؛ «الطَّبائِعُ الأَرْبَع» : چهار طبع مخالف. گرمى و سردى و رطوبت و خشكى.
منسوب به طبيعت است، آنكه هر چيزى را به طبيعت نسبت دهد.
«العالِمُ الطَّبيعى» : دانشمند فيزيك دان؛ «الابْنُ الطَّبيعىُّ» : فرزند نامشروع.
=الطَّبِيعِيَّات-
«علمُ الطبِيعِيَّات» : علوم طبيعى.
=الطَّبِيق-
ج طُبْق: مُرادف (المُطابِق) است.
=طَجَنَ-
-طَجْنًا الشي ءَ: آن چيز را بريان و سرخ كرد.
=طَجَّنَ-
تَطْجِينًا [طجن] الشي ءَ: آن چيز را بريان و سُرخ كرد.
=طَحَا-
-طَحْوًا [طحو] : دور شد، نابود شد،- القَومُ: آن قوم يكديگر را راندند و پراكنده شدند،- الشّي ءَ: آن چيز را انداخت و رها كرد،- بالكُرةِ: توپ را رها كرد، پرتاب كرد.
=الطَّحَا-
[طحو] : زمين هموار و گسترده.
=الطُّحَار-
با ناله نفس كشيدن.
=الطُّحَال-
(طب) : بيمارى سپرز.
=الطَّحَال-
ج أَطْحِلَة و طُحُل و طِحَالات (ع ا) :
اسپرز، سپرز (طحال) .
=الطَّحَّان-
آرد ساز، فروشنده آرد.
=الطِّحَانَة-
آرد سازى.
=الطَّحَّانَة-
مؤنث (الطَّحَّان) است، جنگ، لشكر انبوه، شتران بسيار.
=طَحَرَ-
-طَحْرًا تِ العينُ قذاها: ... چشم خاشاك را از خود بيرون انداخت،- تِ الرِّيحُ السَّحَاب: باد ابر را پراكنده كرد،- طَحْرًا و طَحِيرًا و طُحَارًا: آن مرد با آه و ناله نفس كشيد.
=طَحَلَ-
طَحْلًا هُ: به اسپرز او زد.
=الطحِلَ-
طَحْلًا و طَحَلًا: اسپرز او ورم كرد،- الماءُ: آب گنديد.
=طُحِلَ-
طَحْلًا: از درد اسپرز شكايت كرد.
=الطُّحْل-
عند العامّة: خورده كاه و مانند آن، اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن (الحَثَا) است.
=الطَّحِل-
آنكه اسپرز او متورم است، خشمناك، پُر، آب خزه دار.
=الطَّحْلَاء-
مؤنث (الأَطْحَل) است.
=طَحْلَبَ-
طَحْلَبَةً [طحلب] الماءُ: روى آب خزه بسته شد،- تِ الأَرضُ، زمين يا گياهان سبز و خرم شد.
=الطُّحْلُب-
[طحلب] (ن) : نام گياهى است كه در اماكن مرطوب مى رويد (خزه) .
=الطُّحْلَب-
(ن) : مرادفِ (الطُّحلُب) است.
=الطِّحْلِب-
(ن) : مرادف (الطُّحلُب) است.
=الطُّحْلَة-
رنگ خاكسترى.
=طَحَمَ-
طَحْمَةً عليهِ: بر او پريد و حمله كرد، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=طَحَنَ-
-طَحْنًا البُرَّ: گندم را آرد كرد،- تِ المَنيَّة القَوْمَ: مرگ آنها را هلاك كرد،- تِ الأَفْعى: مار خود را گرد كرد.
=طَحَّنَ-
تَطْحِينًا [طحن] البُرَّ: گندم را آرد كرد،- تِ المَنيَّةُ القَوْمَ: مرگ آنها را هلاك كرد.
=الطِّحْن-
آرد.
=الطَّحُورَة-
من العيون: چشميكه قيح و خاشاك را بيرون اندازد.
=الطَّحُون-
جنگ، لشكر انبوه، شتران بسيار.
=الطَّحِين-
آرد.
=طَرَّ-
-طَرًّا [طرّ] الماشيةَ: ستور و دام را به سرعت راه برد،- الإِبلَ: شتران را جمع آورى كرد.،- فلانًا: او را راند، اخراج كرد، او را سيلى زد،- الحوضَ: حوض را ساخت و گل اندود كرد،- البنيانَ: بنا را نو كرد،- السِّكّيِنَ: چاقو را تيز كرد.
=،- الشّي ءَ: آن چيز را بُريد،- الثَّوبَ: پيراهن را شكافت،- الْمَالَ: مال را به زور گرفت و ربود؛ «طَرَّ عَقْلَهُ» عقل او را ربود،- طَرّا و طُرُورًا الرَّجُلُ مِنَ السَّطْحِ: از روى بام به زير افتاد،- تْ يَدُهُ: دستش قطع شد،- الشّارِبُ اوِ النباتُ: موى پشت لب يا گياه درآمد،- تِ النّجومُ: ستاره ها روشن شدند.
=الطُّرّ-
ج أَطْرَار: سمت، طرف، لبه، كناره هر چيزى؛ «هو يحمى اطرار البلاد» : او از مرزهاى كشور نگهبانى مى كند؛ «جاؤوا طُرًّا» : همگى آمدند.
=طَرَا-
-طُرُوًّا [طرو] عليهم: از جاى دور نزد آنها آمد.
=طَرَّى-
تَطْرِيَةً [طرو] الشي ءَ: آن را تازه كرد،- الطَّعَامَ: غذا را با ادويه آميخت،- الطِّيبَ: عطر را با ديگر بوهاى خوش آميخت.
=الطَّرَائِف-
لطيفه ها، اصناف بازرگانى نوين ويژه لباسهاى دوخته؛ «طرائِفُ الحديث» : سخنان لطيف.
=الطَّرَائِفيّ-
ج طَرائِفِيُّون: فروشنده لباسهاى نو و دوخته شده (آماده) .
=الطَّرَّاحَة-
فرش چهار گوش يا مستطيل كه بر روى آن نشينند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الطَّرَّاد-
اسم مبالغه از (الطارد) است، روز بلند، مكان وسيع و- ج طرّادات: كشتى جنگى و سريع السير.
=الطَّرَّادَة-
چفت درب كه از داخل آنرا ببندند.
=الطَّرَّار-
[طرّ] : جيب بُر، دزد.
=الطَّرَاز-
ج طُرُز: روش، اسلوب، شكل، نگار جامه، جائيكه در آن پارچه نيكو دوزند، «هذا على طراز ذاك» : اين به شكل آن است؛ «الطراز الحديث» روش نو؛ «مِنَ الطرازِ الاوّل» از نوع خوب و ممتاز؛ «مِنَ الطراز القديم» : از نوع قديم و گذشته.
=الطَّرَّاز-
آنكه جامه را با نقش و نگار مى دوزد.
=الطَّرَازة-
لباس دوزى و گل دوزى.
=الطَّرَّاش-
گچ كار، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الطِّرَاف-
بزرگى و بلند مرتبه اى، آنچه كه از كناره هاى كشت برداشت شود،- ج طُرُف: اطاق يا خانه چرمى.
=الطِّرَاق-
ج طُرْق: آهن و مانند آن كه پس از گداختن بر روى سپر و مانند آن