مؤنث (اللّادِغ) است.
=لاذَ-
-لَوْذًا و لَوَاذًا و لِوَاذًا و لُواذًا و لِيَاذًا [لوذ] بالجبل: به كوه پناه برد و در آنجا پنهان شد،- بِالقَومِ: به سوى آن قوم رفت و به آنها پناهنده شد،- الطَّرِيقُ بِالدَّارِ: راه به خانه وصل شد.
=اللَّاذَة-
ج لَاذٌ [لوذ] : پيراهن ابريشمى سرخ رنگ.
=اللَّاذِع-
: فا.
=اللَّاذِعَة-
ج لَوَاذِع: مؤنث (اللّاذِع) است.
=اللَّاذَن-
(ن) : گونه اى گياه از رسته ى (اللَّاذَنِيّات) است كه هميشه سر سبز و داراى گلهاى پهن به رنگ سرخ و يا سفيد و زرد است. اين بوته ى گل در كناره ى درياى مديترانه بسيار مى رويد و در زبان فارسى بر آن (گل لادن) اطلاق مى شود.
=لازَ-
-لَوْزًا [لوز] إليهِ: به او پناه برد،- مِنْهُ: از او رهائى يافت،- الشي ءَ: آن چيز را خورد.
=لازَّ-
لِزَازًا و مُلَازَّةً [لزّ] هُ: در ستيز به او چسبيد و بر او سخت گرفت.
=لازَقَ-
لِزَاقًا و مُلَازَقَةً [لزق] هُ: به آن چسبيد.
=لازَمَ-
لِزَامًا و مُلَازَمَةً [لزم] هُ: همنشين او شد و از وى جدا نگرديد.
=اللَّازِم-
فا.
=اللَّازِمَة-
ج لَوازِم: مؤنث (اللّازِم) است، واژه يا واژه هائى كه در ميان كلام و سخن آورند مانند «يَعني، هَلُمَّ جَرًّا» .
=اللَّازَوَرْد-
لاجورد، فلزى است كه در كوههاى ارمنستان و ايران بدست مىيد و بهترين آن به رنگ صاف و آبى متمايل به رنگ سرخ و سبز است كه از آن زيور آلات سازند و در پزشكى نيز منافعى دارد- اين واژه فارسى است.
=اللَّازَوَرْدِيُّ-
آنچه كه به رنگ سنگ لاجورد باشد.
=اللَّازُوق-
[لزق] (طب) : مترادف (اللزوق) است بمعناى چسب يا مشمع كه بر روى زخم بندند.
=لاسَ-
-لَوْسًا [لوس] الشي ءَ: آن چيز را چشيد،- الحَلَاواتِ و غيرَهَا: خواستار شيرينى و جز آن شد و آنرا خورد،- الشّي ءَ في فَمِهِ:
چيزى را كه در دهان داشت با زبان چرخانيد.
=اللّاسِلْكيّ-
: [سلك] : فرستنده ى بى سيم.
=لاسَنَ-
مُلَاسَنَةً [لسن] الرجُلَ: در سخن و مجادله بر او چيره شد.
=لاشَى-
مُلَاشاةً [لشو] الشي ءَ: آن چيز را نابود كرد. اين واژه از تعبير (لَا شي ء) گرفته شده است.
=لاصَ-
-لَوْصًا [لوص] : از روزنه ى درب و مانند آن نگاه كرد،- عنهُ: از وى روى گردان شد.
=لاصَ-
-لَيْصًا [ليص] : از چيزى روى گردان شد،- الشي ءَ: آن چيز را تكان داد كه از جاى بر كند.
=لاصَقَ-
مُلَاصَقَةً [لصق] هُ: مترادف (لَازَفَه) است، به او چسبيد، پيوست شد.
=لاطَ-
-لَوْطًا [لوط] الحوضَ: حوض را ساروج و سفيد كرد تا آب از آن نفوذ نكند؛- الشّي ءَ بِالشي ءِ: آن چيز را به چيزى چسبانيد؛ «لَاطَ الشّي ءُ بِقَلْبِي» : آن چيز به دل من نشست و آنرا دوست داشتم،- فلانًا بِفُلانٍ: فلانى را به فلان نسبت داد،- فلانًا بعينٍ اوْ سَهْمٍ: فلانى را چشم زخم يا تيرى زد،- الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد،- في الأمرِ:
در آن كار پافشارى كرد و اصرار ورزيد،- الإنْسَانَ: او را زد، او را از خود راند و بيرون كرد.
=لاطَ-
-لَيْطًا [ليط] : چسبيد، پيوست شد،- الشّي ءُ بِقَلْبِهِ: آن چيز به دلش راه يافت و دلباخته آن شد،- فلانًا بِفُلانٍ: فلان را به فلانى منسوب كرد.
=اللَّاطّ-
[لطّ] : تبهكار، بد جنس.
=اللَّاطِئَة-
[لطأ] : زخم يا دُملى كه كمتر از آن بهبودى يابند و آن زخمى است كه به مغز سر نفوذ كند، كلاهى كوچك كه بر سر كنند و به آن چسبد.
=اللَّاطَة-
[لوط] : تخته يا چوب ستبرى كه با آن سقف را بندند و در زبان متداول به آن (لَعْطَة) گويند.
=لاطَفَ-
مُلَاطَفَةً [لطف] هُ: با او لطف و مهربانى كرد، با او به نرمى سخت گفت.
=لاطَمَ-
لِطَامًا و مُلَاطَمَةً [لطم] هُ: به او سيلى زد، يكديگر را سيلى زدند.
=اللَّاطِيَة-
ج لا طِيَات [لطي] عند الشرقيّين من المسيحيّين: پارچه يا دستمالى كه پيشواى مسيحيان بر روى كلاه خود قرار مى دهد.
=لاعَ-
-لَوْعًا [لوع] هُ الحُبُّ: عشق او را بيمار كرد،- تِ الشَّمسُ فُلانًا: آفتاب رنگ چهره او را تغيير داد،- لَوْعًا و لُوُوعًا الرَّجُلُ: ترسو و زبون يا آزمند و بد اخلاق شد،-- لَوْعَةً: دل او بر اثر اشتياق و اندوه بى تاب شد، بى تاب يا خسته و يا بيمار شد.
=لاعَ-
-لَيَعَانًا [ليع] : خسته شد، ترسيد، بى تاب شد،- لَوْعَةً وَ لِيعَةً الجوعُ فُلانًا:
گرسنگى درون او را سوزانيد.
=اللَّاع-
ج لاعُون و لاعَةٌ و أَلْوَاع [لوع] : بيمار، ترسو، بيتاب، اندوهگين.
=لاعَبَ-
مُلَاعَبَةً [لعب] هُ: با او بازى كرد.
=اللَّاعِب-
فا، ورزشكار.
=اللَّاعَة-
[ولع] : آنكه بسيار عشق ورزد و تعلق خاطر داشته باشد.
=لاعَجَ-
مُلَاعَجَةً [لعج] هُ الأمرُ: امر بر او سخت شد.
=اللَّاعِج-
ج لواعِج: فا، عشق سوزان.
=اللَّاعِق-
ج لَعَقَة: آنكه عسل ليسد يا با زبان و انگشت خود عسل خورد.
=لاعَنَ-
لِعَانًا و مُلَاعَنَةً [لعن] هُ: هر يك به ديگرى دشنام داد،- الحاكمُ بَيْنَهُما: قاضى ميان آن دو نفر حكم كرد.
=اللَّاعِن-
فا، «أَمرٌ لاعِنٌ» : آنچه كه باعث لعن و نفرين شود.
=اللَّاعِي-
[لعو] : آنكه كوچكترين امرى او را بترساند.
=اللَّاعِيَة-
[لعو] : مؤنّث (اللّاعي) است،- (ن) : نام گياهى است داراى گلى زرد و خوش بوى.