باشد اعم از قول يا فعل؛ متضاد اين كلمه (المَعْرُوف) است.
[نكر] عند النحاة: در علم نحو بر خلاف (المعرّف) است، نكره.
=المُنَكِّس-
[نكس] : فا، اسبى كه در اثر ناتوانى هنگام راه رفتن سر خود را بلند نكند، اسبى كه در راه رفتن بساير اسبان نرسد.
=المِنْكَش-
[نكش] : مرد كاوش گر در امور.
=المُنْكَع-
[نكع] : آنكه در راه رفتن به پشت سر خود نگاه كند؛ «انْفٌ مُنْكَعٌ» : بينى پهن.
=المَنْكَل-
[نكل] : آنچه كه با آن ديگران را شكنجه كنند.
=المِنْكَل-
[نكل] : ابزار و آلات شكنجه.
=المَنْكُوب-
[نكب] : مفع، بلا كشيده و رنج ديده، آنكه سنگ بر پاى او خورده و آسيب رسانيده باشد.
=المَنْكُوث-
[نكث] : مفع، كسيكه از ناحيه سرزمين خورده باشد.
=المَنْكُود-
[نكد] : «رجُلٌ مَنْكُودٌ» : آنكه با اصرار او را سؤال پيچ كنند؛ «عَطَاءٌ مَنْكُودٌ» :
عطاى كم.
=المَنْكُور-
ج مَنَاكِير [نكر] : مفع، مجهول و ناشناس.
=المَنْكُوس-
[نكس] : مفع، آنكه بيماريش دوباره برگشته باشد.
=المَنْكُوسَة-
[نكس] : مؤنث (الْمنكوس) است؛ «قوسٌ مَنْكُوسَةٌ» : كماني كه پايه آنرا بر شاخه درخت گذارده باشند.
=المَنْكُوش-
[نكش] : مفع؛ «سَفَطٌ مَنْكُوشٌ» :
سبد خالى.
=المَنْكُوف-
[نكف] : مفع، آنكه غده بنا گوشش درد كند.
=المَنْكِيّ-
[نكي] : «عَدُوٌّ مَنْكِيّ» : دشمنى كه با كشته شدن يا زخمى شدن مغلوب و مقهور شده باشد.
=المِنْماص-
[نمص] : مرادف (المِنقاش) و بمعناى موچين مى باشد.
=المُنَمَّر-
[نمر] : مفع، اسم مفعول است؛ «طَيْرٌ مُنَمَّرٌ» : پرنده اى كه برنگ سياه و سفيد باشد.
=المِنْمَص-
[نمص] : مرادف (المِنْقاش) است.
=المُنَمَّق-
[نمق] : مفع؛ «ثوبٌ مُنَمَّقٌ» : جامه زيبا و با نقش و نگار؛ «مكانٌ مُنَمَّقٌ» : جاى آراسته و زينت داده شده.
=المُنَمِّق-
[نمق] : آنكه حرفه اش آراستن و تزيين باشد، دكورساز.
=المُنْمَل-
[نمل] : نامه و نگارش، نوشته اى كه خطهاى آن بهم نزديك باشد.
=المُنْمِل-
[نمل] : سخن چين.
=المِنْمَل-
[نمل] : مرادف (المُنْمِل) است.
=المُنَمَّل-
[نمل] : مرادف (المُنْمَل) است.
=المُنَمَّلَة-
[نمل] من النساءِ: زنى كه در جاى خود بند نشود و قرار نگيرد.
=المُنَمْنَم-
[نمنم] : كتابى كه آراسته با مينياتور باشد، و در زبان متداول بر آنچه كه نقش و نگارى زيبا و كوچك داشته باشد اطلاق مى شود؛ «ثوبٌ مُنَمْنَم» : جامه نقاشى شده؛ «نبتٌ مُنَمْنَم» : گياه انبوه و در هم پيچيده؛ «كتابٌ مُنَمْنَم» : كتاب پر نقش و نگار؛ «وَجْهٌ مُنَمْنَمٌ» : در زبان متداول بمعناى آنكه اندام متناسب و زيبا داشته باشد.
=المُنَمْنِم-
[نمنم] : مينياتوريست، نقاش و تابلو ساز.
=المُنَمْنَمَة-
[نمنم] : «ناقةٌ مُنَمْنَمَةٌ» : ماده شتر چاق كه اندام آن در هم پيچيده باشد، «جاريةٌ مُنَمْنَمَةٌ» : در زبان متداول بمعناى زن زيبا اندام.
=المُنَمْنِمَة-
[نمنم] (ف ج) : عكس دقيق و زيبائى كه در يك صفحه يا بعضى از صفحات كتابى خطى نقاشى شده باشد.
=المَنْمُول-
[نمل] : زبان؛ «طَعَامٌ مَنْمُولٌ» :
غذائى كه در آن مورچه افتاده و سرايت كرده باشد.
=مَنَّنَ-
تَمْنِينًا [منّ] فلانٌ فلانًا: آنچه از خوبيها كه انجام داده بود براى او برشمرد؛- الشَّجَرُ: شيره بر درخت در آمد.
=المَنْهَاة-
[نهي] : پايان، خرد، انگيزه اى كه باعث دورى از گناه مى شود؛ «رَجُلٌ مَنْهَاةٌ» : مرد خردمند و نيكو رأى.
=المِنْهَاج-
ج مَنَاهِج [نهج] : مرادف (المَنْهَج) است و بمعناى راه روشن و آشكار مى باشد.
=المِنْهَال-
[نهل] : ريگ توده اى بلند كه نتوان آنرا از ريختن باز داشت، گور، مرد بسيار بخشنده، نهايت سخاوتمندى و بخشش.
=المِنْهَب-
[نهب] : اسب برنده در تندروى.
=المُنْهَتِك-
[هتك] : فا؛ «رَجُلٌ مُنْهَتِكٌ» :
مردى كه در آبروريزى خود بى پروا باشد.
=المُنْهَج-
[نهج] : جامه اى كه زود كهنه شده باشد.
=المَنْهَج-
ج مَنَاهِج [نهج] : راه روشن و شناخته شده «مَنْهجُ التّعليمِ أو الدّروس» : برنامه آموزشى يا برنامه درسى.
=المِنْهَج-
ج مَنَاهج [نهج] : مرادف (المَنْهَج) است.
=المَنْهَر-
[نهر] : موضعى در رودخانه كه فشار آب آنرا گود كرده باشد، سوراخى در ديوار محكم كه از آن آب جارى مى شود.
=المَنْهَرَة-
[نهر] : جاى ريختن زباله و اشغال در خارج از خانه ها.
=المُنْهَرِت-
[هرت] «أسدٌ مُنْهَرِتُ الشَّدْقِ» :
شيرى كه دهان آن فراخ و بزرگ باشد.
=المُنْهَز-
[نهز] من البئْر: لبه و اطراف چاه كه نمايان باشد.
=المَنْهَس-
[نهس] : شير و يا گرگ، جائيكه در آن چيزى گرفته و خورده مى شود.
=المِنْهَس-
[نهس] : بسيار گيرنده و خورنده، شير درنده.
=المَنْهَكَة-
[نهك] : آنچه كه باعث خستگى و فرسودگى شود.
=المَنْهَل-
ج مَنَاهِل [نهل] : آبشخور، جاى نوشيدن آب در راه، آب نوشيدن.
=المَنْهُوب-
[نهب] : مفع، خواهش فورى.