مرادف (المُلْك) است، صفتى راسخ در نفس انسان.
مؤنث (المَلِك) است؛ «مَلِكَة النَّحْلِ» : ملكه زنبور.
=المِلْكَد-
[لكد] : چكش كوچك.
=المُلَكَّك-
[لكّ] : مرد محكم و استوار اندام.
=المِلْكَم-
[لكم] : «رجُلٌ مِلْكَمٌ» : مرد بسيار مشت زن؛ «خُفٌّ مِلْكَمٌ» : كف پاى سخت و سفت كه سنگ مى شكند.
=المُلَكَّم-
[لكم] : كفش وصله پينه دار؛ «خُفٌّ مُلَكَّمٌ» : كف پاى سخت و سفت كه سنگ مى شكند.
=المَلَكُوت-
[ملك] : ملك بسيار بزرگ، عزت و سلطنت،- السّماوى: جايگاه قدسيان در آسمان. (اين كلمه سريانى است) .
=المَلْكُوم-
[لكم] : مفع، ستمديده.
=المَلِكِيّ-
منسوب به (المَلِك) است.
=المِلْكِيَّة-
ج مِلْكِيَّات: مالكيّت، آنچه كه انسان دارد و در آن تصرف مى كند.
=المَلَكِيَّة-
مؤنث (المَلَكِىّ) است.
=المَلَل-
[ملّ] : خستگى و ناراحتى.
=مَلَّلَ-
تَمْلِيلًا [ملّ] الشي ءَ: آن چيز را برگردانيد.
=المُلِمّ-
[لمّ] : فا، اوان سنّ بلوغ و جوانى،- بِالأَمر: كسيكه بدون تأمل و انديشيدن از مطلبى آگاه است؛ «مُلِمٌّ بالْقراءَةِ و الكتابةِ» :
آنكه نوشتن و خواندن را بداند.
=المِلَمَّ-
[لمّ] : سخت از هر چيزى.
=المُلِمَّة-
[لمّ] : حادثه و بلاى روزگار، نخلى كه نزديك به بارور شدن باشد.
=المَلْمَس-
[لمس] : دست ماليدن، لمس كردن، جاى لمس.
=المُلْمَع-
[لمع] : «خَدٌّ» مُلْمَعٌ»: چهره اى روشن و صاف.
=المُلْمِع-
[لمع] «شاةٌ مُلْمِعٌ» : گوسفند خوش رنگ و زيبا.
=المِلْمَع-
[لمع] : «مِلْمعَا الطائِر» : دو بال پرنده.
=المُلَمَّع-
[لمع] : مفع،- مِن الْخَيل وَ غَيرها: اسبان و يا ستورانى كه بر روى پوست آنها نقطه هائى مخالف رنگ آنها وجود دارد.
=المُلْمِعَة-
[لمع] : «شاةٌ مُلْمِعَةٌ» :
گوسفندى كه دنبه آنرا بالا زنند تا مطمئن شوند كه تلقيح شده است؛ «ارْضٌ مُلْمِعَةٌ» :
سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد.
=المُلَمَّعَة-
[لمع] : «أرضٌ مُلَمَّعَةٌ» : مرادف (مُلَمِّعَة) است.
=المُلَمِّعَة-
[لمع] : «أَرضٌ مُلَمِّعَةٌ» : سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد.
=مَلْمَلَ-
مَلْمَلَةً [ململ] : شتاب كرد،- هُ المرضُ: بيمارى او را بحركت و چرخيدن بدور خود در آورد.
=المَلْمَلَة-
[ململ] : مص، خرطوم فيل.
=المُلَمْلَم-
[لملم] : مفع؛ «رجُلٌ مُلَمْلَمٌ و جَمَلٌ مُلَمْلَمٌ» : مرد يا شتر گرد شده و بهم پيوسته؛ «شَعْرٌ مُلَمْلَمٌ» : موى روغن مالى شده.
=المُلَمْلَمَة-
[لملم] : مؤنث (المُلَمْلَم) است، خرطوم فيل.
=المَلْمُوسات-
[لمس] : چيزهاى محسوس و لمس شده.
=المَلْمُول-
[ململ] : ميل سرمه، سوراخ بينى.
=المَلْمُوم-
[لمّ] : ديوانه، گرد آمده و فراهم شده.
=المَلْمُومَة-
[لمّ] : مؤنث (المَلْمُوم) ؛ «كتيبةٌ مَلْمُومَةٌ» : لشكرى انبوه در يك مجموعه با هم؛ «صخرةٌ مَلْمُو مَةٌ» : سنگ گرد و سخت.
=المَلَنْخُولِيَا-
ماليخوليا، نوعى جنون و ديوانگى.
=المَلْهَى-
ج مَلَاهٍ [لهو] : تفريح، زمان تفريح، جاى تفريح، جاى بازى؛ «هذا مَلْهَى القومِ» : اقامتگاه مردم.
=المِلْهَى-
ج مَلَاهٍ [لهو] : ابزار لهو و لعب؛ «آلاتُ المَلَاهى» : ابزار موسيقى.
=المُلْهِب-
[لهب] : اسب تندرو كه گرد و خاك بر انگيزد.
=المِلْهَب-
[لهب] : خوب روى و زيبا و پر موى از مردان.
=المُلَهَّب-
[لهب] : مفع،- من الثّياب: جامه سرخ و كم رنگ.
=المُلَهَّج-
[لهج] : مفع، كسيكه همواره مى خوابد و از انجام كار ناتوان است.
=المُلَهَّد-
[لهد] : مفع؛ «رَجُلٌ مُلَهَّدٌ» : مرد مستضعف و خوار و رانده شده.
=المُلَهَّق-
[لهق] : «مُلَهَّقُ اللَّون» : سفيد رنگ.
=المُلْهَم-
[لهم] : مفع،- من الرّجَال: مرد پُر خور.
=المِلْهَم-
[لهم] : من الرجال: مرد پُر خور.
=المَلْهُوج-
[لهج] : «شِواءٌ مَلْهُوجٌ» : بريانى كه خوب پخته نشده باشد.
=المَلْهُود-
[لهد] : مفع، كسيكه بار سنگين بر او سخت و با فشار باشد.
=المَلْهُوز-
[لهز] : مفع، مردى كه موهايش سياه و سفيد باشد، مرد استوار ندام و فربه، چارپائى كه بنا گوش آن داغ شده باشد.
=المَلْهُوف-
[لهف] : اندوهگين كه مال يا عزيزش را از دست داده باشد، ستمديده كه يارى طلبد؛ «رجُلٌ مَلْهُوفُ القلبِ» : مرد دل سوخته و اندوهگين.
=المِلْوَاح-
ج مَلَاويح [لوح] : زنى كه بسرعت لاغر شود، لاغر، جغدى كه پاى آنرا ببندند تا بوسيله آن باز شكار كنند، دراز و بلند، لوحه هاى بزرگ و نيكو، كسيكه زود تشنه شود.
=المَلَوَانِ-
[ملو] : شب و روز.
=المُلَوَّب-
[لوب] : مفع، آهن پيچ خورده.
=المُلْوَة-
[ملو] : مرادف (الْمَلْوَة) است.
=المَلْوَة-
[ملو] : دوره اى از روزگار.
=المِلْوَة-
[ملو] : مرادف (الْمَلْوَة) است.
=المِلْوَث-
ج مَلاوِث و مَلَاوثَة و مَلَاويث [لوث] : مرد بزرگوارى كه همواره مردم گرد اويند و از وى استمداد مى كنند.
=المِلْوَح-
[لوح] : آنكه زود تشنه شود.
=المُلَوَّح-
[لوح] : «قِدْحٌ مُلَوَّحٌ» : تيرى كه در برخورد با آتش دگرگون شده باشد.
=المُلُوحَة-
مص، طعم نمك.