فهرس الكتاب

الصفحة 880 من 1009

=المَلَكَة-

مرادف (المُلْك) است، صفتى راسخ در نفس انسان.

=المَلِكَة-

مؤنث (المَلِك) است؛ «مَلِكَة النَّحْلِ» : ملكه زنبور.

=المِلْكَد-

[لكد] : چكش كوچك.

=المُلَكَّك-

[لكّ] : مرد محكم و استوار اندام.

=المِلْكَم-

[لكم] : «رجُلٌ مِلْكَمٌ» : مرد بسيار مشت زن؛ «خُفٌّ مِلْكَمٌ» : كف پاى سخت و سفت كه سنگ مى شكند.

=المُلَكَّم-

[لكم] : كفش وصله پينه دار؛ «خُفٌّ مُلَكَّمٌ» : كف پاى سخت و سفت كه سنگ مى شكند.

=المَلَكُوت-

[ملك] : ملك بسيار بزرگ، عزت و سلطنت،- السّماوى: جايگاه قدسيان در آسمان. (اين كلمه سريانى است) .

=المَلْكُوم-

[لكم] : مفع، ستمديده.

=المَلِكِيّ-

منسوب به (المَلِك) است.

=المِلْكِيَّة-

ج مِلْكِيَّات: مالكيّت، آنچه كه انسان دارد و در آن تصرف مى كند.

=المَلَكِيَّة-

مؤنث (المَلَكِىّ) است.

=المَلَل-

[ملّ] : خستگى و ناراحتى.

=مَلَّلَ-

تَمْلِيلًا [ملّ] الشي ءَ: آن چيز را برگردانيد.

=المُلِمّ-

[لمّ] : فا، اوان سنّ بلوغ و جوانى،- بِالأَمر: كسيكه بدون تأمل و انديشيدن از مطلبى آگاه است؛ «مُلِمٌّ بالْقراءَةِ و الكتابةِ» :

آنكه نوشتن و خواندن را بداند.

=المِلَمَّ-

[لمّ] : سخت از هر چيزى.

=المُلِمَّة-

[لمّ] : حادثه و بلاى روزگار، نخلى كه نزديك به بارور شدن باشد.

=المَلْمَس-

[لمس] : دست ماليدن، لمس كردن، جاى لمس.

=المُلْمَع-

[لمع] : «خَدٌّ» مُلْمَعٌ»: چهره اى روشن و صاف.

=المُلْمِع-

[لمع] «شاةٌ مُلْمِعٌ» : گوسفند خوش رنگ و زيبا.

=المِلْمَع-

[لمع] : «مِلْمعَا الطائِر» : دو بال پرنده.

=المُلَمَّع-

[لمع] : مفع،- مِن الْخَيل وَ غَيرها: اسبان و يا ستورانى كه بر روى پوست آنها نقطه هائى مخالف رنگ آنها وجود دارد.

=المُلْمِعَة-

[لمع] : «شاةٌ مُلْمِعَةٌ» :

گوسفندى كه دنبه آنرا بالا زنند تا مطمئن شوند كه تلقيح شده است؛ «ارْضٌ مُلْمِعَةٌ» :

سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد.

=المُلَمَّعَة-

[لمع] : «أرضٌ مُلَمَّعَةٌ» : مرادف (مُلَمِّعَة) است.

=المُلَمِّعَة-

[لمع] : «أَرضٌ مُلَمِّعَةٌ» : سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد.

=مَلْمَلَ-

مَلْمَلَةً [ململ] : شتاب كرد،- هُ المرضُ: بيمارى او را بحركت و چرخيدن بدور خود در آورد.

=المَلْمَلَة-

[ململ] : مص، خرطوم فيل.

=المُلَمْلَم-

[لملم] : مفع؛ «رجُلٌ مُلَمْلَمٌ و جَمَلٌ مُلَمْلَمٌ» : مرد يا شتر گرد شده و بهم پيوسته؛ «شَعْرٌ مُلَمْلَمٌ» : موى روغن مالى شده.

=المُلَمْلَمَة-

[لملم] : مؤنث (المُلَمْلَم) است، خرطوم فيل.

=المَلْمُوسات-

[لمس] : چيزهاى محسوس و لمس شده.

=المَلْمُول-

[ململ] : ميل سرمه، سوراخ بينى.

=المَلْمُوم-

[لمّ] : ديوانه، گرد آمده و فراهم شده.

=المَلْمُومَة-

[لمّ] : مؤنث (المَلْمُوم) ؛ «كتيبةٌ مَلْمُومَةٌ» : لشكرى انبوه در يك مجموعه با هم؛ «صخرةٌ مَلْمُو مَةٌ» : سنگ گرد و سخت.

=المَلَنْخُولِيَا-

ماليخوليا، نوعى جنون و ديوانگى.

=المَلْهَى-

ج مَلَاهٍ [لهو] : تفريح، زمان تفريح، جاى تفريح، جاى بازى؛ «هذا مَلْهَى القومِ» : اقامتگاه مردم.

=المِلْهَى-

ج مَلَاهٍ [لهو] : ابزار لهو و لعب؛ «آلاتُ المَلَاهى» : ابزار موسيقى.

=المُلْهِب-

[لهب] : اسب تندرو كه گرد و خاك بر انگيزد.

=المِلْهَب-

[لهب] : خوب روى و زيبا و پر موى از مردان.

=المُلَهَّب-

[لهب] : مفع،- من الثّياب: جامه سرخ و كم رنگ.

=المُلَهَّج-

[لهج] : مفع، كسيكه همواره مى خوابد و از انجام كار ناتوان است.

=المُلَهَّد-

[لهد] : مفع؛ «رَجُلٌ مُلَهَّدٌ» : مرد مستضعف و خوار و رانده شده.

=المُلَهَّق-

[لهق] : «مُلَهَّقُ اللَّون» : سفيد رنگ.

=المُلْهَم-

[لهم] : مفع،- من الرّجَال: مرد پُر خور.

=المِلْهَم-

[لهم] : من الرجال: مرد پُر خور.

=المَلْهُوج-

[لهج] : «شِواءٌ مَلْهُوجٌ» : بريانى كه خوب پخته نشده باشد.

=المَلْهُود-

[لهد] : مفع، كسيكه بار سنگين بر او سخت و با فشار باشد.

=المَلْهُوز-

[لهز] : مفع، مردى كه موهايش سياه و سفيد باشد، مرد استوار ندام و فربه، چارپائى كه بنا گوش آن داغ شده باشد.

=المَلْهُوف-

[لهف] : اندوهگين كه مال يا عزيزش را از دست داده باشد، ستمديده كه يارى طلبد؛ «رجُلٌ مَلْهُوفُ القلبِ» : مرد دل سوخته و اندوهگين.

=المِلْوَاح-

ج مَلَاويح [لوح] : زنى كه بسرعت لاغر شود، لاغر، جغدى كه پاى آنرا ببندند تا بوسيله آن باز شكار كنند، دراز و بلند، لوحه هاى بزرگ و نيكو، كسيكه زود تشنه شود.

=المَلَوَانِ-

[ملو] : شب و روز.

=المُلَوَّب-

[لوب] : مفع، آهن پيچ خورده.

=المُلْوَة-

[ملو] : مرادف (الْمَلْوَة) است.

=المَلْوَة-

[ملو] : دوره اى از روزگار.

=المِلْوَة-

[ملو] : مرادف (الْمَلْوَة) است.

=المِلْوَث-

ج مَلاوِث و مَلَاوثَة و مَلَاويث [لوث] : مرد بزرگوارى كه همواره مردم گرد اويند و از وى استمداد مى كنند.

=المِلْوَح-

[لوح] : آنكه زود تشنه شود.

=المُلَوَّح-

[لوح] : «قِدْحٌ مُلَوَّحٌ» : تيرى كه در برخورد با آتش دگرگون شده باشد.

=المُلُوحَة-

مص، طعم نمك.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت