فهرس الكتاب

الصفحة 244 من 1009

=تَزَعْزَعَ-

تَزَعْزُعًا [زعزع] : تكان سخت خورد و لق شد؛ «لَا يَتَزَعْزَعُ» : ثابت و استوار و پا برجاست.

=تَزَعْفَرَ-

تَزَعْفُرًا [زعفر] : خوشبو و آميخته با زعفران شد.

=تَزَعَّمَ-

تَزَعُّمًا [زعم] : دروغ و دلنگ گفت،- القومُ على الأَمْرِ: آن قوم بر سر امرى كه راست و دروغ آن معلوم نباشد گفتگو كردند،- القومَ: مهتر و رهبر آن قوم شد،- حزبًا او نَحْوَهُ: رئيس حزب يا مانند آن شد.

=تَزَفَّرَ-

تَزَفُّرًا [زفر] : گوشت و شير خورد- اين واژه سريانى است-

تَزَقَّفَ-

تَزَقُّفًا [زقف] اللقمةَ: لقمه را بلعيد.

=تَزَقَّمَ-

تَزَقُّمًا [زقم] : آن چيز را با شتاب خورد،- اللّبنَ: در خوردن شير زياده روى كرد.

=تَزَكَّى-

تَزَكِّيًا [زكو] : صدقه داد، پاكيزه شد،- الشي ءُ: آن چيز رشد و نموّ كرد.

=تَزَكَّرَ-

تَزَكُّرًا [زكر] الإناءُ: آن ظرف يا جام پر شد.

=تَزَكْزَكَ-

تَزَكْزُكًا [زكزك] : مطاوع (زَكْزَكَ) است او را قلقلك داد و نيشگون گرفت و او خنديد. اين واژه در زبان متداول رايج است-

التَّزْكِيَة-

[زكو] : مص، زكات؛ «تَزْكِيَةُ الشُّهُودِ» : تزكيه و تعديل گواهان؛ «فازَ بالتَّزْكِيَة» : بدون رقيب پيروز شد. اين تعبير معمولًا براى برنده شدن نمايندگى مجلس گفته مى شود.

=تَزَلَّجَ-

تَزَلُّجًا [زلج] : ليز خورد،- على الجَلِيدِ و غيرِه: بر روى يخ و جز آن بازى اسكى كرد.

=التَّزلُّج-

[زلج] : مص،- المَائيّ: اسكى بازى بر روى اب.

=تَزَلْحَفَ-

تَزَلْحُفًا [زلحف] : دور شد.

=تَزَلْزَلَ-

تَزَلْزُلًا [زلزل] تِ الأرضُ: زمين لرزيد،- تْ نفسُهُ: جان او بهنگام مرگ در سينه تكان خورد.

=تَزَلَّفَ-

تَزَلُّفًا [زلف] : به پيش رفت و نزديك شد،- الى فلان: به فلانى تملّق و چاپلوسى كرد.

=تَزَلَّقَ-

تَزَلُّقًا [زلق] : خود را آرايش و زيبا كرد تا چهره اش برافروخته باشد.

=تَزَمَّتَ-

تَزَمُّتًا [زمت] : بزرگوار و با وقار شد.

=تَزَمْجَرَ-

تَزَمْجُرًا [زمجر] الأَسدُ: شير پياپي غرّيد.

=تَزَمْخَرَ-

تَزَمْخُرًا [زمخر] النمرُ: پلنگ خشمگين شد و نعره كشيد.

=تَزَمْزَمَ-

تَزَمْزُمًا [زمزم] الجملُ: شتر بانگ كرد،- بِهِ شَفَتَاه: دو لب شتر جنبيد.

=تَزَمَّلَ-

تَزَمُّلًا [زمل] بثوبهِ: خود را در جامه اش پيچيد.

=تَزَنَّدَ-

تَزَنُّدًا [زند] : خشمگين شد، پاسخ دادن بر او سخت شد،- في امرٍ كَذَا:

درباره ى فلان امر خسته و گرفته شد.

=تَزَنْدَقَ-

تَزَنْدُقًا [زندق] : زنديق شد؛ «مَنْ تَمَنْطَق تَزَنْدَقَ» : آنكه علم منطق آموزد گرايش به زنديقى كند زيرا علم منطق باعث فساد عقايد دينى مى گردد.

=تَزَنَّرَ-

تَزَنُّرًا [زنر] : آن مرد زُنّار بر خود آويخت،- الشي ءُ: آن چيز نرم و باريك شد.

=تَزَهَّدَ-

تَزَهدًا [زهد] : آن مرد زاهد و پارسا شد.

=تَزَوَّى-

تَزَوِّيًا [زوي] : آن چيز ترنجيده و درهم كشيده شد، گوشه گير شد.

=تَزَوَّجَ-

تَزَوُّجًا [زوج] امرأَةً و بامرأَةٍ: زن گرفت،- في قوم: از آن قوم زن گرفت و ازدواج كرد.

=تَزَوَّدَ-

تَزَوُّدًا [زود] : توشه گرفت،- بِكّذا: به آن چيز خود را مجهّز كرد، آنچه كه ضرورى و سودمند بود براى خود گرفت.

=تَزَوَّرَ-

تَزَوُّرًا [زور] : دروغ گفت، آن چيز را براى خود آراست.

=التَّزْوِير-

[زور] : مص، گمراه كردن، تزوير كردن، چيزى را بَدَلى و تقليدى ساختن كه به سازنده يا مخترع اصلى آن زيان رساند.

=تَزَيَّا-

تَزَيِّيًا [زيّ] : جامه و لباس پوشيد،- بِزِيّ القومِ: همانند آن قوم جامه پوشيد.

=تَزَيَّدَ-

تَزَيُّدًا [زيد] السعرُ: بها گران شد،- في الشَّي ءِ: با تكلف آن چيز را گرانقيمت كرد،- الرّجُلُ في حديثِهِ: آن مرد در سخن خود گزافه گوئى كرد.

=تَزَيَّغَ-

تَزَيُّغًا [زيغ] : آرايش و خودنمائى كرد.

=تَزَيَّفَ-

تَزَيُّفًا [زيف] تِ الدراهمُ: درهمها ناسره و تقلبي شد.

=تَزَيَّقَ-

تَزَيُّقًا [زيق] تِ المرأةُ: آن زن آرايش كرد و سرمه كشيد.

=تَزَيَّنَ-

تَزَيُّنًا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است.

=التَّزْيين-

[زين] : مص، فن آرايش است.

آرايشگرى.

=تَسَاءَلَ-

تَسَاؤُلًا [سأل] القومُ: آن قوم از يكديگر پرسش كردند.

=تَسَابَّ-

تَسَابًّا [سبّ] الرجُلانِ: آن دو مرد به يكديگر دشنام دادند.

=تَسَابى-

تَسَابِيًا [سبي] القومُ: بعضى از آن قوم بعضى را اسير كردند.

=تَسَابَقَ-

تَسَابُقًا [سبق] القومُ: آن قوم با هم مسابقه دادند.

=تَسَاجَلَ-

تَسَاجُلًا [سجل] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مبارزه كردند.

=تَسَاجَمَ-

تَسَاجُمًا [سجم] تِ الدموعُ: اشكها روان شد.

=تَسَاحَقَ-

تَسَاحُقًا [سحق] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را لگدمال كردند.

=تَسَاخَى-

تَسَاخِيًا [سخو] : با تكلّف سخاوت و بخشندگى كرد.

=تَسَارَّ-

تَسَارًّا [سرّ] : القومُ: آن قوم با هم راز گفتند و يكديگر را به رازى آگاه ساختند.

=تُسَاعَ-

نُه تا نُه تا؛ «جاء القومُ تُساعَ» : آن قوم نه نفر نه نفر آمدند.

=التُّسَاعِيّ-

نه گانه.

=التُّسَاعِيَّة-

نماز مسيحيان است كه در ظرف نه روز بر پا مى شود.

=تَسَافَهَ-

تَسَافُهًا [سفه] علينا: بر ما تجاهل كرد، خود را بنادانى زد.

=تَسَاقَى-

تَسَاقِيًا [سقي] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را نوشانيدند.

=تَسَاقَطَ-

تَسَاقُطًا [سقط] الشي ءُ: آن چيز

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت