،- فلانٌ عَلَى فُلانٍ: سوگند بر او خورد،- عَزِيمَةً هُ: او را به ميهمانى دعوت كرد.
اين كلمه در زبان متداول رايج است.
تَعْزِيمًا [عزم] الراقي: افسونگر افسون خواند.
=العَزْم-
مص، نيت و اتخاذ تصميم بر آنچه كه بايد انجام پذيرد، ثبات و پايدارى در آنچه كه تصميم گرفته شده است؛ «عَزَماتُ اللّهِ» : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است.
=العَزْمَة-
ج عَزَمَات: واجب و حق؛ «مالَهُ عَزْمَةٌ» : در آنچه كه تصميم گرفته ثبات ندارد؛ «عَزَمَاتُ اللّهِ» : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است.
=العَزْمِيّ-
منسوب به (العَزْم) است، وفا كننده بِعَهْد.
=العِزْوَة-
[عزو] : صبر و شكيبايى.
=العَزُوف-
ج عِزَاف: كسيكه دوستى او ناپايدار است؛ «هُوَ عَزُوفٌ عَنِ اللَّهوِ» : او ميل به بازى ندارد.
=العَزُوفَة-
مرادف (العَزُوف) است و تاء ويژه مبالغه مى باشد.
=العَزُوم-
كسيكه اراده ثابت و هميشگى دارد.
=عَزِيَ-
-عَزَاءً [عزي] : بر آنچه از مصيبت كه بر او وارد شده صبر كرد.
=العَزِي-
[عزي] : فا.
=العَزِيّ-
[عزي] : صبور و شكيبا.
=العَزِيب-
آنكه بى كس و تنها است.
=العِزْيَة-
[عزو] : انتساب، منسوب بودن.
=العَزِيَة-
[عزي] : مؤنث (العَزي) است.
=العَزِيز-
ج عِزَاز و أَعِزَّاء و أَعِزَّة [عزّ] : شريف و بزرگ، نيرومند، كمياب، از اسماء جلاله خداست، پادشاه، نام هر يك از فراعنه مصر در گذشته تاريخ؛ «عَزِيزُ الجَانِب» : آنكه مورد احترام همگان است.
=العَزِيمَة-
مص، و- ج عَزَائِم: تصميم راسخ، ورد و افسون، و در زبان متداول بر دعوت به ميهمانى و جشن اطلاق مى شود؛ «عَزائِمُ اللّهِ» : آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است.
=عَسَّ-
-عَسًّا و عَسَسًا [عسّ] : براى نگهبانى و محافظت منازل و اموال مردم شبانگاه به گشت پرداخت،- القَومَ: مقدار كمى به آنها غذا داد.
=العُسَّ-
ج عِسَاس و عِسَسَة و أَعْسَاس و عُسُس [عسّ] : قدح يا ظرف بزرگ.
=عَسَى-
[عسي] : شايد، باشد كه، فعل جامدى است از اخوات (كادَ) براى ترجى كه در سوره بقره از قرآن كريم آمده:
«وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ» ؛ «ماذا عَسَاهُ يَقُول» : چه مى خواهد بگويد.
=العَسَّاس-
[عسّ] : شبگرد، گرگ.
=العَسَّاف-
آنكه بسيار ستم كند.
=العَسّال-
عسل كار، كسيكه عسل را جمع آورى كند؛ «رمحٌ عَسَّالٌ» : نيزه اى كه از نرمى تكان خورد.
=العَسَّالة-
زنبور عسل، كندوى عسل، كسانيكه عسل جمع آورى كنند.
=العَسْجَد-
[عسجد] : زر، جواهرات مانند برليان و ياقوت.
=عَسَرَ-
-عِسْرًا و عُسْرًا الزمانُ: روزگار سخت شد،- الغَريمَ: با نداشتن امكانات مالى از او مطالبه دين نمود،- على فلانٍ: با او مخالفت كرد،- عَلَيْهِ مَا فِى بَطْنِهِ: به خشكى مزاج و يبوست دچار شد،-- عَسْرًا هُ: از طرف چپ او آمد.
=عَسِرَ-
-عُسْرًا و عُسُرًا و عَسَرًا و مَعْسُورًا: آن كار سخت شد،- الرَّجُلُ: دل او گرفته شد،- عَسَرًا: با دست چپ كار مى كرد.
=عَسُرَ-
-عُسْرًا و عَسَارَةً: سخت و مشكل شد؛ «عَسُرَ عَليه الأَمْرُ» : كار بر او سخت شد،- الرَّجُلُ: آن مرد دلتنگ شد.
=عَسَّرَ-
تَعْسِيرًا [عسر] عليهِ: با او مخالفت كرد، بر او سخت گرفت،- الأَمْرَ: كار را مشكل كرد،- هُ: از سمت چپ او آمد.
=العُسْر-
دست تنگى و مستمندى، سختى و در مضيقه قرار گرفتن.
=العُسُر-
به معناى (العُسْر) است.
=العَسِر-
آنكه دلتنگ شده باشد.
=العُسْرَى-
مؤنّث (الأَعْسَر) و متضاد (الْيُسْرى) است.
=العَسْرَاء-
مؤنث (الأَعْسَر) است.
=العُسْرَة-
سختى و مضيقه.
=العَسَس-
[عسّ] : نگهبانان شب كه در گوشه و كنار از مردم پاسدارى كنند.
=عَسَفَ-
-عَسْفًا السلطانُ: سلطان جور و ستم كرد،- هُ: باو ستم كرد، او را بكار گرفت،- الطَّريقَ و عَنِ الطَّريق: بى راهه رفت،- الْمَفَازَةَ: بيابان را پيمود ولى به مقصد نرسيد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بزور گرفت.
=عَسَّفَ-
تَعْسِيفًا [عسف] : بدون شناسايى و آگاهى به راه افتاد،- البَعيرَ: شتر را با راه رفتن بسيار خسته كرد،- الْبَيْتَ: خانه را گردگيرى و غبارروبى كرد.
=العَسْف-
مص، ستم، مرگ.
=عَسْكَرَ-
عَسْكَرَةً [عسكر] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند،- اللَّيلُ: سياهى شب اوج گرفت،- الشّي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.
=العَسْكَر-
ج عَسَاكِر [عسكر] : همه گروه، لشكر، هر چيز بسيار (اين كلمه فارسى است) .
=عَسَلَ-
-عَسْلًا الطعامَ: غذا را با عسل آميخت،- القَوْمَ: آنها را عسل خورانيد يا به آنها عسل داد،-- عَسَلًا و عَسَلَانًا الماءُ: باد آب را به حركت درآورد،- الرُّمْحُ: نيزه تكان خورد و تكان خوردنش زياد شد.
=عَسَّلَ-
تَعْسِيلًا [عسل] تِ النحلُ: زنبورها عسل ساختند،- الشي ءُ: آن چيز مانند عسل شد،- القَوْمَ: به آنها عسل خورانيد يا داد،- الطّعَامَ: غذا را با عسل آميخت،- النّائمُ:
آن مرد مدّتى كم خوابيد.
=العَسَل-
مص، و- ج أَعْسَال و عُسْل و عُسُل و عُسُول و عُسْلَان: عسل (انگبين) ، شيره رطب.
=العَسَلَة-
مقدارى از عسل.