بخاطر چيزى نسبت به خود يا كار يا دارائي خود گذشت كرد.
[ضحو] : آفتاب، برآمدن خورشيد، بيان؛ «ما بِكَلَامِهِ ضُحىً» : در گفتار او بيان مستدلّى نيست.
=الضَّحَاء-
[ضحو] : هنگام برآمدن روز.
=الضَّحَّاك-
كسيكه بسيار مى خندد، راه آشكار و روشن.
=الضَّحْضَاح-
[ضحضح] : آب كم، آب ته مانده جوى.
=ضَحْضَحَ-
ضَحْضَحَةً [ضحضح] الأمرُ: امر آشكار شد،- السَّرابُ: سراب درخشيد.
=الضَّحْضَح-
[ضحضح] : آب كم.
=ضَحِكَ-
-ضَحْكًا و ضِحْكًا و ضَحِكًا و ضِحِكًا:
خنديد،- مِنْهُ وَ بِهِ وَ عَلَيْهِ: او را مسخره و ريشخند كرد،- الشَّيْبُ بِرَأسِهِ: در موى او سفيدى پديد آمد،- الطريقُ: راه نمايان شد،- تِ الأَرْضُ عَنِ النباتِ: زمين گياهها را رويانيد،- ضَحَكًا الرَّجُلُ: آن مرد در شگفت شد.
=الضَّحْك-
مص، كَره- يخ، دندان سپيد، شكوفه، عسل، ميان راه، شگفتى.
=الضُّحْكَة-
آنكه مورد خنده مردم قرار گيرد.
=الضُّحَكَة-
آنكه بسيار مى خندد، كسيكه بر مردم مى خندد.
=الضُّحُكَّة-
بسيار خندان.
=ضَحَلَ-
-ضَحْلًا الغديرُ: آب چاه كم شد،- الْمَاءُ: آب كم شد.
=الضَّحْل-
ج ضِحَال و أَضْحَال و ضُحُول: آب كمى كه بر روى زمين در عمقى كم باشد.
=الضَّحْو-
[ضحو] : مص، بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد.
=الضَّحْوَة-
بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد.
=الضَّحُوك-
ج ضُحُك: بسيار خندان، آنكه لبخند زند و آنچه كه از راه آشكار باشد.
گشاده رو؛ «وَجْهٌ ضَحُوك» : چهره اى خندان، ميان راه.
=ضَحِيَ-
-ضَحًا و ضَحَاءً [ضحو] : آفتاب گرفت، آفتاب او را زد، باز و نمايان شد،- تِ الْلَّيْلَةُ: آن شب در آسمان ابرى نبود.
=الضَّحْيَاء-
[ضحو] : مؤنث (الأَضْحَى) است.
=الضَّحْيَان-
[ضحو] : آنكه پيش از ظهر غذا خورد.
=الضَّحْيَانَة-
[ضحو] : مؤنث (الضَّحْيَان) است.
=الضَّحِيَّة-
ج ضَحَايَا [ضحو] : هنگام برآمدن روز، گوسفند قربانى، ذبيحه.
=الضُّخَام-
هر چيز بزرگى.
=ضَخُمَ-
-ضَخَامَة و ضِخَمًا: درشت و كلفت شد.
=ضَخَّمَ-
تَضْخِيمًا [ضخم] هُ: او را درشت كرد.
=الضَّخْم-
ج ضِخَام: هيكل درشت، هر چيز بزرگى.
=الضَّخْمَة-
مؤنث (الضَّخْم) است.
=ضَدَّ-
-ضَدًّا [ضدّ] فلانًا في الخصومة: در دشمنى بر او چيره شد،- هُ عَنْ كَذا: او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد.
=الضِّدّ-
ج أَضْدَاد و ضِدّ [ضدّ] : مخالف؛ «كَان عَلَى الضِّدّ مِنْ ذَلِكَ» : متناقض آن بود، مانند و همسان، دشمن.
=ضَرَّ-
-ضَرًّا و ضُرًّا [ضرّ] فلانًا و بفلانٍ: به او زيان رسانيد،- هُ الَى كَذَا: او را وادار به كارى كرد.
=ضُرَّ-
[ضرّ] بَصَرُهُ: بينائى خود را از دست داد.
=الضُّرّ-
[ضرّ] : با داشتن همسر ازدواج نمودن،- ج اضْرَار: زيان، كمبود در چيزى، سختى و تنگدستى و بد حالى.
=الضَّرّ-
ج أَضْرار [ضرّ] : زيان- پديد آمدن كمبود در چيزى، سختى و تنگدستى و پريشانى، و در زبان متداول بمعناى مورچه ريز مى باشد كه صحيح آن (الذَّر) است.
=الضِّرّ-
ازدواج مجدد مرد با داشتن همسر.
=ضَرَّى-
تَضْرِيَةً [ضرو] الكلبَ بالصيد: سگ را به گرفتن شكار برانگيخت.
=الضَّرَى-
[ضرو] : مص، سختى جنگ.
=الضَّرَاء-
[ضرو] : به گونه اى ديگر درآمدن، درخت پيچيده.
=الضَّرَّاء-
[ضرّ] : سختى و تنگنائى، قحطى و گرسنگى، كمبود در نفسها و اموال.
=الضَّرَّاب-
بسيار زننده،- بالْعُود: آنكه بربط مى زند؛ «ضَرَّابُ النشَّاب» : تيرانداز.
=الضَّرَّابَة-
«ضَرَّابَةُ الناقوسِ» : ابزارى از آهن يا مس كه مسيحيان با آن ناقوس را بصدا در مىورند.
=الضَّرَارَة-
[ضرّ] : از دست دادن بينائى، كم شدن اموال و افراد.
=الضِّرَام-
روشن كردن آتش، ريزه هيزم، زمين هموار و فراخ.
=الضِّرَامَة-
هيزم كه افروخته شود و شعله ور گردد،- (ن) : نام گياهى است بسان درخت پسته.
=الضَّرَاوَة-
[ضرو] : مص؛ «ضَرَاوَةُ الحربِ» :
سختى و شدت جنگ.
=ضَرَبَ-
-ضَرْبًا هُ: او را با شمشير يا عصا و مانند آن زد،- العَدُوَّ بِقَنَابِل مَدَافِعِهِ او بِقَذَائِفه المُدَمِّرَةِ: بوسيله گلولهاى توپ و تفنگ بدشمن حمله ور شد،- هُ البردُ: سرما او را زد،- ت العقربُ: عقرب گزيد،- الدِّرْهَمَ: درهم سكّه زد،- الخاتَمَ: انگشترى ساخت،- عَلَى الْمَكْتُوب: روى نامه را مهر زد،- على الآلةِ الكاتبةِ: ماشين نويسى كرد،- في البوقِ: بوق زد،- فِى الْمَاءِ: در آب شنا كرد،- بِيَدِهِ: با دست خود اشاره كرد،- بالقِداح: آتش زنه را گرداند و آتش روشن كرد،- بِسَهْمٍ وَ نَصِيبٍ فى: در چيزى شركت نمود،- الشي ءُ: آن چيز حركت كرد،- العِرْقُ: رگ زد يا تكان خورد، الجَرحُ او الضّرسُ: درد زخم يا درد دندان سخت شد،- بَيْنَ الْقَومِ: ميان مردم فساد انداخت،- الدّهرُ بَيْنَ الْقَومِ: زمانه يا روزگار ميان مردم جدائى انداخت،- عَلَى يَدِهِ: بر روى دست او زد يا جلوى دست او را گرفت،- القاضِي على يدِهِ: قاضى او را محجور نمود و از تصرف در مال خويش