فهرس الكتاب

الصفحة 882 من 1009

خانه هاى مسكونى مردم؛ «الْحَقَ اضرارًا بالأرواح و المُمْتَلَكات» : به جان و مال و املاك مردم زيان و ضرر رسانيد.

=المُمَثِّل-

[مثل] : اسم فاعل است، هنر پيشه اى كه نقشى را در نمايشنامه ايفا كند، وكيل؛ «مُمَثِّل تجاري» : نماينده بازرگانى،- الدّبلوماسي: نماينده ديپلوماسى دولتى در كشورى ديگر، سفير؛ «مُمَثِّلُو الأُمّة» : نمايندگان مجلس.

=المَمْثُون-

[مثن] : آنكه از درد مثانه شكايت كند.

=المِمْحَاة-

[محو] : پارچه اى كه با آن چيزى را پاك و تميز كنند، مداد پاك كن كه در زبان متداول به آن (مِحَّايَة) گويند.

=المِمْحَال-

[محل] : «أَرْضٌ مِمْحَالٌ» : زمين خشك و بى آب و علف.

=المَمْحَقَة-

[محق] : آنچه كه موجب نابودى شود.

=المُمْحِل-

[محل] : «مكانٌ مُمْحِلٌ» : جاى خشك؛ «ارْضٌ مُمْحِلٌ» : سرزمين خشك و بى آب.

=المُمْحِلَة-

[محل] : «ارْضٌ مُمْحِلَة» : زمين خشك و بى آب.

=المَمْحَلَة-

[محل] : ظرف شير، شيردان.

=المَمْحُوّ-

[محو] : اسم مفعول است از مَحَا الشّي ءَ).

=المَمْحُوض-

[محض] : خالص و آشكار.

=المَمْحُوضَة-

[محض] : مؤنث (الْمَمْحوض) است.

=المَمْحِيّ-

[محو] : اسم مفعول است از (مَحَا الشّي ءَ) .

=المِمْخَض-

ج مَمَاحِض [مخض] : مشك آب، ظرفى كه شير را در آن ريخته و بهم زنند تا كره آن گرفته شود.

=المِمْخَضَة-

[مخض] : مرادف (المِمْخَض) است.

=المَمْخُوض-

[مخض] : «لَبَنٌ مَمْخُوضٌ» :

شيرى كه كره آن گرفته شده باشد.

=المَمَدّ-

[مدّ] : مصدر ميمي است، جاى پهن كردن و يا كشيدن چيزى.

=المَمْدَرَة-

[مدر] : جائيكه از آن گِل بردارند و خانه و كاشانه را گِل كارى كنند.

=المِمْدَرَة-

[مدر] : مرادف (المَمْدَرة) است.

=المُمَدَّرَة-

[مدر] : «إبلٌ مُمَدَّرَةٌ» : شتران چاق و فربه.

=المَمْدُود-

[مدّ] : مفع و در علم صرف به اسم معربى گويند كه در آخر آن همزه اى بعد از الف زائده باشد مانند (صَحْراء) ؛ «مَالٌ ممدودٌ» دارائى بسيار.

=المَمْدُور-

[مدر] : «حائطٌ مَمْدُورٌ» : ديوار گِلى.

=المَمْذُوق-

[مذق] : «لَبَنٌ مَمْذُوقٌ» : شيرى كه با آب آميخته شده باشد.

=المُمَرّ-

[مرّ] : مفع، ريسمان تافته و محكم.

=المَمَرّ-

[مرّ] : مص، جاى گذر، گذرگاه؛ «على مَمَرِّ العُصُورِ» : در تمام ازمنه و عصور.

=المِمْرَاح-

[مرح] : بانشاط، چشمى كه بسيار اشك ريزد، زمين حاصلخيز و بارور.

=المِمْرَاض-

[مرض] : آنكه بسيار بيمار شود.

=المِمْرَاع-

[مرع] : زمين حاصلخيز، بارور.

=المِمْرَح-

[مرح] : بانشاط.

=المُمَرَّح-

[مرح] : مفع؛ «كَرْمٌ مُمَرَّحٌ» : درخت انگور با شاخه هاى خميده.

=المُمَرَّد-

[مرد] : مفع؛ «بناءٌ مُمرَّدٌ» : ساختمان صاف و هموار، ساختمان بلند و مسطّح.

=المُمَرِّض-

[مرض] : فا.

=المُمَرِّضَة-

ج مُمَرِّضَات [مرض] : مؤنث (المُمَرِّض) است، پرستار زن در بيمارستان و غيره.

=المِمْرَغَة-

[مرغ] : روده كور.

=المَمْرَق-

[مرق] : محل خروج، دريچه اى كه باد از آن خارج شود.

=المَمْرُوتَة-

[مرت] : «أَرْضٌ مَمْرُوتَةٌ» : زمين خشك و بى گياه.

=المَمْرُور-

[مرّ] : آنكه ماده صفرا در بدن او بر وى چيره و غالب آيد.

=المَمْرُورَة-

[مرّ] : «قِرْبَةٌ مَمْرُورَة» : مشكى پُر.

=المَمْرُوض-

[مرض] : بيمار.

=المُمْرِيَة-

[مري] : گوساله سپيد رنگ و نرم.

=المِمْزَع-

[مزع] : «فرسٌ مِمْزَعٌ» : اسب تيزتك.

=المِمْسَح-

[مسح] : كهنه يا دستمال كه چيزى را با آن پاك و تميز كنند.

=المِمْسَحَة-

[مسح] : مرادف (المِمْسَح) است.

=المُمْسَى-

[مسو] : مص، جائيكه در آن شب را بسر برند.

=المُمْسِك-

[مسك] : بخيل.

=المَمْسُوخ-

[مسخ] : مفع، و در زبان متداول بمعنى مرد بدقيافه و بد قواره مى باشد؛ «فَرسٌ مَمْسُوخٌ» : اسبى كه كفل آن كم گوشت و لاغر باشد.

=المَمْسُود-

[مسد] : مفع؛ «رجُلٌ مَمْسُودٌ» : مرد درشت اندام.

=المَمْسُوس-

[مسّ] : آنكه ديوانه شده باشد.

=المَمْشَى-

ج مَمَاشٍ [مشي] : پياده رو، جاى قدم زدن.

=المِمْشَط-

[مشط] : مرادف (المِشْط) است و بمعناى شانه مى باشد.

=المُمَشَّق-

[مشق] : «ثَوْبٌ مُمَشَّقٌ» : جامه اى كه با رنگ سرخ رنگ شده باشد.

=المِمْشَقَة-

ج مَمَاشِق [مشق] : شانه اى كه با آن كتان را شانه زنند و آنرا بزدايند.

=المِمْشَل-

[مشل] : شير دوشنده نرم و آرام.

=المَمْشُوق-

[مشق] : مفع، مرد لاغر و كم گوشت،- من الخيل: اسب لاغر ميان،- من القِضْبان: شاخه هاى دراز و نازك؛ «قَدٌّ ممشوق» : اندام كشيده و باريك.

=المَمْشُوقَة-

[مشق] : مؤنث (المَمْشُوق) است.

=المِمَصّ-

[مصّ] : سيفون، لوله فاضل آب.

=المُمَصَّر-

[مصر] : رنگ آميزى شده با سرخي.

=المُمَصَّرَة-

[مصر] : مؤنّث (المُمَصَّر) است، گُلّه نخ.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت