از ديوانه يا شگفت زده.
-عَتْبًا و عُتْبَانًا و مَعْتَبًا و مَعْتَبَةً و مَعْتِبَةً عليهِ: بر او عتاب كرد،- عَتْبًا و عِتَابًا و عِتِّيبَى فُلانًا: او را سرزنش و ملامت كرد،- عَتْبًا و عَتَبَانًا و تَعْتابًا: در حاليكه پاى خود را بلند كرد با پاى ديگر پريد،- الْبَعيرُ: شتر بر روى سه پاى خود راه رفت.
تَعْتِيبًا [عتب] البابَ: براى درب عتبه ساخت،- الرّجُلُ: آن مرد دير كرد.
=العَتَب-
فساد، زمين سنگلاخ، فاصله ميان انگشت سَبّابه و وسطى يا ميان بنصر و وسطى.
=العُتْبَى-
رضايت و خوشنودى.
=العُتْبَة-
سراشيبى دره.
=العَتَبَة-
ج عَتَب و عَتَبَات: درگاهى، هر يك از پله ها، زمين ناهموار، كار بد و سخت؛ «عَتَباتُ الْمَوتِ» : سختيهاى مرگ.
=عَتُدَ-
-عَتَادًا و عَتَادَةً الشي ءُ: آماده شد.
=عَتَّدَ-
تَعْتِيدًا [عتد] الشي ءَ: آماده كرد.
=العِتْر-
«رجُلٌ عِتْرٌ» : مرد نيرومند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=العِتْرَة-
فرزندان مرد و نواده و خانواده او.
=عَتَقَ-
-عَتْقًا و عِتْقًا: كهنه شد،- تِ الْيَمينُ عَلَيه: سوگند او قديمى و واجب شد،- تِ الْخَمرُ: مي كهنه و نيكو شد،- الشَّيْ ءُ:
آن چيز كهنه شد،- عَتْقًا و عِتْقًا و عَتَاقًا و عَتَاقَةً الْعَبْدُ: آن بنده آزاد شد.
=عَتُقَ-
-عَتَاقَةً: كهنه شد،- تِ الْيمينُ عَلَيهِ:
قسم او قديمى و واجب شد،- تِ الْخَمرُ: مي كهنه و خوب شد.،- الشي ءُ: آن چيز كهنه شد.
=عَتَّقَ-
تَعْتِيقًا [عتق] الخَمر: مي را گذاشت تا كهنه شود،- الثَّوبَ: لباس را كهنه كرد،- فلانًا بِفيهِ: با دهان او را گاز گرفت.
=العُتْق-
آزادى، زمان دور، جمع (عاتق) به معناى دوش (ميان كتف و گردن) است.
=العِتْق-
مص، آزادى، قِدْمت، شرف و بزرگى، نجابت، زيبايى.
=العُتُق-
(ن) : درختى كه از چوب آن نيزه سازند.
=عَتَلَ-
-عَتْلًا هُ: او را سخت كشانيد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را بر دوش گرفت.
=العَتَلَة-
ج عَتَل: سنگ بزرگى كه از زمين كنده شود، عصاى درشت، عصاى ضخيم آهنين كه با آن ديوار را خراب كنند.
=عَتَمَ-
-عَتْمًا عن الأَمر: از انجام آن كار پس از مدتى دست كشيد،- قِرَى الضَّيفِ: در ميهمانى دادن تأخير نمود،- الْلَّيْلُ: پاسى از شب گذشت.
=عَتَّم-
تَعْتِيمًا [عتم] عن الأمر: از انجام آن كار پس از مدّتى دست كشيد،- الطّائِرُ: پرنده در بالاى سر انسان بال زد و دور شد،- الرّجُلُ: در تاريكى شب راه رفت،- قِرَاهُ:
در ميهمانى دادن تأخير كرد،- «ما عَتَمَ انْ وَقَفَ بِنا» : دير كرد و ما را نگهداشت.
=العُتْم-
(ن) : درخت زيتون دشتى.
=العُتُم-
(ن) : به معناى (العُتْم) است.
=العَتَمَة-
دير كردن، پاسى از شب، تاريكى شب.
=عَتِهَ-
-عَتَهًا و عُتْهًا و عَتَاهًا و عُتَاهًا و عَتَاهَةً و عَتَاهِيَةً: خِرَد او كم شد، بدون اينكه ديوانه شود شگفت زده شد،- فِى الْعِلْم: سرگرم به تحصيل دانش شد.
=عُتِهَ-
عَتَهًا و عُتْهًا و عَتَاهًا و عُتَاهًا و عَتَاهَةً و عَتَاهِيَةً: مرادف (عَتِه) است،- فُلانٌ فِي فُلانٍ: در آزار نمودن او حريص شد.
=العَتِيّ-
ج أَعْتَاء [عتو] : مرادف (العَاتِى) است؛ «بَلَغَ مِنَ الْعُمر عَتِيّا» : سن و سال او بسيار شد، سالخورده شد.
=العَتِيد-
آماده، تناور، ستبر و درشت.
=العَتيدَة-
مؤنث (العَتِيد) است، جعبه لوازم آرايش عروس از عطر و شانه و مانند آنها.
=العَتِيق-
ج عُتَقَاء و عُتْق: قديمى، بنده آزاد شده، مرد بخشنده، بهترين هر چيزى؛ «الْبَيْتُ العَتِيق» : كعبه معظّمه؛ «خمرٌ عَتيقٌ» :
مي كهنه؛ «فَرسٌ عتيقٌ» ج عتَاق: اسب اصيل و خوب نژاد.
=العَتِيقَة-
ج عَتَائِق: مؤنّث (العَتيق) است.
=العَتِيه-
ج عُتَهَاء: آنكه به آزار ديگران اصرار ورزد.
=عَثَّ-
-عَثًا [عثّ] هُ: بر او اصرار كرد،- تِ العُثَّةُ الصُّوفَ: بيد پشم را خورد،- تِ الْحيَّةُ فُلانًا: مار او را گزيد.
=العِثّ-
[عثّ] : مفرد (عِثَاث) و به معناى مارهاى درشت است كه در خشكسالى از فرط گرسنگى يكديگر را مى خورند.
=العُثَّة-
ج عُثّ و عُثَث [عثّ] (ح) : بيد (كرمك و آفت) كه پشم را مى خورد.
=عَثَرَ-
-عَثْرًا و عُثُورًا على السِّرِّ و غيرهِ: بر راز و جز آن آگاه شد،- عَثْرًا و عَثيرًا و عِثَارًا الفَرَسُ: اسب لغزيد و زمين خورد،- العِرْقُ:
رگ جهيد.
=عَثِرَ-
-عَثْرًا و عَثِيرًا و عِثَارًا الفرسُ و العِرْقُ: به معناى (عَثَرَ) است: اسب لغزيد و رگ جهيد.
=عثُرَ-
-عَثْرًا و عَثِيرًا و عِثَارًا: به معناى (عَثِرَ) است.
=عَثَّرَ-
تَعْثِيرًا [عثر] هُ: او را به پى بردن راز وادار نمود.
=العَثْرَة-
ج عَثَرَات: لغزش، افتادن، جنگ و جهاد؛ «حَجَرُ عَثْرَةٍ» : سنگى كه مانع و عايق باشد؛ «وَقَفَ عَثْرَةً في سَبيلِه» : جلوى او را گرفت، سد راه شد.
=العُثْقُول-
(ز) : خوشه موز.
=العِثْكال-
ج عَثَاكِيل [عثكل] (ز) : مرادف (العُثكُول) است.
=العُثْكُول-
ج عَثَاكِيل [عثكل] (ز) : خوشه خرما يا خوشه انگور.
=العَثُور-
آسيب پذير، بسيار لغزنده و افتاده.
=العِثْيَر-
گرد و خاك.
=عَجَّ-
-عَجًّا و عَجِيجًا [عجّ] : فرياد كشيد،- تِ الرِّيحُ: باد تند شد و گَرد و خاك براه انداخت.
=العُجَاب-
آنچه كه از حدود شگفتى تجاوز كند كه براى مبالغه آن تعبير (عَجَبٌ عُجابٌ) بكار برده مى شود.
=العُجَّاب-
آنچه كه مورد شگفتى قرار