خانه هاى مسكونى مردم؛ «الْحَقَ اضرارًا بالأرواح و المُمْتَلَكات» : به جان و مال و املاك مردم زيان و ضرر رسانيد.
[مثل] : اسم فاعل است، هنر پيشه اى كه نقشى را در نمايشنامه ايفا كند، وكيل؛ «مُمَثِّل تجاري» : نماينده بازرگانى،- الدّبلوماسي: نماينده ديپلوماسى دولتى در كشورى ديگر، سفير؛ «مُمَثِّلُو الأُمّة» : نمايندگان مجلس.
=المَمْثُون-
[مثن] : آنكه از درد مثانه شكايت كند.
=المِمْحَاة-
[محو] : پارچه اى كه با آن چيزى را پاك و تميز كنند، مداد پاك كن كه در زبان متداول به آن (مِحَّايَة) گويند.
=المِمْحَال-
[محل] : «أَرْضٌ مِمْحَالٌ» : زمين خشك و بى آب و علف.
=المَمْحَقَة-
[محق] : آنچه كه موجب نابودى شود.
=المُمْحِل-
[محل] : «مكانٌ مُمْحِلٌ» : جاى خشك؛ «ارْضٌ مُمْحِلٌ» : سرزمين خشك و بى آب.
=المُمْحِلَة-
[محل] : «ارْضٌ مُمْحِلَة» : زمين خشك و بى آب.
=المَمْحَلَة-
[محل] : ظرف شير، شيردان.
=المَمْحُوّ-
[محو] : اسم مفعول است از مَحَا الشّي ءَ).
=المَمْحُوض-
[محض] : خالص و آشكار.
=المَمْحُوضَة-
[محض] : مؤنث (الْمَمْحوض) است.
=المَمْحِيّ-
[محو] : اسم مفعول است از (مَحَا الشّي ءَ) .
=المِمْخَض-
ج مَمَاحِض [مخض] : مشك آب، ظرفى كه شير را در آن ريخته و بهم زنند تا كره آن گرفته شود.
=المِمْخَضَة-
[مخض] : مرادف (المِمْخَض) است.
=المَمْخُوض-
[مخض] : «لَبَنٌ مَمْخُوضٌ» :
شيرى كه كره آن گرفته شده باشد.
=المَمَدّ-
[مدّ] : مصدر ميمي است، جاى پهن كردن و يا كشيدن چيزى.
=المَمْدَرَة-
[مدر] : جائيكه از آن گِل بردارند و خانه و كاشانه را گِل كارى كنند.
=المِمْدَرَة-
[مدر] : مرادف (المَمْدَرة) است.
=المُمَدَّرَة-
[مدر] : «إبلٌ مُمَدَّرَةٌ» : شتران چاق و فربه.
=المَمْدُود-
[مدّ] : مفع و در علم صرف به اسم معربى گويند كه در آخر آن همزه اى بعد از الف زائده باشد مانند (صَحْراء) ؛ «مَالٌ ممدودٌ» دارائى بسيار.
=المَمْدُور-
[مدر] : «حائطٌ مَمْدُورٌ» : ديوار گِلى.
=المَمْذُوق-
[مذق] : «لَبَنٌ مَمْذُوقٌ» : شيرى كه با آب آميخته شده باشد.
=المُمَرّ-
[مرّ] : مفع، ريسمان تافته و محكم.
=المَمَرّ-
[مرّ] : مص، جاى گذر، گذرگاه؛ «على مَمَرِّ العُصُورِ» : در تمام ازمنه و عصور.
=المِمْرَاح-
[مرح] : بانشاط، چشمى كه بسيار اشك ريزد، زمين حاصلخيز و بارور.
=المِمْرَاض-
[مرض] : آنكه بسيار بيمار شود.
=المِمْرَاع-
[مرع] : زمين حاصلخيز، بارور.
=المِمْرَح-
[مرح] : بانشاط.
=المُمَرَّح-
[مرح] : مفع؛ «كَرْمٌ مُمَرَّحٌ» : درخت انگور با شاخه هاى خميده.
=المُمَرَّد-
[مرد] : مفع؛ «بناءٌ مُمرَّدٌ» : ساختمان صاف و هموار، ساختمان بلند و مسطّح.
=المُمَرِّض-
[مرض] : فا.
=المُمَرِّضَة-
ج مُمَرِّضَات [مرض] : مؤنث (المُمَرِّض) است، پرستار زن در بيمارستان و غيره.
=المِمْرَغَة-
[مرغ] : روده كور.
=المَمْرَق-
[مرق] : محل خروج، دريچه اى كه باد از آن خارج شود.
=المَمْرُوتَة-
[مرت] : «أَرْضٌ مَمْرُوتَةٌ» : زمين خشك و بى گياه.
=المَمْرُور-
[مرّ] : آنكه ماده صفرا در بدن او بر وى چيره و غالب آيد.
=المَمْرُورَة-
[مرّ] : «قِرْبَةٌ مَمْرُورَة» : مشكى پُر.
=المَمْرُوض-
[مرض] : بيمار.
=المُمْرِيَة-
[مري] : گوساله سپيد رنگ و نرم.
=المِمْزَع-
[مزع] : «فرسٌ مِمْزَعٌ» : اسب تيزتك.
=المِمْسَح-
[مسح] : كهنه يا دستمال كه چيزى را با آن پاك و تميز كنند.
=المِمْسَحَة-
[مسح] : مرادف (المِمْسَح) است.
=المُمْسَى-
[مسو] : مص، جائيكه در آن شب را بسر برند.
=المُمْسِك-
[مسك] : بخيل.
=المَمْسُوخ-
[مسخ] : مفع، و در زبان متداول بمعنى مرد بدقيافه و بد قواره مى باشد؛ «فَرسٌ مَمْسُوخٌ» : اسبى كه كفل آن كم گوشت و لاغر باشد.
=المَمْسُود-
[مسد] : مفع؛ «رجُلٌ مَمْسُودٌ» : مرد درشت اندام.
=المَمْسُوس-
[مسّ] : آنكه ديوانه شده باشد.
=المَمْشَى-
ج مَمَاشٍ [مشي] : پياده رو، جاى قدم زدن.
=المِمْشَط-
[مشط] : مرادف (المِشْط) است و بمعناى شانه مى باشد.
=المُمَشَّق-
[مشق] : «ثَوْبٌ مُمَشَّقٌ» : جامه اى كه با رنگ سرخ رنگ شده باشد.
=المِمْشَقَة-
ج مَمَاشِق [مشق] : شانه اى كه با آن كتان را شانه زنند و آنرا بزدايند.
=المِمْشَل-
[مشل] : شير دوشنده نرم و آرام.
=المَمْشُوق-
[مشق] : مفع، مرد لاغر و كم گوشت،- من الخيل: اسب لاغر ميان،- من القِضْبان: شاخه هاى دراز و نازك؛ «قَدٌّ ممشوق» : اندام كشيده و باريك.
=المَمْشُوقَة-
[مشق] : مؤنث (المَمْشُوق) است.
=المِمَصّ-
[مصّ] : سيفون، لوله فاضل آب.
=المُمَصَّر-
[مصر] : رنگ آميزى شده با سرخي.
=المُمَصَّرَة-
[مصر] : مؤنّث (المُمَصَّر) است، گُلّه نخ.