فهرس الكتاب

الصفحة 601 من 1009

داد،- يَدَه بِخَيْر: دست خود را براى كار نيك دراز كرد.،-- طلاقًا تِ المَرْأَةُ مِنْ زوجها:

از شوهرش جدا و دور شد.،- طُلُوقًا و طُلُوقَةَ اللّسَانُ: آن زبان فصيح و بليغ شد.

=طَلِقَ-

طَلَقًا: دور شد، فاصله گرفت.

=طَلُقَ-

-طُلُوقَةً و طَلَاقَةً الرجُلُ: چهره اش باز و خندان بود.

=طَلَّقَ-

تَطْلِيقًا [طلق] المرأَةَ زوجُها: آن مَرد همسرش را طلاق داد،- قومَهُ: قوم خود را ترك كرد.

=الطُّلْق-

بدون قيد و بند؛ «حُبِس طُلْقًا» :

بى دستبند و يا پاى بند زندانى شد؛ «رجلٌ طُلْقُ الوجهِ» : مرد خندان و نيز اين تعبير را طُلْقُ المُحَيّا» گويند.

=الطَّلْق-

مص، و- ج أَطْلَاق: روده ها، (ح) :

آهو، بدون قيد؛ «رَجُلٌ طَلْقُ اليدين» : مَرد دست و دل باز؛ «رَجُلٌ طَلْقُ الوجه» : مرد خندان و گشاده روى و نيز اين تعبير را «طَلْقُ المُحَيَّاه» گويند؛ «طَلْقُ اللِّسانُ» مرد فصيح و بليغ؛ يومٌ طَلَق»: روزى كه هوا نه سرد است و نه گرم؛ «فِى الهَوَاءِ الطَّلْق» : در بيابان و هواى آزاد؛ «الطَّلَق» پودر تالك، نرم و صاف.

=الطَّلْق-

بدون قيد؛ «رَجُلٌ طِلْقُ الوَجْهِ» : مرد خندان و گشاده رو،- الطِّلْق: چيز حلال مُطلق؛ «طِلْق اللِّسانِ» : زبان فصيح.

=الطُّلُق-

بدون قيد؛ «لِسانُهُ طُلُقُ» : خوش بيان و فصيح.

=الطَّلَق-

مص، و- ج أَطْلَاق: ريسمان محكم بافت، تسمه چرمى، حركت يك گام است در دويدن اسب؛ «اصَبْتُ مِن مَالِه طَلَقًا» : سَهمى از دارائى او به من رسيد.

=الطَّلِق-

بدون قيد؛ (لسانُهُ طَلِق) : او فصيح و بليغ است؛ «رَجُلٌ طَلِقُ الوجه» : مرد خنده رو.

=الطَّلَل-

ج أَطْلال و طُلُول [طلّ] : جايگاه بلند، آثار برجسته،- مِنَ الدَّار: سكوى درب خانه كه بر آن نشينند.

=طَلْمَسَ-

طَلْمَسَةً [طلمس] : چهره درهم كشيد،- الكِتابَ: نوشته يا كتاب را پاك كرد.

=الطِّلْمِساء-

[طلمس] : زمين بى نشان، تاريكى، ابر نازك.

=الطَّلْو-

ج أَطْلَاء و طِلَاء و طُلِيّ و طِلْيان و طُلْيان [طلو] : هر چيزى كوچك.

=الطِّلْو-

(ح) : گرگ.

=الطِّلْوَة-

توله حيوان وحشى.

=الطُّلُوع-

آشكار شدن، بالا رفتن،- ج طُلُوعَات: دانه هاى بسيار كه از بدن خارج مى شود.

=طَلِيَ-

-طَلًى [طلي] فوهُ: دندانهايش زرد رنگ شد،- لِسَانُهُ: زبانش گرفت و سنگين شد.

=الطَّلِيّ-

[طلي] : زردى دندان،- ج طُلْيَان:

برّه ى گوسفند.

=الطِّلْيَان-

زردى دندان.

=الطُّلْيَة-

ج طُلىً [طلي] : گردن.

=الطَّلِيس-

كور- نابينا.

=الطَّلِيعَة-

ج طَلَائِع من الجيش (ا ع) :

پيش قراول لشكر، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار رود؛ «فِى الطَّليعة» : در مقدمه، پيشتاز.

=الطَّلِيق-

غير مقيد يا بى قيد؛ «رجُلٌ طَلِيقُ الْوَجْه» : مردى با چهره خندان؛ «لِسانُهُ طَلِيقٌ» : زبان او فصيح است.

=الطَّلِيل-

[طلّ] : بورياى كهنه، ج «طِلّة و اطلّة و طُلُلُ» ؛ «دَمٌ طَلِيلٌ» : خونى كه به هَدَر رفته باشد.

=طَمَّ-

-طَمًّا و طُمُومًا [طمّ] الماءُ: آب فراگير شد،- الشَّي ءُ: بسيار شد،- الأمرُ: امر بزرگ شد،- الاناءَ: ظرف را پُر كرد،- الشَّعْرَ: موى را بافت يا كوتاه كرد،- طَمًّا البِئْرَ: چاه را پُر كرد و دهانه اش را بست،-- طَمًّا و طَميمّا الْفَرَسُ: اسب به سرعت حركت كرد.

=الطِّمّ-

آب، دريا، شماره بسيار، اسب رام و خوب، شگفتى، شگفت.

=طَمَا-

-طُمُوًّا [طمو] الماءُ: آب بالا آمد و رودخانه را پر كرد،- الْبَحْرُ: دريا لبريز شد،- النّبتُ: درخت رشد كرد،- تِ همّتُهُ: بلند همت شد،- به الهَمُّ اوِ الخَوفُ: ترس و ناراحتى او زياد شد.

=طَمَى-

-طَمْيًا [طمو] الماءُ و البحرُ و النبتُ:

مرادف (طَمَا) است.

=الطَّمَّاح-

آزمند، كسيكه چيزى را بسيار بخواهد، بلند پرواز، جاه طَلَب.

=الطَّمَاطِم-

أو البنادورة (ن) : گوجه فرنگى.

=الطَّمَّاع-

آنكه بسيار طمع كند، طمعكار.

=الطَّمَاعَة-

آزمندى، طمع كردن.

=طَمْأَنَ-

طَمْأَنَةً [طمن] الشي ءَ: آن چيز را آرام كرد،- ظَهْرَهُ: پشتش را خم كرد.

=الطُّمَأْنِينَة-

[طمن] : آرامش و اطمينان، فراخ و آسودگى.

=الطَّمَّة-

[طمّ] : آتش زير خاكستر.

=طَمَحَ-

-طَمْحًا و طِمَاحًا و طُمُوحًا إلى الشي ء:

مشتاق او شد، به او تمايل داشت،- فِى الطَّلَبِ: براى رسيدن به خواسته خود تا جاى دور رفت،- بَصَرُهُ الَيْهِ: او را زير نظر گرفت، او را نگاه تند نمود.،- بِأَنْفِهِ: خود را بالا گرفت و تكبّر كرد،- به: آنرا برد،- طِمَاحًا و طمُوحًا تِ الْمَرأةُ عَلَى زَوْجِها: زن، شوهرِ خود را رها كرد و به خانه خويشاوندان رفت، تِ الدَّابَّةُ: ستور سركشى كرد.

=طَمَّحَ-

تَطْمِيحًا [طمح] الفرسُ: اسب دستهاى خود را بالا برد،- بِالشَّي ء فِى الْهَواء: آن چيز را به هوا رها كرد.

=طَمَرَ-

طَمْرًا الشي ءَ: آن چيز را دفن و يا پنهان كرد،- طَمْرًا وَ طُمُورًا و طِمَارًا و طَمَرَانًا:

بسوى بالا يا پايين جهيد،- طَمْرًا المَطْمُورَةَ:

انبار زير زمين را پر كرد.

=طَمَّرَ-

تَطْمِيرًا [طمر] الشي ءَ: آن چيز را پيچيد و پنهان كرد،- الْبَيْتَ: پرده هاى خانه را آويخت.

=الطِّمَر-

اسب خوب كه داراى چهار پاى بلند است، كسيكه چيزى ندارد، لباس كهنه و فرسوده.

=الطِّمِرّ-

اسب خوب با دست و پاى بلند.

=الطِّمِرَّة-

مؤنث (الطِّمِرّ) است.

=الطِّمْرِر-

مرادف (الطِّمِرّ) است.

=الطُّمْرُور-

مرادف (الطِّمِّر) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت