كرد،- البَعِيرُ بِأَنْفِهِ: شتر بر اثر دردى كه داشت سر خود را بالا گرفت،- الذئبُ السخْلَةَ: گرگ سر بزغاله را با دهان گرفت و آنرا بلند كرد،- القَوْمَ: پيشاپيش آن قوم راه رفت،- زُمُومًا تِ القِرْبَةُ: مشك پر شد،- زَمِيمًا الزنْبورُ: زنبور صدا كرد.
مص، صداى شتر مرغ.
نى نواز.
=الزَّمَارَة-
بى مروتى و بيحيائى.
=الزِّمَارَة-
شغل نى نوازى.
=الزَّمَّارَة-
(مو) : نى لبك.
=الزُّمَازِم-
[زمزم] : «ماءٌ زُمَازِمٌ» : آب بسيار، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين.
=الزِّمَاع-
اراده و قاطعيت در كار.
=الزَّمَالَة-
همكارى، هم شغلى.
=الزِّمَام-
ج أَزِمَّة [زمّ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند، مهار اسب يا شتر؛ «زِمَامُ النَّعْلِ» :
دوال ميان انگشت كفش؛ «هو زِمَامُ قومِهِ» :
او پيشواى قوم خود است؛ «هو زِمَامُ الأَمْرِ» : او فرمانده و صاحب اختيار است؛ «زِمَامُ الأَمْرِ» : زمام كار؛ «الْقوا في يدهِ زمامَ الأَمْرِ» :
اختيارات امور را به او دادند تا هر كارى بخواهد انجام دهد؛ «تَوَلّى زِمامَ الحُكْمِ» : امور حكومت را در دست گرفت.
=الزَّمَان-
ج أزْمِنَة: زمان، وقت؛ «اهْلُ زَمَانِهِ» : همزمان و معاصر او، وقت چه دراز باشد يا كوتاه؛ «مِن زَمانٍ» : در زمان گذشته؛ «على زَمَانِ فلانٍ» : در عهد و زمان فلانى؛ «زَمَانًا» : مدتى از وقت.
=الزَّمَانَة-
آسيب، نيروى خود را از دست دادن، سست شدن، بعضى از قواى بدنى را از دست دادن، دوستى، محبت.
=زَمَتَ-
-زَمْتًا هُ: او را خفه كرد،-- زَمَانة:
با وقار و بزرگوار شد.
=الزُّمَّج-
ج زَمَامِج (ح) : گونه اى از پرندگان شكارى كه از عقاب كوچكتر است و رنگ آن بسرخى مايل باشد؛ «زُمَّجُ الْمَاءِ» (ح) : پرنده ايست آبى كه به آن (النَّورَس) گويند. اين پرنده در حجم كبوتر و سفيد رنگ است و از ماهى تغذيه مى كند.
=زَمْجَرَ-
زَمْجَرَةً [زمجر] : سر و صداى بسيار راه انداخت،- الأَسَدُ: شير غريد و از گلو صدا در آورد.
=الزَّمْجَرَة-
[زمجر] : مص،- ج زَمَاجر و زَمَاجِير:
مترادف (الزِّمَّارَة) است؛ «زَمْجَرَةُ كُلِّ شي ءٍ» :
صدا و آواى هر چيزى.
=زَمْخَرَ-
زَمْخَرَةً [زمخر] : پلنگ خشمگين شد و بانگ زد،- الصّوتُ: صدا سخت بلند شد،- العُشْبُ: گياه جوانه زد و بلند شد.
=الزَّمْخَر-
[زمخر] : درختى كه شاخه هايش انبوه و بهم پيچيده باشد، قره نى، هر استخوان تو خالى كه در آن مغز نباشد؛ «رَجُلٌ زَمْخَرٌ» : مرد بزرگوار و عالى مقام.
=الزَّمْخَرَة-
[زمخر] : «زَمْخَرَةُ الشجر» :
افزونى ساقه هاى بهم پيچيده ى درخت؛ «زَمْخَرَة الشَّبَابِ» : كمال و اوج جواني.
=الزَّمْخَرِيّ-
هر استخوان پوچ كه در آن مغز نباشد.
=زَمَرَ-
-زَمْرًا و زَمِيرًا: با دميدن در ني و مانند آن آواز خواند،- بِالْحَديثِ: خبر را پخش كرد،- زَمْرًا القِرْبةَ: مشك را پر كرد،- فلانًا بفلان: فلان را نسبت به فلانى برانگيخت،-- زِمَارًا النَّعامُ: شتر مرغ بانگ زد،- زَمَرَانًا الظَّبْىُ: آهو رميد و گريخت.
=زَمِرَ-
-زَمَرًا: كم موى شد، بى مروت شد،- تِ الشاةُ: گوسفند كم پشم شد.
=زَمَّرَ-
تَزْمِيرًا: با نى لبك زدن و مانند آن آواز خواند،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.
=الزَّمْر-
مص،- ج زُمُور: صدا، ني يا قره نى.
=الزَّمَر-
مص،- ج زُمُور: صدا.
=الزَّمِر-
ني نواز، كم موى يا كم پشم، كم مروت؛ «غِنَاءٌ زَمِرٌ» : آواز يا نغمه ى خوش.
=الزُّمْرَة-
ج زُمَر: گروه، دسته، جماعت.
=الزَّمِرَة-
مؤنث (الزَّمِر) است؛ «عَطِيَّةٌ زَمِرَةٌ» :
عطاى كم.
=الزُّمُرُّد-
زمرد كه از سنگهاى قيمتى است و به رنگ سبز مى باشد. اين واژه فارسى است.
=الزُّمُرُّدة-
واحد (الزُّمُرّد) است.
=الزُّمُرُّذ-
مترادف (الزمُرُّد) است.
=الزَّمْزَام-
[زمزم] : مترادف (الزُّمَازِم) است بمعناى آب بسيار.
=الزَّمْزَرِيق-
(ن) : درخت ارغوان.
=زَمْزَمَ-
زَمْزَمَةً [زمزم] هُ: آن را گردآورى و اطراف پخش شده اش را برگردانيد،- الشي ءَ: آن چيز را نگهدارى كرد،- المُغَنّي: آوازخوان آواز خواند،- العُلُوجُ: گورخرها بهنگام خوردن گياه و علف بىنكه صدائى از دهان برآورند از طريق خيشوم و بينى و گلو صداهائى از خود درآوردند و بر هم بانگ زدند،- الشي ءُ: صداى آن از دور شنيده شد و مهيب بود،- تِ النّارُ: صداى شعله ى آتش شنيده شد،- الكاسَ: جام را نوشيد.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الزَّمْزَم-
[زمزم] : «ماءٌ زَمْزَمٌ» : آب بسيار، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين؛ «زَمْزَمُ» : چاه زمزم كه در نزديكى كعبه است.
=الزُّمَزِم-
مترادف (الزَّمْزَم) است.
=الزَّمْزَمَة-
[زمزم] : مص،- ج زَمَازِم: تندر يا صداى رعد، صداى آتش بهنگام برافروختن، صداى شير.
=الزَّمْزِمَة-
ج زَمَازِم و زِمْزِم [زمزم] : گروه شتران و مردم.
=الزُّمْزوم-
ج زَمَازِيم [زمزم] من الإبل: گروه شتران.
=الزِّمْزِيم-
ج زَمَازِيم من الإبل: مترادف (الزمْزُوم) است.
=زَمَعَ-
-زَمْعًا و زَمَعَانًا الأَرنبُ: خرگوش با شتاب دويد.
=زَمِعَ-
-زَمَعًا منه: از او در شگفت شد، از او ترسيد.
=زَمَّعَ-
تَزْمِيعًا الأمْرَ و عليهِ و بهِ: در آن كار ثابت و استوار شد و از خود كفايت نشان داد،- الزنْبُورُ: زنبور صدا داد.
=الزّمَع-
مص، استوارى و ثبات و قاطعيت