حيوانات باشد، بويژه گوسفندان.
ج غِذَاءِ [غذو] : مرادف (الغَذَوِيّ) است، دامهاى خردسال.
=غَرَّ-
-غَرًّا و غِرَارًا [غرّ] : ناآزموده شد، بزرگ شد،- الرَّجُلُ: خوراك مرغ خورد،- الرّاعي:
شتربان شتران خود را چرانيد،- الطَّائِرُ فَرخَهُ: پرنده با نوك خود جوجه اش را غذا داد،- المَاءُ: آب بزمين فرو رفت،- الماءَ:
آب را ريخت،- غَرًّا و غِرَّةً و غُروُرًا هُ: او را فريب داد و غذاى باطل خورانيد،-- غَرَرًا و غُرَّةً و غَرَارةً الشَّي ءُ: آن چيز سپيد شد،- الوَجْهُ: چهره زيبا و سفيد شد.
=الغَرّ-
ج غُرُور: شكاف در زمين، شكاف يا تازدگى در جامه و يا پوست، لبه شمشير.
=الغِرّ-
ج أَغْرَار [غرّ] : جوان ناپخته و ناآزموده- اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.
=الغِرَّة-
[غرّ] : مؤنث (الغرّ) است.
=غَرَا-
-غَرْوًا [غرو] الجلدَ: پوست را با چسب چسبانيد،- الشَّحْمُ قَلْبَه: چربى دور قلب او را گرفت،- الرَّجُلُ: آن مرد در شگفت شد.
=غَرَّى-
تَغْرِيَةً [غرو] الشي ءَ: آن چيز را با چسب چسبانيد.
=الغَرَا-
[غرو] : مُرادف (الغِرَاء) است، زيبائى.
=الغَرَاء-
[غرو] : آنكه به چيزى شيفته باشد؛ «لا غَرو مِنْ كَذا» : آن چيز شگفتى ندارد.
=الغِرَاء-
[غرو] : آنچه كه بر چيزى كشيده يا ماليده شود، چسب كه با آن كاغذ يا پوست را بچسبانند.
=الغَرَّاء-
[غرّ] : مؤنّث (الأَغَرّ) است.
=الغُرَاب-
ج أَغْرُب و غُرْب و غِرْبان و أَغْرِبَة و جج غَرَابين (ح) : كلاغ سياه و زاغ كه در سياهى و دورى و بر حذر بودن و فال بد ضرب المَثَل است؛ «فُلانٌ احْذَرُ مِنَ الْغُراب» : فلانى از كلاغ برحذرتر است؛ «طَارَ غُرَابُهُ» : موى او سفيد شد؛ «غُرابُ نُوح» : آنكه رفت و برنگشت،- ج غُرُوب: نام قديمى كِشتى است، تگرگ، يخ، پشت سر،- مِن كُلِّ شَي ءٍ: لبه هر چيزى؛ «غُرابُ الفَأْسِ» : لبه تيشه و تبر.
=الغُرَابَانِ-
(ع ا) : دو طرف بالاى ران كه زير سُرين قرار دارد.
=الغِرَار-
ج أَغِرَّة [غرّ] : لبه شمشير؛ «هُم عَلَى غِرَارِ كَذَا» : آنها مانند آن مى باشند، به راه و روش او مى باشند، كِسادى بازار، كمى شير شتر، خواب كم و يا كوتاه و جز آن.
=الغَرَّار-
[غرّ] : فريب دهنده.
=الغَرَارَة-
[غرّ] : كم سن و سالى، ساده لوحى، نوجوانى، فراموشى.
=الغِرَارَة-
ج غَرَائِر [غرّ] : جوال.
=الغِرَاس-
آنچه كه از گياه كِشت مى شود، هنگام كِشت؛ «هَذَا زَمَنُ الغِراسِ» : هم اكنون هنگام كِشت است.
=الغِرَاف-
پيمانه بزرگ.
=الغَرَّاف-
ماده اى بسيار پاك كننده كه معمولا در دباغى از آن استفاده مى شود؛ «نَهْرٌ غَرَّافٌ» : رودخانه پُر آب (غَيْثٌ غَرَّافٌ) : باران بسيار.
=الغُرَافَة-
يك مُشت آب يا مانند آن.
=الغَرَام-
مِهر ورزيدن و تعلق خاطر، مهرى كه دل را آزار دهد، آزار، نابودى.
=الغرَام-
ج غُرَامَات: گرم (واحد وزن) .
=الغَرَامَاتِيق-
فَنِّ درست خواندن و درست نوشتن كه شامل علوم صرف و نحو و عروض و بلاغت است. (اين كلمه يونانى است) .
=الغَرَامَاطِيق-
مُرادف (الغَرَامَاتِيق) است.
اين كلمه يونانى است.
=الغَرَامَة-
جريمه نقدى، مال كه بسيار اعطاء شود، زيان و ضرر.
=الغَرَامِيّ-
منسوب به (الْغَرَام) است؛ «رِسَالَةٌ غَرَامِيَّة» : نامه عاشقانه.
=الغُرَّان-
[غرّ] : حُباب روى آب.
=الغُرَانِق-
ج غَرَانِق و غَرَانِيق و غَرَانِقَة (ح) :
پرنده اى است دريائى كه داراى بالهاى پهن و ساقهاى بلند است، جوان سفيد و زيبا؛ «شابٌ غُرانِقٌ» : پسر جوان و زيبا؛ «صبيَّةٌ غُرانِقٌ و غُرانِقَةٌ» : دختر جوان و زيبا.
=الغرَانِيت-
سنگ مَرمَر- گرانيت. (اين كلمه ايتاليائى است) .
=غَرَبَ-
-غَرْبًا: رفت،- فلانٌ عَنَّا: فلانى از ما دور شد،- في سَفَرهِ: مسافرتش به طول انجاميد،- غُرُوبًا النَّجْم: ستاره غروب كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد دور شد؛ «اغْرُبْ عَنِيّ» : از من دور شو،- غُرْبَةً و غَرْبًا و غَرَابَةً: از كشور خود دور شد و رفت.
=غَرِبَ-
-غَرَبًا: چهره اش از بادهاى سام سياه شد.
=غَرُبَ-
-غَرَابَةً الكلامُ: سخن پيچيده و نامفهوم شد،- الشَّي ءُ: آن چيز برخلاف معمول بود؛ «لا يَغْرُبَنَّ عَنِ الْبَالِ أَنّ» : فراموش نشود كه ...
=غَرَّبَ-
تَغْرِيبًا [غرب] : دور شد؛ از كشور خارج شد، به باختر رسيد،- هُ: او را به غُربت بُرد، او را دور كرد، او را تبعيد كرد،- فِى الأَرْض: در زمين به سفر و سياحت پرداخت.
=الغَرْب-
ج غُرُوب: نقطه فرو رفتن خورشيد در آغاز بهار و پاييز كه در مقابل آن (الشَّرْق) است، جهت غروب خورشيد، كشورهائيكه در طرف غرب قرار گرفته باشند مانند اروپاى غربى، فاصله و دورى، اسبى كه بسيار راه پيمايد، قسمت پيشين چشم، پُشت چشم، دانه اى كه در چشم پديد مىيد، رگى در چشم كه همواره از آن آب روان باشد، اشك، مجراى اشك، تورّم در چشم، آب دهان، دلو بزرگ، آغاز هر چيزى، لبه چيزى، پرتوان بودن؛ «انّى اخاف عَلَيْكَ غَرْبَ الشّباب» : من بر تو از نشاط و غرور جوانى مى ترسم.
=الغَرَب-
مص، نام گياهى است، زر، سيم (نقره) ، قدح، آبى كه از دلو ميان حوض و چاه چكه كند، مي.
=الغُرْبَة-
دورى از كشور.
=الغَرْبَة-
دورى، فاصله.
=غَرْبَلَ-
غَرْبَلَةً [غربل] الحنطةَ: گندم را بيخت،- البلَد: از احوال مردم شهر باخبر