كليسا مى برند. اين كلمه ايتاليائى است.
مؤنّث (الفَليُون) است.
=الفُمُ-
[فمّ] من الإنسان ج أَفْواه و أَفْمَام: دهان انسان.
=الفَمُ-
[فمّ] من الإنسان ج أَفواه و أفْمام: آن قسمت از دهان انسان كه براى سخن گفتن يا خوردن غذا باز مى شود. اين كلمه در اصل (فوهٌ) است و مثنّاى آن (فَمَانِ و فَمَوَانِ و فَمَيَانِ) مى باشد؛ «فَمُ الْقَاروُرَة» : دهانه بُطرى يا سرشيشه بزرگ.
=الفِمُ-
[فمّ] من الإنسان ج أَفْوَاه و أَفْمَام:
مرادف (الْفَم) است.
=الفَمَويّ-
[فمّ] : منسوب به (الْفَم) است.
=الفَمِيّ-
[فمّ] : منسوب به (الْفَم) است.
=فَنَّ-
-فَنَّا [فنّ] الشي ءَ: آن چيز را زينت داد.
=الفَنّ-
[فنّ] : مص،- ج أَفْنان وَ فُنُون و جج أَفَانِين: حالت و چگونگى، گونه يا رسته اى از چيزى، هنر، تطبيق عمل و انديشه هنرمند بر آنچه كه از چهره هاى طبيعى الهام مى گيرد و آنرا بوجود مىورد بويژه براى برانگيختن احساسات مانند زيبايى، عكس، موسيقى و شعر.
=فَنَى-
-فَنَاءً [فني] : نابود شد،- الرَّجُلُ: پير شد، سالخورده شد.
=الفَنَاء-
[فني] : مص، نيستى برخلاف هستى، نابودى.
=الفِنَاء-
ج أَفْنِيَة و فُنِيّ [فني] : حياطِ خانه؛ «فِنَاءُ الطُّيور» : لانه هاى مُرغ و خرگوش و جُز آنها.
=الفَنَّاء-
[فنّ] : «شجرةٌ فَنَّاء» : درخت پُرشاخ و برگ.
=الفَنَار-
ج فَنَارَات: چراغ دريائى، گلدسته، چراغ كاغذى كه با شمع روشن مى شود، فنر، اين كلمه فارسى است.
=الفَنَّان-
[فنّ] : هنرمند، كسى كه در هنر خود ابداع بكار برد و شگفتى آرد.
=الفِنْجَان-
ج فَنَاجِين: فنجان- اين كلمه فارسى است.
=فَنْجَرَ-
فَنْجَرَةً [فنجر] عينيهِ: با چشمان خود خيره شد و به تندى نگاه كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَنِدَ-
-فَنَدًا: دروغ گفت، نادان و كم عقل شد،- في الرّأي اوِ الْقَول: در عقيده و گفتار خود اشتباه كرد.
=فَنَّدَ-
تَفْنِيدًا هُ: نظر او را تخطئه و رأى او را تضعيف كرد، او را تكذيب كرد، او را سرزنش كرد،- الْفَرَسَ: اسب را ناتوان كرد،- الحِسَابَ: بتدريج به حساب رسيدگى كرد،- الكَرْمَ: شاخه هاى فرسوده و خشك درخت انگور را بُريد.
=الفِنْد-
ج فُنُود و أَفْناد: شاخه درخت، كوه بزرگ، زمينى كه در آن باران نيامده، گونه، گروهى كه گِرد هم باشند؛ «أَتَوا افْنَادًا» : يعنى گروه گروه آمدند.
=الفَنَد-
مص، ج افْنَاد: ناتوانى، كُفرانِ نعمت.
=الفُنْدُق-
ج فَنَادِق: تيمچه، هُتل، مسافرخانه، فندق، گُلوله تفنگ.
=الفِنْطَاس-
ج فَنَاطِيس [فنطس] : حوض كشتى، مخزن آب نوشيدنى در كشتى، ظرفى كه در كشتى با آن آب گوارا و نوشيدنى توزيع كنند؛ «انْفٌ فِنْطَاسٌ» : بينى پهن.
=الفِنْطِيس-
ج فَنَاطِيس [فنطس] : بينى كه سوراخ آن گشاد باشد، بددل، پهن و گشاد.
=الفِنْطِيسَة-
[فنطس] : بينى و پوزه خوك.
=الفَنَك-
(ح) : حيوان كوچكى است شبيه به روباه با اين تفاوت كه دو گوش بزرگ دارد و اندام آن از چهل سانتيمتر تجاوز نمى كند. از پوست اين حيوان استفاده مى شود و در كشور مصر معروف است.
=فَنَّنَ-
تَفْنِينًا [فنّ] الناسَ: مردم را به گونه هاى مختلف درآورد،- رَأْيَهُ:
انديشه هاى گوناگون آورد و به يك وضع ثابت نماند،- الشَّي ءَ بِالشّي ءِ: چيزى را با چيزى درآميخت.
=الفَنَن-
ج أَفْنان و جج أَفَانِين [فنّ] : شاخه راست و مستقيم درخت.
=الفَنْوَاء-
[فنّ] من الأَشجار: درخت پُرشاخه و برگ.
=الفُنُون-
[فنّ] : جمع (الفَنّ) است،- الْجَميلَة: هنرهاى زيبا مانند موسيقى و شعر و تصوير و بلاغت و جز آنها،- اللَّذيذة: هنرهاى لذت بخش مانند رقص و موسيقى و آواز و اسب سوارى،- الحُرّة:
هنرهائيكه بيشتر جنبه انديشيدن و خيال را دارند مانند شعر گفتن،- اليَدَويّة او الحِيَليّة:
هنرهاى دستى مانند قابسازى و مجسمه سازى؛ «فُنُون الشِّعر» : انواع شعر.
=فَنِيَ-
-فَنَاءً [فني] : نابود شد،- الرَّجُلُ: پير و سالخورده شد.
=الفِنِيك-
«حامضُ الفِنِيك» (ك) : اسيد فينيك كه پاك كننده است و با آن ضد عفونى كنند، اين كلمه فرانسوى است.
=الفَهَّاد-
آموزش دهنده شكار يوزپلنگ، دارنده يوزپلنگها.
=الفَهَّامَة-
بسيار دانا- اين تاء براى مبالغه است.
=فَهِدَ-
-فَهَدًا: بسان يوزپلنگ خوابيد يا خشم نمود، خوابيد و از كارى كه بايد انجام دهد غفلت ورزيد،- عَنْهُ: از او غفلت كرد.
=الفَهْد-
ج فُهُود و أَفْهُد (ح) : يوزپلنگ. از جانوران درنده كه پاى آن بلندتر از پاى پلنگ است و بر روى پوست آن نقطه هاى سياه وجود دارد اين حيوان بسيار مى خوابد.
=الفَهد-
آنكه خواب و غافل از آنچه بايد انجام دهد باشد.
=الفِهد-
مرادف (الفَهْد) است.
=الفَهْدَة-
ج فَهَدات (ح) : مؤنّث (الفَهْد) است.
=فَهْرَسَ-
فَهْرَسَةً الكتابَ: براى كتاب فهرست نوشت.
=الفِهْرِس-
ج فَهَارِس، اين كلمه فارسى است و به معناى سرفصلها و مطالب كتاب