَ-
-طِيبًا و طَابًا و طِيبَةً و تَطْيَابًا [طيب] :
گوارا و شيرين و خوب شد،- الشَّيْ ءَ: آنرا لذت بخش و خوب كرد،- عَيْشُهُ:
زندگيش خوب شد،- تْ لَيْلَتُكُمْ: شب را به خوبى و خوشى گذرانيد،- تِ النَّفْسُ بِكذا: دل به چيزى بسته و روح انگيز شد،- تِ الأرْضُ: زمين سبز شد،- عَنِ الشي ء نَفْسًا: آن چيز را رها كرد.
=طابَّ-
مُطابَّةً [طبّ] الأَمْرَ: درباره امر نگريست تا بتواند آنرا انجام دهد.
=الطَّابَاق-
[طبق] : شيشه، آجر بزرگ (فارسى است) .
=الطَّابَة-
توپ بازى. (تركى است) .
=الطَّابِخ-
فا، تب سخت و سنگين.
=الطَّابِخَة-
مؤنث (الطَّابخ) است، سختى گرما.
=الطَّابَع-
ج طَوَابِع: انگشتر، مهر، آنچه بدان خو گرفته باشند.
=الطَّابِع-
فا، و- ج طَوَابع: خلق و خوى انسان، انگشتر، آنچه كه بدان خو گرفته شده باشد.؛ «هذا كلامٌ عَلَيْهِ طابعُ الفَصَاحَة» :
اين كلامى است كه بر آن مهر فصاحت زده شده، نشانه ويژه؛ «طَوَابِعُ البَرِيد» : تمبر پُست؛ «الطَّوابِعُ الأَمِيريَّة» تمبر مالياتى؛ «الطَّوابِعُ القُنْصُلِيَّة» : تمبرهاى مالياتى ويژه كنسولگريها در خارج.
=طابَقَ-
طِبَاقًا و مُطَابَقَةً [طبق] هُ: با آن موافق و مطابق شد،- هُ عَلَى الأَمْر: با او مساوى و برابر شد،- بِالْحَقِّ: به حق اقرار و اعتراف نمود،- بَيْنَ الشَّيْئين: هر دو را به يك شكل درآورد،- بَيْنَ قَمِيصَيْنِ: پيراهنى را بر روى پيراهن ديگر قرار داد،- الرَّجُلُ عَلَى الْعَمَل:
آن مرد ورزيده شد،- المقيَّدُ آن مرد در بند