فهرس الكتاب

الصفحة 783 من 1009

نيز نامند. اين كلمه فارسى است.

=لَوَّزَ-

تَلْوِيزًا [لوز] التمْر: ميان خرما را پر از بادام كرد.

=اللَّوْز-

[لوز] (ن) : درخت بادام، بادام.

=اللَّوْزَة-

[لوز] : يك دانه بادام، قطعه گوشتى كه در بيخ حلق قرار دارد و به آن لوزه گويند كه در اصل دو لوزه مى باشد.

=اللَّوْزِيّ-

[لوز] : آنچه كه بشكل بادام باشد.

=اللَّوْزِينَج-

(ط) : شيرينى لوزينه كه با روغن و مغز بادام تهيه شود. اين كلمه فارسى است.

=اللُّوس-

[لوس] : جمع (اللَّائِس) است، خوراك.

=لَوَّصَ-

تَلْوِيصًا [لوص] : عسل تصفيه شده خورد.

=اللَّوْص-

[لوص] : درد گوش يا گلو.

=لَوَّطَ-

تَلْوِيطًا [لوط] هُ بالطّيب: او را عطر آگين نمود.

=اللَّوْط-

[لوط] : مص، ردا و روپوش، آنچه كه چسبنده باشد. (وصف است براى مصدر) ، مرد سبكبال، ربا و بهره.

=لَوَّعَ-

تَلْوِيعًا [لوع] هُ الحُبُّ: عشق او را بيمار كرد،- فُلانًا: در زبان متداول بمعناى او را آزار كرد مى باشد.

=اللَّوْعَة-

[لوع] : اسم مرّه از (لَاعَ) ، سوزش غم و عشق و محبت؛ «فِى قَلْبِهِ لَوْعَةٌ» : در دل او عشقى سوزان است.

=اللُّوف-

[لوف] (ن) : نام گياهى است از نوع بقولات از رسته لوفيات، داراى برگهاى مستطيل و گل آن را غلافى بشكل بوق مى پوشاند، و نيز نام گياه ديگرى از رسته قرعيات است كه بسيار بزرگ مى شود و گلهاى آن زيبا و زرد رنگ است و ميوه هاى مستطيل دارد.

=اللُّوفَى-

[لوف] (ن) : نام گياهى است كه از آن براى درمان اسهال استفاده مى شود.

=اللُّوفَة-

[لوف] (ن) : مفرد (اللُّوف) است.

=اللُّوفَة-

[لوف] : مقدارى آرد كه بر روى طبق پخش كنند تا خمير به آن نچسبد.

=لَوَقَ-

[لوق] هُ: آنرا كج كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=لَوَّقَ-

تَلْوِيقًا [لوق] الطعامَ: غذا را با كره آميخت.

=اللُّوق-

[لوق] : هر چيز نرمى از خوراك و غيره.

=اللُّوقَة-

[لوق] : كره.

=اللُّوكَنْدَة-

مسافرخانه.- اين كلمه ايتالى است-.

=لَوْلَا-

حرفى است بمعناى (اگر نه) كه بر دو جمله اسميّه و فعليّه براى ربط امتناع جمله دوم به جمله اول مىيد، مانند: «لولا زيدُ لأَكْرَمْتُكَ» : اگر زيد نبود بتو مى بخشيدم. و اسم بعد از لولا بعلت مبتدا بودن مرفوع است. و هرگاه بعد از لولا ضمير بيايد معمولا بايد ضمير رفع باشد مانند: «لَولا أَنْتُم لَكُنّا مؤمنين» : اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم؛ و گاهى «لَولَايَ و لَولَاكَ و لَولَاه» نيز آورده مى شود و گويند كه ضمير مجرور است به آن ولى در حال رفع است بعلت مبتدا بودن كه خبر آن محذوف مى باشد؛ اين حرف نيز براى تحضيض (برانگيختن و تشويق كردن) و عرضه نيز مىيد كه در اين صورت به فعل مضارع يا بتأويل آن اختصاص داده مى شود مانند: «لَو لا تَسْتَغْفِرُونَ اللّهَ» و «لَو لا اخَّرْتني الَى اجَلٍ قَرِيبٍ» ؛ و نيز براى توبيخ مىيد كه در اين صورت به فعل ماضى اختصاص مى يابد مانند «لَولَا جَاؤُوا عَلَيْهِ بِارْبَعَة شُهَدَاء» ؛ اصل لولا عبارت است از دو حرف (لَو) و (لا) كه بايد جواب داشته باشد و معمولا جواب آن با (لَ) مى باشد مگر آنكه منفى به (لم) شود كه در اينصورت لام بر سر آن نمىيد.

=اللَّوْلَب-

ج لَوَالِب [لولب] : پيچ نر و ماده فلزى يا چوبي، ميخ پيچ.

=اللَّوْلَبِيّ-

[لولب] : آنچه كه بشكل پيچ و لولا باشد؛ «دَرَجٌ لَوْلَبِيّ» : پله پيچ دار.

=لَوَّمَ-

تَلْوِيمًا [لوم] هُ: او را بشدّت ملامت و سرزنش كرد.

=اللَّوْم-

[لوم] : مص، سرزنش، ترس.

=اللَّوم-

[لوم] : سرزنش بسيار.

=اللَّوْمَى-

[لوم] : سرزنش، نكوهش.

=اللَّوْمَاء-

[لوم] : سرزنش، نكوهش.

=اللُّومَة-

[لوم] : كسيكه مردم او را سرزنش كنند، مورد سرزنش قرار گرفتن.

=اللُّوَمَة-

كسيكه مردم را بسيار سرزنش كند.

=لَوَّنَ-

تَلْوِينًا [لون] الشي ءَ: چيزى را رنگ كرد،- البُسْرُ: خرماى نارس بخود رنگ گرفت تا رسيده شود؛ «لَوَّنَ الشّيبُ فيهِ» :

سپيدى در موى سر او پديد آمد.

=اللَّوْن-

ج أَلْوَان [لون] : صفت و رنگ و هيأت چيزى از سفيدى يا سياهى يا سرخى و غيره، آنچه كه ميان دو چيز را فاصله دهد، نوع و گونه؛ «عِندهُ لَوْنٌ من الثياب» : نزد او نوعي پوشاك است؛ «تناوَلَ كذا و كَذَا لَونًا مِنَ الطَّعَام» از غذاهاى گوناگون خورد؛ «اتى بِألْوَانٍ مِنَ الْحَدِيث» سخنان گوناگون گفت.

=لَوِيَ-

-لَوىً [لوو] النبتُ: گياه پژمرده و خشك شد،- القِدْحُ او الرَّمْلُ: تير يا ريگ بازى كج شد،- تِ المِعْدَةُ او الظّهرُ: معده پيچيد و پشت كج شد،- تِ الحَيَّةُ: مار چنبره زد.

=اللَّوِي-

[لوو] : پشت كج.

=اللُوَيّ-

[لوو] (ن) : گياهى است كه مانند ريسمان مى رويد و بر شاخه درختان آويزان مى شود.

=اللَّوِيّ-

[لوو] : بقولات و گياهان خشك شده، يونجه و علف نيمه خشك.

=اللَّوِيَة-

[لوو] : «مِعْدةُ لَوِيَة» : معده پيچيده و بهم خورده.

=اللَّوِيَّة-

ج لَوَايَا [لوو] : غذاى كنار گذاشته براى ديگرى.

=اللُّوَيْحِق-

[لحق] (ح) : پرنده اى شكارى كه پشتى تيره و سينه اى سفيد دارد و نوعى باز بشمار مىيد.

=اللِّيَاء-

[ليّ] : دانه ايست بسان نخود بسيار سفيد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت