ج سامُون و سُمَاة [سمو] : فا، بلند مقام.
=السَّامِيَة-
ج سامِيَات و سَوامٍ: مؤنث (السَّامِي) است.
=سانَى-
سِنَاءً و مُسَانَاةً [سنو] الرجُلَ: با او قرارداد يكساله بست.
=سانَى-
مُسَانَاةً و سِنَاءً [سني] الرجُلَ: با وى در مطالبه مدارا كرد و نرمى نشان داد.
=سانَحَ-
سِنَاحًا و مُسَانَحَةً [سنح] الطيرُ أو الظبيُ:
پرنده يا آهو از سمت چپ به راست رفت.
=السَّانِح-
ج سَوَانِح: فا، آنكه از طرف راست بيايد. مقابل اين واژه (البَارح) است بمعناى آنكه از طرف چپ بيايد. عرب با واژه ى (السانِح) فال خوب و با (البَارح) فال بد مى زند.
=سانَدَ-
مُسَانَدَةً و سِنَادًا [سند] الرجُلَ: آن مرد را يارى كرد،- هُ على الْعَمَلِ: پاداش كار به او داد،- هُ الى الشّي ءِ: آن چيز را پشتى يا بالش براى وى قرار داد،- شِعْرَهُ و في شِعْرِه:
در شعر خود مرتكب اشتباه حرف يا وزن شد.
=سانَهَ-
مُسَانَهَةً [سنه] الرجُلَ: با آن مرد قرارداد معامله ى يكساله بست،- تِ النخْلَةُ: نخل يكسال در ميان بار داد.
=السَّانِي-
ج سُنَاة [سنو] : فا، آنكه از آب چاه آبيارى كند.
=السَّانِيَة-
ج سَوَان: چرخ چاه، دولاب، شترى كه با آن از چاه آب كشند.
=ساهَى-
مُسَاهَاةً [سهو] الرجُلَ في المعاشرة: در معاشرت با آن مرد آسان گرفت و با وى مهربان شد،- هُ: او را غافلگير كرد، او را مسخره كرد.
=ساهَرَ-
مُسَاهَرَةً [سهر] هُ: با او بيدار ماند.
=السَّاهِر-
آنكه شب را نخوابد و بيدار ماند.
=السَّاهِرة-
مؤنث (السَّاهِر) است، ماه، زمين، روى زمين، چشمه ى روان كه آب آن كم نشود؛ «عَينٌ ساهِرَةٌ» : چشم بيدار، هشيار؛ «حَفْلَةٌ سَاهِرةٌ» : جشن شبانه و تفريحى كه همراه با ساز و آواز باشد.
=ساهَلَ-
مُسَاهَلَةً [سهل] هُ: با وى آسان گرفت و مهربان شد.
=ساهَمَ-
مُسَاهَمَةً و سِهَامًا [سهم] هُ: براى او سهم گذارى كرد،- في الأَمْرِ: در آن كار شركت كرد.
=السَّاهِمَة-
ج سَوَاهِم من النوق: ماده شتر لاغر و كمر باريك.
=السَّاهُور-
بيدارى، ماه، هاله ى ماه، فراواني؛ «سَاهُورُ عَينِ الْمَاءِ» : منبع و سرچشمه ى آب.
=السَّاهِي-
[سهو] : آنكه از كارى غفلت ورزد و فراموش كند و دلِ او به سوى ديگرى باشد، و در زبان متداول بر آنكه در زندگى بى تفاوت بوده و از كار افتاده باشد اطلاق مى شود.
=ساوَى-
مُسَاوَاةً [سوي] الشي ءَ: آن چيز را برابر كرد؛ «هَذَا لَا يُسَاوِي درهمًا» : اين چيز ارزش يك درهم را ندارد،- بَينها: ميان آنرا تعديل كرد،- هُ به: آن را معادل و برابر ديگرى ساخت،- الرجُلُ قِرنَهُ: آن مرد با رقيب خود برابر شد، از نظر ارزش و قدر با وى يكسان شد، در دانش و دليرى به او رسيد.
=ساوَدَ-
مُسَاودَةً [سود] هُ: در شرافت و بزرگى بر او فزونى يافت، او را فريب داد، در تاريكى شب او را ملاقات كرد، با وى راز گفت،- الأسَدَ: شير را راند و بيرون كرد.
=ساوَرَ-
سِوَارًا و مُسَاوَرَةً [سور] هُ: بر او برجست و حمله كرد،- هُ الشرَابُ: مي او را گرفت و سر درد آورد.
=ساوَعَ-
مُسَاوَعَةً و سِوَاعًا [سوع] هُ: يكساعته با وى معامله كرد. اين واژه مانند (يَاوَمَهُ) است بمعناى يك روزه با وى معامله كرد.
=ساوَفَ-
مُسَاوَفَةً [سوف] هُ: با وى امروز و فردا كرد، با او راز گفت.
=ساوَقَ-
مُسَاوَقَةً [سوق] هُ: در راندن يا رانندگى بر او فخر فروشى كرد.
=ساوَمَ-
سِوَامًا و مُسَاوَمَةً [سوم] : برابر و مساوى كرد،- بِالسّلعةِ: بر سر نرخ كالا با خريدار چانه زد تا اينكه بر قيمتى توافق كردند.
=سايَرَ-
مُسَايَرةً [سير] هُ: با او همراه شد و توافق كرد.
=سايَفَ-
مُسَايَفَةً [سيف] القومُ: آن قوم با شمشيرها بر يكديگر تاختند.
=سايَلَ-
مُسَايَلَةً [سأل] هُ: او را مورد پرسش قرار داد.
=السُّؤَال-
[سأل] : خواستن، پرسش، استفهام، طلب كردن.
=السَّئال-
[سأل] : آنكه بسيار پرسش كند.
=السُّؤْدُد-
[سود] : بزرگى، سيادت، مقام عالى، بلند مرتبگى.
=السُّؤْر-
ج أَسْآر [سأر] : ته مانده ى آب در ظرف، باقيمانده ى هر چيزى.
=السُّؤْرَة-
ج سُؤَر [سأر] : بقيه ى جوانى،- مِنَ الْمَالِ: بهترين هر چيزى.
=سَأْسَأَ-
سَأْسَأَةً [سأسأ] بالحمار: أُلَاغ را نهيب زد تا به ايستد يا اينكه آنرا براى آب خوردن يا رفتن بانگ زد،- المَاءُ: آب صاف شد.
اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=سَأَفَ-
-سَأْفًا [سأف] تْ يدُهُ: اطراف و پيرامون ناخنهايش شكاف برداشت.
=سَئِفَ-
-سَأْفًا [سأف] تْ يدُهُ: دست وى شكاف برداشت،- لِيفُ النخْلِ: ليف خرما پراكنده و پيوسته پوسته شد.
=السَّئِفَة-
[سأف] : «يدٌ سَئِفةٌ» : دستى كه اطراف ناخنهايش ترك و شكاف باشد.
=سَأَلَ-
-سُؤَالًا و سَأَلَةً و سَآلَةً و مَسْأَلَةً و تَسْآلًا [سأل] :
خواست، چيزى خواست، پرسيد، استدعا كرد اين واژه گاهى دو مفعول مى گيرد مانند (سَأَلْتُ اللّهَ نِعْمَةً) و اگر به معناى استفسار بيايد مفعول دوم را با حرف (عن) مىورند مانند: (سَأَلْتُهُ عن حَالهِ) و گاهى همزه تخفيف مى شود و گويند (سَالَ يَسَالُ سَلْ) مانند (خَافَ يَخَافُ خَفْ) كه در اينجا اسم مفعول آن (مَسُول) مانند (مَخُوف) مى باشد.
=السُّؤْل-
[سأل] : آنچه كه مورد پرسش قرار گيرد.
=السُّؤْلَة-
[سأل] : مترادف (السُّؤْل) است.
=السُّؤَلَة-
[سأل] : آنكه بسيار پرسش كند.