فهرس الكتاب

الصفحة 479 من 1009

كرد،- البَعِيرُ بِأَنْفِهِ: شتر بر اثر دردى كه داشت سر خود را بالا گرفت،- الذئبُ السخْلَةَ: گرگ سر بزغاله را با دهان گرفت و آنرا بلند كرد،- القَوْمَ: پيشاپيش آن قوم راه رفت،- زُمُومًا تِ القِرْبَةُ: مشك پر شد،- زَمِيمًا الزنْبورُ: زنبور صدا كرد.

=الزِّمَار-

مص، صداى شتر مرغ.

=الزَّمَّار-

نى نواز.

=الزَّمَارَة-

بى مروتى و بيحيائى.

=الزِّمَارَة-

شغل نى نوازى.

=الزَّمَّارَة-

(مو) : نى لبك.

=الزُّمَازِم-

[زمزم] : «ماءٌ زُمَازِمٌ» : آب بسيار، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين.

=الزِّمَاع-

اراده و قاطعيت در كار.

=الزَّمَالَة-

همكارى، هم شغلى.

=الزِّمَام-

ج أَزِمَّة [زمّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند، مهار اسب يا شتر؛ «زِمَامُ النَّعْلِ» :

دوال ميان انگشت كفش؛ «هو زِمَامُ قومِهِ» :

او پيشواى قوم خود است؛ «هو زِمَامُ الأَمْرِ» : او فرمانده و صاحب اختيار است؛ «زِمَامُ الأَمْرِ» : زمام كار؛ «الْقوا في يدهِ زمامَ الأَمْرِ» :

اختيارات امور را به او دادند تا هر كارى بخواهد انجام دهد؛ «تَوَلّى زِمامَ الحُكْمِ» : امور حكومت را در دست گرفت.

=الزَّمَان-

ج أزْمِنَة: زمان، وقت؛ «اهْلُ زَمَانِهِ» : همزمان و معاصر او، وقت چه دراز باشد يا كوتاه؛ «مِن زَمانٍ» : در زمان گذشته؛ «على زَمَانِ فلانٍ» : در عهد و زمان فلانى؛ «زَمَانًا» : مدتى از وقت.

=الزَّمَانَة-

آسيب، نيروى خود را از دست دادن، سست شدن، بعضى از قواى بدنى را از دست دادن، دوستى، محبت.

=زَمَتَ-

-زَمْتًا هُ: او را خفه كرد،-- زَمَانة:

با وقار و بزرگوار شد.

=الزُّمَّج-

ج زَمَامِج (ح) : گونه اى از پرندگان شكارى كه از عقاب كوچكتر است و رنگ آن بسرخى مايل باشد؛ «زُمَّجُ الْمَاءِ» (ح) : پرنده ايست آبى كه به آن (النَّورَس) گويند. اين پرنده در حجم كبوتر و سفيد رنگ است و از ماهى تغذيه مى كند.

=زَمْجَرَ-

زَمْجَرَةً [زمجر] : سر و صداى بسيار راه انداخت،- الأَسَدُ: شير غريد و از گلو صدا در آورد.

=الزَّمْجَرَة-

[زمجر] : مص،- ج زَمَاجر و زَمَاجِير:

مترادف (الزِّمَّارَة) است؛ «زَمْجَرَةُ كُلِّ شي ءٍ» :

صدا و آواى هر چيزى.

=زَمْخَرَ-

زَمْخَرَةً [زمخر] : پلنگ خشمگين شد و بانگ زد،- الصّوتُ: صدا سخت بلند شد،- العُشْبُ: گياه جوانه زد و بلند شد.

=الزَّمْخَر-

[زمخر] : درختى كه شاخه هايش انبوه و بهم پيچيده باشد، قره نى، هر استخوان تو خالى كه در آن مغز نباشد؛ «رَجُلٌ زَمْخَرٌ» : مرد بزرگوار و عالى مقام.

=الزَّمْخَرَة-

[زمخر] : «زَمْخَرَةُ الشجر» :

افزونى ساقه هاى بهم پيچيده ى درخت؛ «زَمْخَرَة الشَّبَابِ» : كمال و اوج جواني.

=الزَّمْخَرِيّ-

هر استخوان پوچ كه در آن مغز نباشد.

=زَمَرَ-

-زَمْرًا و زَمِيرًا: با دميدن در ني و مانند آن آواز خواند،- بِالْحَديثِ: خبر را پخش كرد،- زَمْرًا القِرْبةَ: مشك را پر كرد،- فلانًا بفلان: فلان را نسبت به فلانى برانگيخت،-- زِمَارًا النَّعامُ: شتر مرغ بانگ زد،- زَمَرَانًا الظَّبْىُ: آهو رميد و گريخت.

=زَمِرَ-

-زَمَرًا: كم موى شد، بى مروت شد،- تِ الشاةُ: گوسفند كم پشم شد.

=زَمَّرَ-

تَزْمِيرًا: با نى لبك زدن و مانند آن آواز خواند،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.

=الزَّمْر-

مص،- ج زُمُور: صدا، ني يا قره نى.

=الزَّمَر-

مص،- ج زُمُور: صدا.

=الزَّمِر-

ني نواز، كم موى يا كم پشم، كم مروت؛ «غِنَاءٌ زَمِرٌ» : آواز يا نغمه ى خوش.

=الزُّمْرَة-

ج زُمَر: گروه، دسته، جماعت.

=الزَّمِرَة-

مؤنث (الزَّمِر) است؛ «عَطِيَّةٌ زَمِرَةٌ» :

عطاى كم.

=الزُّمُرُّد-

زمرد كه از سنگهاى قيمتى است و به رنگ سبز مى باشد. اين واژه فارسى است.

=الزُّمُرُّدة-

واحد (الزُّمُرّد) است.

=الزُّمُرُّذ-

مترادف (الزمُرُّد) است.

=الزَّمْزَام-

[زمزم] : مترادف (الزُّمَازِم) است بمعناى آب بسيار.

=الزَّمْزَرِيق-

(ن) : درخت ارغوان.

=زَمْزَمَ-

زَمْزَمَةً [زمزم] هُ: آن را گردآورى و اطراف پخش شده اش را برگردانيد،- الشي ءَ: آن چيز را نگهدارى كرد،- المُغَنّي: آوازخوان آواز خواند،- العُلُوجُ: گورخرها بهنگام خوردن گياه و علف بىنكه صدائى از دهان برآورند از طريق خيشوم و بينى و گلو صداهائى از خود درآوردند و بر هم بانگ زدند،- الشي ءُ: صداى آن از دور شنيده شد و مهيب بود،- تِ النّارُ: صداى شعله ى آتش شنيده شد،- الكاسَ: جام را نوشيد.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الزَّمْزَم-

[زمزم] : «ماءٌ زَمْزَمٌ» : آب بسيار، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين؛ «زَمْزَمُ» : چاه زمزم كه در نزديكى كعبه است.

=الزُّمَزِم-

مترادف (الزَّمْزَم) است.

=الزَّمْزَمَة-

[زمزم] : مص،- ج زَمَازِم: تندر يا صداى رعد، صداى آتش بهنگام برافروختن، صداى شير.

=الزَّمْزِمَة-

ج زَمَازِم و زِمْزِم [زمزم] : گروه شتران و مردم.

=الزُّمْزوم-

ج زَمَازِيم [زمزم] من الإبل: گروه شتران.

=الزِّمْزِيم-

ج زَمَازِيم من الإبل: مترادف (الزمْزُوم) است.

=زَمَعَ-

-زَمْعًا و زَمَعَانًا الأَرنبُ: خرگوش با شتاب دويد.

=زَمِعَ-

-زَمَعًا منه: از او در شگفت شد، از او ترسيد.

=زَمَّعَ-

تَزْمِيعًا الأمْرَ و عليهِ و بهِ: در آن كار ثابت و استوار شد و از خود كفايت نشان داد،- الزنْبُورُ: زنبور صدا داد.

=الزّمَع-

مص، استوارى و ثبات و قاطعيت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت