داد،- يَدَه بِخَيْر: دست خود را براى كار نيك دراز كرد.،-- طلاقًا تِ المَرْأَةُ مِنْ زوجها:
از شوهرش جدا و دور شد.،- طُلُوقًا و طُلُوقَةَ اللّسَانُ: آن زبان فصيح و بليغ شد.
طَلَقًا: دور شد، فاصله گرفت.
-طُلُوقَةً و طَلَاقَةً الرجُلُ: چهره اش باز و خندان بود.
تَطْلِيقًا [طلق] المرأَةَ زوجُها: آن مَرد همسرش را طلاق داد،- قومَهُ: قوم خود را ترك كرد.
=الطُّلْق-
بدون قيد و بند؛ «حُبِس طُلْقًا» :
بى دستبند و يا پاى بند زندانى شد؛ «رجلٌ طُلْقُ الوجهِ» : مرد خندان و نيز اين تعبير را طُلْقُ المُحَيّا» گويند.
=الطَّلْق-
مص، و- ج أَطْلَاق: روده ها، (ح) :
آهو، بدون قيد؛ «رَجُلٌ طَلْقُ اليدين» : مَرد دست و دل باز؛ «رَجُلٌ طَلْقُ الوجه» : مرد خندان و گشاده روى و نيز اين تعبير را «طَلْقُ المُحَيَّاه» گويند؛ «طَلْقُ اللِّسانُ» مرد فصيح و بليغ؛ يومٌ طَلَق»: روزى كه هوا نه سرد است و نه گرم؛ «فِى الهَوَاءِ الطَّلْق» : در بيابان و هواى آزاد؛ «الطَّلَق» پودر تالك، نرم و صاف.
=الطَّلْق-
بدون قيد؛ «رَجُلٌ طِلْقُ الوَجْهِ» : مرد خندان و گشاده رو،- الطِّلْق: چيز حلال مُطلق؛ «طِلْق اللِّسانِ» : زبان فصيح.
=الطُّلُق-
بدون قيد؛ «لِسانُهُ طُلُقُ» : خوش بيان و فصيح.
=الطَّلَق-
مص، و- ج أَطْلَاق: ريسمان محكم بافت، تسمه چرمى، حركت يك گام است در دويدن اسب؛ «اصَبْتُ مِن مَالِه طَلَقًا» : سَهمى از دارائى او به من رسيد.
=الطَّلِق-
بدون قيد؛ (لسانُهُ طَلِق) : او فصيح و بليغ است؛ «رَجُلٌ طَلِقُ الوجه» : مرد خنده رو.
=الطَّلَل-
ج أَطْلال و طُلُول [طلّ] : جايگاه بلند، آثار برجسته،- مِنَ الدَّار: سكوى درب خانه كه بر آن نشينند.
=طَلْمَسَ-
طَلْمَسَةً [طلمس] : چهره درهم كشيد،- الكِتابَ: نوشته يا كتاب را پاك كرد.
=الطِّلْمِساء-
[طلمس] : زمين بى نشان، تاريكى، ابر نازك.
=الطَّلْو-
ج أَطْلَاء و طِلَاء و طُلِيّ و طِلْيان و طُلْيان [طلو] : هر چيزى كوچك.
=الطِّلْو-
(ح) : گرگ.
=الطِّلْوَة-
توله حيوان وحشى.
=الطُّلُوع-
آشكار شدن، بالا رفتن،- ج طُلُوعَات: دانه هاى بسيار كه از بدن خارج مى شود.
=طَلِيَ-
-طَلًى [طلي] فوهُ: دندانهايش زرد رنگ شد،- لِسَانُهُ: زبانش گرفت و سنگين شد.
=الطَّلِيّ-
[طلي] : زردى دندان،- ج طُلْيَان:
برّه ى گوسفند.
=الطِّلْيَان-
زردى دندان.
=الطُّلْيَة-
ج طُلىً [طلي] : گردن.
=الطَّلِيس-
كور- نابينا.
=الطَّلِيعَة-
ج طَلَائِع من الجيش (ا ع) :
پيش قراول لشكر، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار رود؛ «فِى الطَّليعة» : در مقدمه، پيشتاز.
=الطَّلِيق-
غير مقيد يا بى قيد؛ «رجُلٌ طَلِيقُ الْوَجْه» : مردى با چهره خندان؛ «لِسانُهُ طَلِيقٌ» : زبان او فصيح است.
=الطَّلِيل-
[طلّ] : بورياى كهنه، ج «طِلّة و اطلّة و طُلُلُ» ؛ «دَمٌ طَلِيلٌ» : خونى كه به هَدَر رفته باشد.
=طَمَّ-
-طَمًّا و طُمُومًا [طمّ] الماءُ: آب فراگير شد،- الشَّي ءُ: بسيار شد،- الأمرُ: امر بزرگ شد،- الاناءَ: ظرف را پُر كرد،- الشَّعْرَ: موى را بافت يا كوتاه كرد،- طَمًّا البِئْرَ: چاه را پُر كرد و دهانه اش را بست،-- طَمًّا و طَميمّا الْفَرَسُ: اسب به سرعت حركت كرد.
=الطِّمّ-
آب، دريا، شماره بسيار، اسب رام و خوب، شگفتى، شگفت.
=طَمَا-
-طُمُوًّا [طمو] الماءُ: آب بالا آمد و رودخانه را پر كرد،- الْبَحْرُ: دريا لبريز شد،- النّبتُ: درخت رشد كرد،- تِ همّتُهُ: بلند همت شد،- به الهَمُّ اوِ الخَوفُ: ترس و ناراحتى او زياد شد.
=طَمَى-
-طَمْيًا [طمو] الماءُ و البحرُ و النبتُ:
مرادف (طَمَا) است.
=الطَّمَّاح-
آزمند، كسيكه چيزى را بسيار بخواهد، بلند پرواز، جاه طَلَب.
=الطَّمَاطِم-
أو البنادورة (ن) : گوجه فرنگى.
=الطَّمَّاع-
آنكه بسيار طمع كند، طمعكار.
=الطَّمَاعَة-
آزمندى، طمع كردن.
=طَمْأَنَ-
طَمْأَنَةً [طمن] الشي ءَ: آن چيز را آرام كرد،- ظَهْرَهُ: پشتش را خم كرد.
=الطُّمَأْنِينَة-
[طمن] : آرامش و اطمينان، فراخ و آسودگى.
=الطَّمَّة-
[طمّ] : آتش زير خاكستر.
=طَمَحَ-
-طَمْحًا و طِمَاحًا و طُمُوحًا إلى الشي ء:
مشتاق او شد، به او تمايل داشت،- فِى الطَّلَبِ: براى رسيدن به خواسته خود تا جاى دور رفت،- بَصَرُهُ الَيْهِ: او را زير نظر گرفت، او را نگاه تند نمود.،- بِأَنْفِهِ: خود را بالا گرفت و تكبّر كرد،- به: آنرا برد،- طِمَاحًا و طمُوحًا تِ الْمَرأةُ عَلَى زَوْجِها: زن، شوهرِ خود را رها كرد و به خانه خويشاوندان رفت، تِ الدَّابَّةُ: ستور سركشى كرد.
=طَمَّحَ-
تَطْمِيحًا [طمح] الفرسُ: اسب دستهاى خود را بالا برد،- بِالشَّي ء فِى الْهَواء: آن چيز را به هوا رها كرد.
=طَمَرَ-
طَمْرًا الشي ءَ: آن چيز را دفن و يا پنهان كرد،- طَمْرًا وَ طُمُورًا و طِمَارًا و طَمَرَانًا:
بسوى بالا يا پايين جهيد،- طَمْرًا المَطْمُورَةَ:
انبار زير زمين را پر كرد.
=طَمَّرَ-
تَطْمِيرًا [طمر] الشي ءَ: آن چيز را پيچيد و پنهان كرد،- الْبَيْتَ: پرده هاى خانه را آويخت.
=الطِّمَر-
اسب خوب كه داراى چهار پاى بلند است، كسيكه چيزى ندارد، لباس كهنه و فرسوده.
=الطِّمِرّ-
اسب خوب با دست و پاى بلند.
=الطِّمِرَّة-
مؤنث (الطِّمِرّ) است.
=الطِّمْرِر-
مرادف (الطِّمِرّ) است.
=الطُّمْرُور-
مرادف (الطِّمِّر) است.