فهرس الكتاب

الصفحة 713 من 1009

=القَسِيم-

ج أَقْسِمَاء: سهم و حصّه،- ج قُسَماء: تقسيم كننده،- ج قُسْم: پاره اى از چيز تقسيم شده، زيبا.

=القَسِيمَة-

ج قَسَائِم: مؤنّث (القَسِيم) است، چهره زيبا، بازار، طبله عطار، سند مالى كه براى دارنده آن مزايا و حقوقى دارد.

=قَشَّ-

-قَشًّا [قشّ] : از اينجا و آنجا غذا خورد،- النَّباتُ: درخت خشك شد،- الثَّوبُ الرَّطْبُ: لباس و جامه نَم دار كمى خشك شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد، آن را با دست خراشيد تا سائيده شد،- تِ المَرأَةُ الدَّارَ: آن زن خانه را جاروب كرد،- الْقَوْمُ: آن قوم رفتند و پراكنده شدند.

=قَشَّشَ-

تَقْشِيشًا [قشّ] : از اينجا و آنجا غذا خورد،- الكُرسِيَّ: بر روى صندلى روكشى از نى و يا خيزران نهاد،- الأَرْضَ: زمين را از خار و خاشاك پاك كرد،- هُ بِكَلامِهِ: او را دُشنام و آزار داد.

=القَشّ-

[قشّ] : مض،- برگهاى ريز و خُشك درختان،- چوبهاى باريك از پوست نى و خيزران كه با آن روكش صندلى سازند، خاكروبه و زباله منزل، خُرماى نامرغوب.

=القُشَار-

پوست مار.

=القُشَارَة-

پوست كنده شده از چيزى.

=القُشَاش-

[قشّ] : ريزه هاى ريخته شده بى بها كه از زمين برگرفته شود.

=القَشَّاش-

[قشّ] : كسى كه ريزه هاى چيزى را از زمين بردارد، آنكه مقدار اندكى از غذا با خود داشته باشد.

=القُشَاشَى-

[قشّ] : مُرادف (القُشَّاش) است.

=القِشَاط-

لغتى است در (الكِشَاط) به معناى برهنه شدن و در زبان متداول به معناى پوست يا پارچه ايست كه براى پوشش استفاده شود و نيز در زبان متداول پاره جرمى است نازك كه با آن دو طرف كمر بند اسب را بندند، چرمى كه به شكل تسمه در گردش ماشين از آن استفاده شود، تسمه پروانه،- (ا ع) : قطعه چرمى است كه به شكل انگشتان خالى دوخته شده و از آن براى جاى گلوله استفاده مى كنند، قطار فشنگ.

=القَشَّاط-

چپاولگر، غارتگر.

=قَشُبَ-

قَشَابَةً الشي ءُ: تازه و نو شد.

=قَشَّبَ-

تَقْشِيبًا [قشب] ت يَدُهُ أو شفتُهُ: دست يا لب او در اثر بادهاى تند و سرد خشك و زبر شد، اين كلمه سريانى است.

=القِشْب-

ج أَقْشَاب: زنگ كه بر روى آهن نشيند، زنگ آهن.

=القَشَب-

زبر شدن لبها و دستها در اثر وزش بادهاى تند و سرد. اين وضع در خمير نيز پديد مىيد.

=القَشِب-

جديد، كهنه؛ «سَيفٌ قَشِبٌ» :

شمشير صيقلى شده، زنگ خورده.

=قَشْبَرَ-

قَشْبَرَةً: ريزه ها و اسقاط هيزم را جمع آورى كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القَشَّة-

[قشّ] : يك پر كاه يا برگ خشك شده؛ «قَشّةُ الثِّقاب» : چوب كبريت.

=القِشَّة-

[قشّ] : پشم آغشته به قطران كه پس از بكار بردن دور انداخته مى شود، دختر كوچك اندام،- (ح) : ماده ميمون يا بچّه ماده آن،- (ح) : حشره اى است به شكل سوسك.

=قَشَرَ-

-قَشْرًا هُ: پوست آن را كند،- القَوْمَ:

آن ها را به بدبختى كشانيد.

=قَشِرَ-

-قَشَرًا: پوست آن كلفت شد.

=قَشَّرَ-

تَقْشِيرًا [قشر] هُ: مُرادف (قَشَرَه) است،- القَوْمَ: آنها را به بد بختى كشانيد.

=القُشْر-

(ح) : گونه اى ماهى كوچك كه به اندازه يك وجب است.

=القِشْر-

ج قُشُور: پوست هر چيزى، سطح خارجى تنه و شاخه هاى درخت، پوشاك،- (ح) : مُرادف (القُشْر) است.

=القَشِر-

چيزى كه پوست بسيار داشته باشد.

=القَشْرَاء-

«شجرةٌ قَشْراءٌ» : درختى كه قسمتهائى از پوست آن كنده شده باشد «حيَّةٌ قشراءُ» : مارى كه پوست آن كنده شده است.

=القُشْرانِ-

دو بالِ ملخ.

=القِشْرَة-

پوست؛ «قِشْرَةُ البَيْضَة» : پوست تخم مرغ،- عِنْدَ العامة: به معناى شوره سر مى باشد.

=القِشْرِيَّات-

جانوران مفصلى (سخت پوستان) كه اغلب در آب زندگى مى كنند مانند خرچنگ و ملخ دريائى كه قابل خوردن باشند.

=قَشَطَ-

-قَشْطًا هُ: با چوب او را زد،- عَنْهُ كَذا: چيزى را از او بر كند و گرفت،- الخاتَمُ مِنَ الْخنْصر عِنْدَ العّامَة: انگشتر از انگشت بيرون افتاد.

=قَشَّطَ-

تَقْشِيطًا [قشط] هُ الشي ءَ: چيزى را به زور از او گرفت.

=القَشْطَة-

خامه، سرشير. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَشَعَ-

-قَشْعًا القومَ: ميان آن قوم جدائى افكند،- تِ الرّيحُ السَّحابَ: باد ابرها را پراكنده ساخت.

=القُشَعْرِيرَة-

[قشعر] : اسم است از (اقْشَعَّر) ،- (طب) : لرزى كه با تب همراه باشد.

=القَشْعَم-

ج قَشَاعِم و قَشَاعِيم [قشعم] : پيران و سالخوردگان از مردان يا زنان يا كركسها، تنومند و سالمند از هر چيزى،- (ح) شير؛ «امُّ قَشْعَم» : كفتار، مرگ، جنگ.

=قَشِفَ-

-قَشْفًا: در وضع و حال بدى قرار گرفت، پوست بدن او چرك و خشن شد.

=قَشُفَ-

-قَشَافَةً: مُرادف (قَشِفَ) است.

=قَشَّفَ-

تَقْشِيفًا [قشف] اللّهُ عيشَهُ: خدا رزق و روزى او را كم و زندگى او را سخت كند.

=القَشْف-

مُرادف (القَشِف) است.

=القُشَف-

مُرادف (القَشِف) است.

=القَشِف-

آنكه پوست بدنش چرك و آلوده باشد.

=قَشْقَشَ-

قَشْقَشَةً [قشقش] هُ من الجَرَب أو الجدريّ: اثر پيسى و آبله را كه بر روى پوستش بود زدود و او را درمان كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت