ج خُضْر و خُضَر: رنگ سبز، گياه تازه، نرمى؛ «خُضْرَة الدِّمَنِ» : سبزه اى كه در مزبله و ميان خاكروبه برويد،- في الْوان الناس: و در رنگ چهره ى مردم بر گندمى اطلاق مى شود؛ «الخُضَر» : سبزيجات.
=خَضْرَمَ-
خَضْرَمَةً [خضرم] الأُذُنَ: كمى از گوشه ى گوش را بريد.
=الخِضْرِم-
[خضرم] : چاه پر آب، درياى فراخ،- ج خِضْرِمُون و خَضَارِم و خَضَارِمَة: مهتر بخشنده و بزرگوار؛ «رَجُلٌ خِضْرِمٌ» : مرد بسيار بخشنده.
=خَضَعَ-
-خُضُوعًا و خَضْعًا و خُضْعانًا: تواضع و فروتنى كرد و آرام شد،- لهُ: فرمانبردار او شد،- الرجُلَ: آن مرد را آرام كرد،- النجمٌ: ستاره رو به غروب رفت.
=خَضِعَ-
-خَضَعًا الرجُلُ: آن مرد خميده شد.
=خَضَّعَ-
تَخْضِيعًا هُ: آن مرد را رام و فروتن كرد.
=الخَضَع-
مص، فرو رفتگى طبيعى گردن.
=الخَضْعَاء-
مؤنث (الأَخْضَع) است.
=الخَضْعَة-
شمشيرها يا تازيانه ها كه بر چيزى فرود آيند.
=الخُضَعَة-
ج خُضَع: آنكه در برابر همه ى مردم فروتن باشد، آنكه بر اقران و همگنان خود چيره باشد.
=الخَضَعَة-
مترادف (الخَضْعَة) است.
=خَضِلَ-
-خَضَلًا: خيس و تر شد.
=خَضَّلَ-
تَخْضِيلًا الشي ءَ: آن را خيس و تر كرد.
=الخَضْل-
مرواريد و برليان خالص و بى خدشه، گونه اى از مهره ها.
=الخَضَل-
مترادف (الخَضْل) است.
=الخَضِل-
مترادف (الخَاضِل) است.
=الخَضْلَة-
واحد (الخَضْل) است.
=الخُضُلَّة-
فراوانى گياه و محصول، فراوانى آب، رفاه و فراخ زندگى؛ «يومُ خُضُلَّةٍ» :
روزى خوش و فراخ.
=خَضَمَ-
-خَضْمًا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- الطَّعَامَ: غذا را با دندانهاى عقب جويد و خورد.
=خَضِمَ-
-خَضْمًا الطعامَ: مترادف (خَضَمَ) است.
=الخِضَمّ-
مرد بخشنده و دست و دل باز اين واژه بر مردان اطلاق مى شود، مهتر، گروه بسيار، درياى فراخ،- مِنَ السّيُوفِ:
شمشير برنده و تيز.
=الخَضُوب-
گياه تازه بر آمده كه باران خُورَد و سبز شود.
=الخَضُور-
آنچه كه داراى رنگ سبز باشد.
=الخَضُوع-
ج خُضُع: فروتن، فرمانبردار.
=الخَضِيب-
ج خُضُب: آنچه كه با خضاب رنگين شده باشد؛ «كَفُّ خَضِيبٌ» : دست حنا بسته؛ «امرأةٌ خَضيبٌ» : زنى كه سر خود را حنا بسته است.
=الخَضِير-
آنچه كه به رنگ سبز باشد، گياه سبز، و در زبان متداول بر همه ى سبزيها اطلاق مى شود، و نيز در زبان متداول به تپاله ى گاو گفته مى شود.
=الخُضَيْرِيّ-
ج خَضَاريّ (ح) : مترادف (الخُضَاريّ) است.
=الخَضِيعَة-
صداى سيل، صدائى كه از شكم ستور شنيده شود.
=الخَضِيلة-
باغ يا گلستانى كه نزديك آب باشد.
=الخَضِيمة-
گياه روئيده شده ى سبز، زمين پر از گياه و درخت.
=خَطَّ-
-خَطًّا [خطّ] بالقلم: نوشت،- الشي ءَ:
آن چيز را با قلم يا جز آن نوشت،- على الشَّي ءِ: روى آن چيز را خط يا علامتى گذارد،- خطًّا اي سَطْرًا: سطرى كشيد و رسم كرد،- فِى الأَرْض: بر روى زمين خط كشيد،- تِ الرِّيَاحُ الرَّمْلَ: بادها وزيدند و در زمين ماسه و رمل خطهاى راه راه پديد آوردند،- القَبْرَ: گور را كند،- هُ الشيْبُ:
اثر پيرى در او نمايان شد،- الطعَامَ و فِى الطّعَامِ: مقدار كمى از آن غذا را خورد،- الخِطَّةَ لِنفسهِ: براى خود خط مشى تعيين و اعلام كرد،- عِذَارُهُ: موى گونه ى او درآمد،- الغلامُ: آن جوان موى گونه اش درآمد،- في نَومِهِ: در خواب خُرخُر كرد.
=الخُطّ-
راه، خيابان، كوي.
=الخَطّ-
ج خُطُوط: مترادف (الخُطّ) است، نوشتن، راه و خط دراز در چيزى؛ «الخَطُّ التِّلفُونيّ» : سيم تلفن؛ «خَطّ سِكَّةِ الحَدِيد» :
راه آهن كه قطار بر روى دو خط آهنى متوازى حركت مى كند؛ «خَرَجَ عن الخطّ» :
قطار از خط خارج شد،- (ه) : و در اصطلاح هندسه خط مستقيم است كه پهنا يا حجمى ندارد؛ «خَطُّ نصف مُستَقيم» : خط مستقيمى است كه يك طرف آن محدود به چيزى است؛ «خَطُّ قطعةِ مُسْتَقِيم» (ه) :
جزئى از خط مستقيم است كه از دو طرف محدود باشد؛ «الخَطّ الحَلَزُونيّ» (ه) : خطى است كه بر سطح استوانه پيچيده شود؛ «قَدَمُ الخط الحلزوني» (ه) : فاصله ى ميان دو نقطه ى مشترك با يكى از خطوط رسم شده ى سطح؛ «الخَطّ الفَرَاغِيّ أَو اليَسَارِيّ» (ه) :
خطى كه در سطح مستوى نباشد؛ «الخَطُّ المُنْكَسِر» (ه) : خطى است كه از چند خط مستقيم بهم چسبيده و پياپى درآيد؛ «الخَطّ المُنْحنِى» (ه) : خطى است كه نه مستقيم و نه شكسته باشد، خط منحنى. خط شكسته؛ «الخَطُّ المُغْلَق» (ه) : خط بسته مانند خط دايره و يا چند ضلعى؛ «الخَطّ المَفْتُوح» (ه) : خطى كه دو طرف آن باز باشد؛ «الخَطُّ المُنْكَسِر المُحَدَّب» (ه) : خط شكسته و محدب؛ «الخط المُنْكَسِر المُقَعَّر» :
خط شكسته و مقعر؛ «خَطّ العَرْض: دايره ى متوازى با خط استوا است؛ «خَطّ الأستواء او الاعْتدالِ» (فك) : خطى است كه كره ى زمين را به دو قسمت نيمكره ى شمالى و نيمكره ى جنوبى تقسيم مى كند، خط استواء؛ «خَطّ الأستواء السمَاوِيّ او الفَلَك المُسْتقيم او مُعَدلُ النَّهار» (فك) : دايره ى تقاطع كره ى آسمانى در سطح عمودى بر محور زمين؛ «خطُّ او دائرةُ نصف النَّهار او خَطُّ الزَّوَال، أو الهَاجِرَة لِمَكَانٍ مُعَيّنٍ» (فك) : دايره ايست از كره ى