غذا و سيرى با صدايى از دهان خارج مى شود.
واحد (الجُشاء) است.
واحد (الجُشاء) است.
=الجُشَّة-
مترادف (الجَشَّة) است.
=الجَشَّة-
صداى بَم و درشت، گروهى از مردم كه در شورش و انقلاب با هم شعار دهند.
=جَشِعَ-
-جَشَعًا: حِرص زد و بسيار و به گونه اى بد طمع كرد.
=الجَشَع-
بدترين حِرصها، سخت ترين حِرص كه هنگام خوردن غذا و جُز آن زنند.
=الجَشِع-
ج جَشِعُون و جَشَاعَى و جُشَعَاء و جِشَاع:
آنكه بسيار حِرص زند، آزمند.
=جَشِمَ-
-جَشْمًا و جَشَامَةً الأَمرَ: آن كار را با سختى متكلف شد و به عهده گرفت.
=جَشَّمَ-
تَجْشِيمًا هُ الأَمرَ: آن كار را بر او تكليف و تحميل كرد.
=الجُشْم-
مترادف (الجَشَم) است.
=الجَشَم-
سنگينى يا كار سنگين؛ «أَلقى عليَّ جَشَمَهُ» : سنگينى خود را بر من انداخت.
=الجَشِم-
بسيار سنگين و سِتَبر.
=الجَشِيش-
[جشّ] من البُرّ: دانه گندم كه خوب كوبيده نشده باشد، بلغور.
=الجَشِيم-
مترادف (الجَشِم) است.
=الجَصّ-
(ب) : سنگ كه پس از پخته شدن در بنّايى بكار رود. اين واژه را در زبان متداول (الجَفصين) گويند و يونانى است،- (ب) : آهك يا گچ كه با آن خانه ها را اندود كنند،- عِند العامة: و در زبان متداول به معناى زمين سِفت و سخت مى باشد.
=الجِصّ-
(ب) : مترادف (الجَصّ) است.
=الجَصَّاص-
دارنده گچ، گچ فروش.
=الجَصَّاصة-
كارخانه گچ پزى يا گچ سازى.
=جَصَّصَ-
تَجْصِيصًا الجَرْوُ: سگ توله چشمان خود را باز كرد،- البِنَاءَ (ب) : ساختمان را گچ كارى كرد.
=الجَعَّاب-
جعبه ساز، سازنده جعبه هاى تير.
=الجِعَال-
ج جُعُل: مترادف (الجُعَالة) است.
=الجُعَالة-
مُزد بگير جنگى، مُزد كارگر.
=الجَعَالة-
مترادف (الجُعَالة) است، رشوه.
=الجِعَالة-
مترادف (الجُعَالة) است.
=جَعَبَ-
-جَعْبًا هُ: آن چيز را وارونه كرد، او را بر زمين افكند،- الجَعْبَةَ: جعبه ساخت.
=جَعَّبَ-
تَجْعِيبًا هُ: او را بر زمين افكند.
=الجَعْبَاء-
تُهيگاه، نشيمنگاه.
=جَعْبَأَ-
جَعْبَأَةً و جِعْبَاءً [جعبأ] هُ: مترادف (جَعَبَهُ) است.
=الجَعْبَة-
ج جِعَاب: تيردان، جعبه تير؛ «جَعْبَةُ أَخْبَارٍ» : اين تعبير را كِنايه بر كسى گويند كه هميشه اخبار را نقل مى كند.
=الجِعَة-
[جعو] : آبِ جو، مشروبى كه از جو و رازَك تهيه كنند و آنرا (البِيرَة) نامند.
=جَعْجَعَ-
جَعْجَعَةً البعيرُ: شتر خوابيد،- البَعيرَ:
شتر را براى خوابانيدن يا برخاستن تكان داد.
=الجَعْجَعَة-
مص، صداى شتران هنگاميكه به هم آميخته شوند، صداى سنگِ آسياب؛ «أَسْمَعُ جَعْجَعَةً و لا أَرى طِحْنًا» : صداى سنگِ آسياب را مى شنوم ولى آردى نمى بينم. اين تعبير را براى كسى گويند كه وعده و قول و قرار دهد ولى انجام ندهد.
=جَعُدَ-
-جَعَادَةً و جُعُودَةً الشعرُ: موى مُجَعَّد شد.
=جَعَّدَ-
تَجْعِيدًا الشَّعرَ: موى را پيچاند و مجعّد كرد.
=الجَعْد-
ج جِعَاد من الشعر: موىِ مُجَعَّد. اين واژه ضد (المُسْتَرسَل) است.
=جَعِزَ-
-جَعَزًا: ناتوان شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الجَعْفَر-
رودخانه، ماده شتر پُر شير.
=الجَعْفِيل-
(ن) : گياهى است طُفِيليّ كه ريشه آن از ريشه ساير گياهها تغذيه مى كند، گياه هَرز.
=جَعَلَ-
-جَعْلًا: گرفت و آغاز كرد مانند «جَعَلَ يَكْتُبْ» : آغاز به نوشتن كرد، عَطا كرد مانند «اجْعَلْ لي لسانَ صِدْقٍ» : به من زبان راستگويى عطا كن،- هُ: آن چيز را ساخت، خلق كرد مانند «جَعَلَ اللّهُ الظلُمات» : خداوند تاريكيها را خلق كرد، بر پا داشت مانند «جَعَلَهُ حاكِمًا» : او را حاكم كرد، قرار داد مانند «جَعَلَ الحُسنَ قبيحًا» : زيبايى را زشت كرد، گمان بُرد مانند «جَعَلَ الحَقَّ باطلًا» : حق را باطل كرد، آن را وضع كرد يا قرار داد مانند «جَعَلَهُ في متناوَلِ يدهِ» : آن را در دسترس خود قرار داد،- لهُ على كذا: بر آن چيز با وى شرط كرد.
=جَعِلَ-
-جَعَلًا الغلامُ: آن جوان چاق و كوتاه شد،- الماءُ: آن آب پُر از سِرگين و فضولات شد.
=الجُعْل-
ج أَجْعال: مُزد كارگر، دستمزد سرباز يا جنگجو پس از جنگيدن.
=الجُعَل-
ج جِعْلان (ح) : گونه اى سوسك، مرد سيه چهره و بد گل كه آنرا به سوسك تشبيه كنند.
=الجَعِيلَة-
ج جَعَائِلِ: مترادف (الجُعَالة) است.
=الجِغْرافِيّ-
منسوب به (الجغْرافية) است، جغرافيا شناس.
=الجِغْرافِية-
علم وصف و شناخت زمين و تقسيمات آن است. اين واژه يونانى است،- البَشَريّة: جغرافياى انسانى،- الطبيعيّة:
جغرافياى طبيعى، الاقِتصاديّة: جغرافياى اقتصادى،- التاريخيَّة: جغرافياى تاريخىَ،- الرياضيّة: جغرافياى رياضى كه دانش شناخت كره زمين در ميان ساير كُرات و ستاره هاى آسمانى است. اين واژه يونانى است.
=الجِغْرَافِيَّة-
مترادف (الجِغْرافية) است.
=جَفَّ-
-جَفَافًا و جُفُوفًا: آن چيز خشك شد،-- جَفًّا المالَ: مال و ستوران را جمع آورى كرد و با خود بُرد.
=الجُفّ-
پير مرد سالخورده، هر چيز ميان تُهى كه درون آن مانند نِي باشد، اصلاح كننده، مترادف (الجَفّ) است.
=الجَفّ-
گروهى از مَردم، تعداد بسيار.
=جَفَا-
يَجْفُو جَفَاءً و جَفَاءَةً [جفو] : در جاى خود قرار نگرفت،- صَاحِبَهُ: از دوست خود