فهرس الكتاب

الصفحة 585 من 1009

بخاطر چيزى نسبت به خود يا كار يا دارائي خود گذشت كرد.

=الضُّحَى-

[ضحو] : آفتاب، برآمدن خورشيد، بيان؛ «ما بِكَلَامِهِ ضُحىً» : در گفتار او بيان مستدلّى نيست.

=الضَّحَاء-

[ضحو] : هنگام برآمدن روز.

=الضَّحَّاك-

كسيكه بسيار مى خندد، راه آشكار و روشن.

=الضَّحْضَاح-

[ضحضح] : آب كم، آب ته مانده جوى.

=ضَحْضَحَ-

ضَحْضَحَةً [ضحضح] الأمرُ: امر آشكار شد،- السَّرابُ: سراب درخشيد.

=الضَّحْضَح-

[ضحضح] : آب كم.

=ضَحِكَ-

-ضَحْكًا و ضِحْكًا و ضَحِكًا و ضِحِكًا:

خنديد،- مِنْهُ وَ بِهِ وَ عَلَيْهِ: او را مسخره و ريشخند كرد،- الشَّيْبُ بِرَأسِهِ: در موى او سفيدى پديد آمد،- الطريقُ: راه نمايان شد،- تِ الأَرْضُ عَنِ النباتِ: زمين گياهها را رويانيد،- ضَحَكًا الرَّجُلُ: آن مرد در شگفت شد.

=الضَّحْك-

مص، كَره- يخ، دندان سپيد، شكوفه، عسل، ميان راه، شگفتى.

=الضُّحْكَة-

آنكه مورد خنده مردم قرار گيرد.

=الضُّحَكَة-

آنكه بسيار مى خندد، كسيكه بر مردم مى خندد.

=الضُّحُكَّة-

بسيار خندان.

=ضَحَلَ-

-ضَحْلًا الغديرُ: آب چاه كم شد،- الْمَاءُ: آب كم شد.

=الضَّحْل-

ج ضِحَال و أَضْحَال و ضُحُول: آب كمى كه بر روى زمين در عمقى كم باشد.

=الضَّحْو-

[ضحو] : مص، بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد.

=الضَّحْوَة-

بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد.

=الضَّحُوك-

ج ضُحُك: بسيار خندان، آنكه لبخند زند و آنچه كه از راه آشكار باشد.

گشاده رو؛ «وَجْهٌ ضَحُوك» : چهره اى خندان، ميان راه.

=ضَحِيَ-

-ضَحًا و ضَحَاءً [ضحو] : آفتاب گرفت، آفتاب او را زد، باز و نمايان شد،- تِ الْلَّيْلَةُ: آن شب در آسمان ابرى نبود.

=الضَّحْيَاء-

[ضحو] : مؤنث (الأَضْحَى) است.

=الضَّحْيَان-

[ضحو] : آنكه پيش از ظهر غذا خورد.

=الضَّحْيَانَة-

[ضحو] : مؤنث (الضَّحْيَان) است.

=الضَّحِيَّة-

ج ضَحَايَا [ضحو] : هنگام برآمدن روز، گوسفند قربانى، ذبيحه.

=الضُّخَام-

هر چيز بزرگى.

=ضَخُمَ-

-ضَخَامَة و ضِخَمًا: درشت و كلفت شد.

=ضَخَّمَ-

تَضْخِيمًا [ضخم] هُ: او را درشت كرد.

=الضَّخْم-

ج ضِخَام: هيكل درشت، هر چيز بزرگى.

=الضَّخْمَة-

مؤنث (الضَّخْم) است.

=ضَدَّ-

-ضَدًّا [ضدّ] فلانًا في الخصومة: در دشمنى بر او چيره شد،- هُ عَنْ كَذا: او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد.

=الضِّدّ-

ج أَضْدَاد و ضِدّ [ضدّ] : مخالف؛ «كَان عَلَى الضِّدّ مِنْ ذَلِكَ» : متناقض آن بود، مانند و همسان، دشمن.

=ضَرَّ-

-ضَرًّا و ضُرًّا [ضرّ] فلانًا و بفلانٍ: به او زيان رسانيد،- هُ الَى كَذَا: او را وادار به كارى كرد.

=ضُرَّ-

[ضرّ] بَصَرُهُ: بينائى خود را از دست داد.

=الضُّرّ-

[ضرّ] : با داشتن همسر ازدواج نمودن،- ج اضْرَار: زيان، كمبود در چيزى، سختى و تنگدستى و بد حالى.

=الضَّرّ-

ج أَضْرار [ضرّ] : زيان- پديد آمدن كمبود در چيزى، سختى و تنگدستى و پريشانى، و در زبان متداول بمعناى مورچه ريز مى باشد كه صحيح آن (الذَّر) است.

=الضِّرّ-

ازدواج مجدد مرد با داشتن همسر.

=ضَرَّى-

تَضْرِيَةً [ضرو] الكلبَ بالصيد: سگ را به گرفتن شكار برانگيخت.

=الضَّرَى-

[ضرو] : مص، سختى جنگ.

=الضَّرَاء-

[ضرو] : به گونه اى ديگر درآمدن، درخت پيچيده.

=الضَّرَّاء-

[ضرّ] : سختى و تنگنائى، قحطى و گرسنگى، كمبود در نفسها و اموال.

=الضَّرَّاب-

بسيار زننده،- بالْعُود: آنكه بربط مى زند؛ «ضَرَّابُ النشَّاب» : تيرانداز.

=الضَّرَّابَة-

«ضَرَّابَةُ الناقوسِ» : ابزارى از آهن يا مس كه مسيحيان با آن ناقوس را بصدا در مىورند.

=الضَّرَارَة-

[ضرّ] : از دست دادن بينائى، كم شدن اموال و افراد.

=الضِّرَام-

روشن كردن آتش، ريزه هيزم، زمين هموار و فراخ.

=الضِّرَامَة-

هيزم كه افروخته شود و شعله ور گردد،- (ن) : نام گياهى است بسان درخت پسته.

=الضَّرَاوَة-

[ضرو] : مص؛ «ضَرَاوَةُ الحربِ» :

سختى و شدت جنگ.

=ضَرَبَ-

-ضَرْبًا هُ: او را با شمشير يا عصا و مانند آن زد،- العَدُوَّ بِقَنَابِل مَدَافِعِهِ او بِقَذَائِفه المُدَمِّرَةِ: بوسيله گلولهاى توپ و تفنگ بدشمن حمله ور شد،- هُ البردُ: سرما او را زد،- ت العقربُ: عقرب گزيد،- الدِّرْهَمَ: درهم سكّه زد،- الخاتَمَ: انگشترى ساخت،- عَلَى الْمَكْتُوب: روى نامه را مهر زد،- على الآلةِ الكاتبةِ: ماشين نويسى كرد،- في البوقِ: بوق زد،- فِى الْمَاءِ: در آب شنا كرد،- بِيَدِهِ: با دست خود اشاره كرد،- بالقِداح: آتش زنه را گرداند و آتش روشن كرد،- بِسَهْمٍ وَ نَصِيبٍ فى: در چيزى شركت نمود،- الشي ءُ: آن چيز حركت كرد،- العِرْقُ: رگ زد يا تكان خورد، الجَرحُ او الضّرسُ: درد زخم يا درد دندان سخت شد،- بَيْنَ الْقَومِ: ميان مردم فساد انداخت،- الدّهرُ بَيْنَ الْقَومِ: زمانه يا روزگار ميان مردم جدائى انداخت،- عَلَى يَدِهِ: بر روى دست او زد يا جلوى دست او را گرفت،- القاضِي على يدِهِ: قاضى او را محجور نمود و از تصرف در مال خويش

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت