فهرس الكتاب

الصفحة 627 من 1009

،- فلانٌ عَلَى فُلانٍ: سوگند بر او خورد،- عَزِيمَةً هُ: او را به ميهمانى دعوت كرد.

اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=عَزَّمَ-

تَعْزِيمًا [عزم] الراقي: افسونگر افسون خواند.

=العَزْم-

مص، نيت و اتخاذ تصميم بر آنچه كه بايد انجام پذيرد، ثبات و پايدارى در آنچه كه تصميم گرفته شده است؛ «عَزَماتُ اللّهِ» : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است.

=العَزْمَة-

ج عَزَمَات: واجب و حق؛ «مالَهُ عَزْمَةٌ» : در آنچه كه تصميم گرفته ثبات ندارد؛ «عَزَمَاتُ اللّهِ» : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است.

=العَزْمِيّ-

منسوب به (العَزْم) است، وفا كننده بِعَهْد.

=العِزْوَة-

[عزو] : صبر و شكيبايى.

=العَزُوف-

ج عِزَاف: كسيكه دوستى او ناپايدار است؛ «هُوَ عَزُوفٌ عَنِ اللَّهوِ» : او ميل به بازى ندارد.

=العَزُوفَة-

مرادف (العَزُوف) است و تاء ويژه مبالغه مى باشد.

=العَزُوم-

كسيكه اراده ثابت و هميشگى دارد.

=عَزِيَ-

-عَزَاءً [عزي] : بر آنچه از مصيبت كه بر او وارد شده صبر كرد.

=العَزِي-

[عزي] : فا.

=العَزِيّ-

[عزي] : صبور و شكيبا.

=العَزِيب-

آنكه بى كس و تنها است.

=العِزْيَة-

[عزو] : انتساب، منسوب بودن.

=العَزِيَة-

[عزي] : مؤنث (العَزي) است.

=العَزِيز-

ج عِزَاز و أَعِزَّاء و أَعِزَّة [عزّ] : شريف و بزرگ، نيرومند، كمياب، از اسماء جلاله خداست، پادشاه، نام هر يك از فراعنه مصر در گذشته تاريخ؛ «عَزِيزُ الجَانِب» : آنكه مورد احترام همگان است.

=العَزِيمَة-

مص، و- ج عَزَائِم: تصميم راسخ، ورد و افسون، و در زبان متداول بر دعوت به ميهمانى و جشن اطلاق مى شود؛ «عَزائِمُ اللّهِ» : آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است.

=عَسَّ-

-عَسًّا و عَسَسًا [عسّ] : براى نگهبانى و محافظت منازل و اموال مردم شبانگاه به گشت پرداخت،- القَومَ: مقدار كمى به آنها غذا داد.

=العُسَّ-

ج عِسَاس و عِسَسَة و أَعْسَاس و عُسُس [عسّ] : قدح يا ظرف بزرگ.

=عَسَى-

[عسي] : شايد، باشد كه، فعل جامدى است از اخوات (كادَ) براى ترجى كه در سوره بقره از قرآن كريم آمده:

«وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ» ؛ «ماذا عَسَاهُ يَقُول» : چه مى خواهد بگويد.

=العَسَّاس-

[عسّ] : شبگرد، گرگ.

=العَسَّاف-

آنكه بسيار ستم كند.

=العَسّال-

عسل كار، كسيكه عسل را جمع آورى كند؛ «رمحٌ عَسَّالٌ» : نيزه اى كه از نرمى تكان خورد.

=العَسَّالة-

زنبور عسل، كندوى عسل، كسانيكه عسل جمع آورى كنند.

=العَسْجَد-

[عسجد] : زر، جواهرات مانند برليان و ياقوت.

=عَسَرَ-

-عِسْرًا و عُسْرًا الزمانُ: روزگار سخت شد،- الغَريمَ: با نداشتن امكانات مالى از او مطالبه دين نمود،- على فلانٍ: با او مخالفت كرد،- عَلَيْهِ مَا فِى بَطْنِهِ: به خشكى مزاج و يبوست دچار شد،-- عَسْرًا هُ: از طرف چپ او آمد.

=عَسِرَ-

-عُسْرًا و عُسُرًا و عَسَرًا و مَعْسُورًا: آن كار سخت شد،- الرَّجُلُ: دل او گرفته شد،- عَسَرًا: با دست چپ كار مى كرد.

=عَسُرَ-

-عُسْرًا و عَسَارَةً: سخت و مشكل شد؛ «عَسُرَ عَليه الأَمْرُ» : كار بر او سخت شد،- الرَّجُلُ: آن مرد دلتنگ شد.

=عَسَّرَ-

تَعْسِيرًا [عسر] عليهِ: با او مخالفت كرد، بر او سخت گرفت،- الأَمْرَ: كار را مشكل كرد،- هُ: از سمت چپ او آمد.

=العُسْر-

دست تنگى و مستمندى، سختى و در مضيقه قرار گرفتن.

=العُسُر-

به معناى (العُسْر) است.

=العَسِر-

آنكه دلتنگ شده باشد.

=العُسْرَى-

مؤنّث (الأَعْسَر) و متضاد (الْيُسْرى) است.

=العَسْرَاء-

مؤنث (الأَعْسَر) است.

=العُسْرَة-

سختى و مضيقه.

=العَسَس-

[عسّ] : نگهبانان شب كه در گوشه و كنار از مردم پاسدارى كنند.

=عَسَفَ-

-عَسْفًا السلطانُ: سلطان جور و ستم كرد،- هُ: باو ستم كرد، او را بكار گرفت،- الطَّريقَ و عَنِ الطَّريق: بى راهه رفت،- الْمَفَازَةَ: بيابان را پيمود ولى به مقصد نرسيد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بزور گرفت.

=عَسَّفَ-

تَعْسِيفًا [عسف] : بدون شناسايى و آگاهى به راه افتاد،- البَعيرَ: شتر را با راه رفتن بسيار خسته كرد،- الْبَيْتَ: خانه را گردگيرى و غبارروبى كرد.

=العَسْف-

مص، ستم، مرگ.

=عَسْكَرَ-

عَسْكَرَةً [عسكر] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند،- اللَّيلُ: سياهى شب اوج گرفت،- الشّي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.

=العَسْكَر-

ج عَسَاكِر [عسكر] : همه گروه، لشكر، هر چيز بسيار (اين كلمه فارسى است) .

=عَسَلَ-

-عَسْلًا الطعامَ: غذا را با عسل آميخت،- القَوْمَ: آنها را عسل خورانيد يا به آنها عسل داد،-- عَسَلًا و عَسَلَانًا الماءُ: باد آب را به حركت درآورد،- الرُّمْحُ: نيزه تكان خورد و تكان خوردنش زياد شد.

=عَسَّلَ-

تَعْسِيلًا [عسل] تِ النحلُ: زنبورها عسل ساختند،- الشي ءُ: آن چيز مانند عسل شد،- القَوْمَ: به آنها عسل خورانيد يا داد،- الطّعَامَ: غذا را با عسل آميخت،- النّائمُ:

آن مرد مدّتى كم خوابيد.

=العَسَل-

مص، و- ج أَعْسَال و عُسْل و عُسُل و عُسُول و عُسْلَان: عسل (انگبين) ، شيره رطب.

=العَسَلَة-

مقدارى از عسل.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت