الثوبَ و بالثّوبِ: جامه را پوشيد.
تَعَطُّلًا [عطل] : بيكار شد؛ «تَعَطَّلَ عن العمل» : از كار بر كنار شد،- تِ الْمَرْأةُ:
آن زن بى زيور شد.
=التَّعْطِيل-
[عطل] : مص؛ «مذهبُ التَّعْطِيل» :
مذهب كسانى است كه صفات خدا را نفى مى كنند و منكر آن هستند.
=تَعَظَّمَ-
تَعَظُّمًا [عظم] : تكبر كرد.
=تَعَفَّفَ-
تَعَفُّفًا [عفّ] : عفيف و پارسا شد، تظاهر به عفت كرد،- عن كذا: از آن چيز خوددارى كرد.
=تَعَفَّرَ-
تَعَفُّرًا [عفر] في التراب: در خاك غلطيد،- الشي ءُ: آن چيز خاك آلود شد.
=تَعَفْرَتَ-
تَعَفْرُتًا [عفرت] : آن مرد ديو شد.
=تَعَفَّنَ-
تَعَفُّنًا [عفن] الشي ءُ: آن چيز گنديد،- اللَّحْمُ: گوشت بد بوى شد.
=تَعَقَّبَ-
تَعَقُّبًا [عقب] هُ: او را پيگيرى كرد، او را به گناهى بازخواست كرد،- عن الخَبرِ: در آن خبر شك كرد و دوباره پرسيد، از ديگرى درباره ى آن خبر پرسيد.
=تَعَقَّدَ-
تَعَقُّدًا [عقد] السحابُ: ابر مانند طاق بسته شد،- الإخاءُ: برادرى استوار شد،- الأَمْرُ: آن كار سخت شد،- الدّبسُ: شيره سفت شد،- الرَّمْلُ: شن متراكم و انبوه شد.
=تَعَقَّرَ-
تَعَقُّرًا [عقر] ظهرُ الدابَّةِ من الرحل أو السرج: پشت ستور از زين زخم شد،- الغَيْثُ: باران ادامه يافت،- الرَّجُلُ: املاك آن مرد بسيار شد،- النّباتُ: گياه بلند شد و رشد كرد،- شَحْمُ النَّاقَةِ: پيه شتر در اندامش ذخيره شد.
=تَعَقَّفَ-
تَعَقُّفًا [عقف] العودُ و نحوهُ: چوب و مانند آن كج و خم شد.
=تَعَقَّلَ-
تَعَقُّلًا [عقل] هُ: او را بازداشت و زندانى كرد،- الرّجْلَ: پاى را خم كرد و بر روى پاى انداخت،- الرَّجْلَ او السَّرجَ: پاى را خم كرد و بر قربوس زين نهاد،- الغُلامُ:
آن جوان خردمند شد، تظاهر به خردمندى كرد.
=تَعَكَّزَ-
تَعَكُّزًا [عكز] قوسَهُ: كمان خود را چوبدستى گرفت،- على عُكَّازتِهِ: بر چوب دستى خود تكيه كرد.
=تَعَكَّسَ-
تَعَكُّسًا [عكس] في مِشْيته: بسان مار پيچيد و راه رفت.
=تَعَكَّشَ-
تَعَكُّشًا [عكش] الأمرُ: آن امر دشوار شد،- الشي ءُ: آن چيز ترنجيده شد و درهم فرو رفت،- الشَّعَرُ: موى پيچيده و انبوه شد.
=تَعَكَّفَ-
تَعَكُّفًا [عكف] في المكان: در آن جاى ماند و خود را بازداشت نمود.
=تَعَلَّى-
تَعَلِّيًا [علو] الرجُلُ: آهسته بالا رفت.
=التَّعْلامة-
[علم] : مترادف (العَلّامَة) است.
=التَّعِلَّة-
[علّ] : غذائى كه آنرا اندك اندك خورند.
=تَعَلَّجَ-
تَعَلُّجًا [علج] الرملُ: ريگ انبوه شد.
=تَعَلَّفَ-
تَعَلُّفًا [علف] : به دنبال گياه گشت.
=تَعَلَّقَ-
تَعَلُّقًا [علق] الشي ءَ: آن چيز را آويخت،- الشوكُ بالثّوبِ او الصَّيدُ بالحبالة: خار بر جامه يا شكار در دام آويخته شد،- فلانًا و به: او را دوست داشت و به وى عشق ورزيد؛ «فِيما يَتَعَلَّق بِ» : آن چه كه به چيزى بستگى دارد.
=التَّعَلُّق-
[علق] : مص؛ «ليس لهُ تَعَلقٌ بِهِ» : به او ارتباطى ندارد، به او دخلى ندارد.
=تَعَلَّلَ-
تَعَلُّلًا [علّ] بكذا: به آن چيز خود را سرگرم و مشغول كرد.
=تَعَلَّمَ-
تَعَلُّمًا [علم] : مطاوع (عَلَّمَ) است؛ «عَلَّمْتُهُ فَتَعَلَّمَ» : او را آموزش دادم پس آموخت،- الأَمْرَ: آن كار را محكم و استوار ساخت.
=تَعَلَّمْ-
[علم] ، بصيغة الأمر: بدان. اين واژه از اخوات (ظنَّ) است.
=التَّعْلِيق-
[علق] : مص،- ج تَعْلِيقات و تَعَالِيق:
توضيح يا ملاحظه اى بر نَصّ براى روشن شدن مطلب،- على الأَنْبَاء: پيرامون اخبار، در حاشيه ى خبر، شرح خبر و دانستن علل و موجبات آن.
=التَّعْلِيقَة-
ج تَعَالِيق [علق] : پاورقى كتاب، حاشيه ى كتاب؛ «تَعْلِيقَةُ الثّياب» : اين تعبير در زبان متداول بمعناى گيره ى لباس است.
=التَّعْلِيم-
[علم] : مص، آموزش دادن معارف و دانشهاى مختلف؛ «التَّعلِيمُ الابْتِدَائي» :
آموزش دوره ى ابتدائى؛ «التَّعلِيمُ الثّانوِي» :
آموزش دوره ى دبيرستان؛ «التَّعْلِيمُ العَالي» :
آموزش دوره هاى عالى و دانشگاهى؛ «التّعليمُ المِهَني» : آموزش حرفه اى، حرفه ى معلّم؛ «فلانٌ يُمارِسُ التَّعْليم» : فلانى به معلمى اشتغال دارد.
=التَّعْلِيمَات-
[علم] : دستورات، امريه ها، فرمانها كه به شخص براى انجام كارى يا اجراى آن داده مى شود، دستور العمل كار و نتيجه گيرى.
=تَعَمَّى-
تَعَمِّيًا [عمي] : كور شد، نابينا شد.
=تَعَمَّدَ-
تَعَمُّدًا [عمد] : غسل تعميد كرد (اين تعبير در ميان مسيحيان متداول است) ،- الأمرَ: آهنگ آن كار كرد.
=التَّعَمُّد-
[عمد] : مص؛ «تَعَمُّدًا و بِتَعَمُّد» : از روى قصد و تعمّد.
=تَعَمُّقَ-
تَعَمُّقًا [عمق] في الأمر: در آن كار بسيار دور انديشى و پيگيرى كرد،- في كَلَامِهِ: در سخن خود دقت و مهارت و فصاحت بكار برد.
=تَعَمَّلَ-
تَعَمُّلًا [عمل] لكذا: در آن كار سختى كشيد،- مِن اجْلِ فلانٍ او في حاجَتِهِ:
بخاطر فلانى يا برآوردن نياز او سخت كوشيد.
=تَعَمَّمَ-
تَعَمُّمًا [عمّ] : عمامه بر سر نهاد،- تِ الآكامُ بِالنَّبْتِ: گياهان بر روى تپه بسان عمامه روئيدند،- هُ: او را عموى خود خواند.
=التَّعْمِيم-
[عمّ] : مص، آگهى عمومى، اعلاميه ى عمومى كه معمولًا از طرف دولت و مسئولين امر صادر مى شود؛ «تعميمٌ اداري» : بخشنامه ادارى.
=تَعَنَّى-
تَعَنِّيًا [عني] : خسته شد و رنج كشيد،- الأمرَ: سختى آن كار را تحمل كرد