[لحي] : مص، پوست چوب يا درخت.
=اللُّحَاتَة-
آنچه كه پوست آن كنده شده باشد.
=اللَّحَّاس-
آنكه بسيار ليسد.
=اللَّحَاظ-
ج لُحُظ: گوشه چشم از طرف شقيقه، داغى است زير چشم.
=اللِحَاظ-
ج لُحُظ: مُرادف (اللَّحَاظ) است، داخل خانه؛ «لَحاظُ السّهِم» : بالاى تيرى كه داراى پر است؛ «لِحاظُ الرّيشةِ» : قسمت پائين پر كه سفيد رنگ است،- ج لُحُظ:
مرادف (اللَّحَاظ) است.
=اللَّحَّاظ-
بسيار ملاحظه كننده، آنكه نظر و نگاه تيز بين دارد.
=اللِّحَاف-
ج لُحُف: لحاف و پوشش و روى انداز، هر جامه كه روى جامه ها پوشند.
=اللِّحَاق-
غلاف كمان.
=اللِّحَام-
آنچه كه با آن فلزات را جوش دهند.
=اللَّحَّام-
ج لَحَّامُون: گوشت فروش، قصاب.
=اللَّحَّان-
آنكه عبارتى را به غلط بخواند و در اعراب آن خطا رود.
=اللَّحَّانَة-
مرادف (اللَّحَّان) است.
=لَحَبَ-
-لَحْبًا الطريقَ: راه را پيمود، راه را آشكار نمود، هُ بالسّيف: با شمشير او را زد،- اللَّحْمَ: گوشت را به درازا بريد،- اللَّحمَ عن الْعَظْمِ: گوشت را از استخوان كند،- لُحُوبًا الطّريقُ: راه روشن و پيدا شد،- ظهرُ الفَرس:
پشت اسب فرو رفته و نرم شد.
=لَحِبَ-
-لَحَبًا الرجُلُ: پيرى او را ناتوان كرد،- لحمُ الرَّجُلِ: گوشت بدن او لاغر شد.
=لَحَّبَ-
تَلْحِيبًا [لحب] الشي ءَ: در آن چيز اثر گذارد، آن را قطعه قطعه كرد،- فلانًا: او را خوار كرد،- هُ بالسيف: با شمشير او را زد.
=اللَّحْب-
مص، راه راست و روشن و آشكار.
=لَحَتَ-
-لَحْتًا العصا: پوست چوب را كند،- فُلانًا بِالعَصَا: با چوبدستى او را زد،- الرَّجُلَ: هر چه داشت از او گرفت و چيزى براى او نگذاشت.
=لَحَجَ-
-لَحْجًا هُ: او را زد،- هُ بِعَيْنِه: به او چشم زخم رسانيد.
=لَحِجَ-
-لَحَجًا الشي ءُ: آن چيز تنگ شد،- السّيفُ و نَحوُهُ: شمشير در غلاف گير كرد و بيرون نيامد،- بالمكان: در جاى خود ماند،- اللَّحْيُ: استخوان آرواره اش كج شد،- تْ عينهُ: چشم او چرك كرد و فرو رفت.
=لَحَّجَ-
تَلْحِيجًا [لحج] عليهِ الخَبَرَ: خبر را جز آنچه كه بود و در دل داشت اظهار كرد.
=اللَّحْج-
مص،- (ع ا) : استخوان بالاى چشم كه بر روى آن ابرو مى رويد.
=اللَّحَجَ-
مص، ماده چركى سفيدى كه از چشم جارى شود.
=اللَّحِج-
«مكانٌ لَحِجٌ» : جاى تنگ.
=اللَّحِح-
[لحّ] : «مكانٌ لَحِحٌ» : جاى تنگ.
=لَحَدَ-
-لَحْدًا الميتَ: مرده را دفن كرد،- اللَّحَد: گور را كند،- لِلْمَيّت: براى مرده گور كند،- في الدّين: كافر و مُلْحد شد،- عَلَيَّ في شهادتِه: در گواهى دادن بر عليه من مرتكب گناه شد.
=اللَّحْد-
ج أَلْحَاد و لُحُود: گور، شكافى كه در كنار گور باشد.
=لَحِزَ-
-لَحَزًا: خسيس و بخيل شد.
=اللِّحْز-
بخيل و تند خوى.
=اللَّحِز-
مرادف (اللِّحز) است.
=لَحِسَ-
-لَحْسًا الدودُ الصوفَ: كرم پشم را خورد،- الجَرادُ الخَضِرَ: ملخ سبزه را خورد،- لَحْسًا و لَحْسَةً و لُحْسَةً و مَلْحَسًا القصعةَ: ظرف غذا را با آنچه كه در آن بود با زبان يا انگشت ليسيد.
=لَحَّسَ-
تَلْحِيسًا [لحس] هُ الشي ءَ: او را به ليسيدن وادار كرد.
=اللَّحْس-
مص، سرهاى تره كه تازه از خاك بر آمده و آشكار شده باشد.
=اللَّحَص-
آماس بالاى پلك چشم.
=لَحَظَ-
-لَحْظًا و لَحَظَانًا فلانًا و إلى فلانٍ بالعين: با گوشه چشم از راست و چپ به او نگاه كرد، او را زير نظر گرفت،- لَحَظًا البَعِيرَ: زير چشم شتر را علامت نهاد.
=لَحَّظَ-
تَلْحِيظًا [لحظ] البعيرُ: مرادف (لَحَظَ) است.
=اللَّحْظ-
مص، ج لِحَاظ و الْحَاظ: درون چشم.
=اللَّحْظَة-
ج لَحَظات: اسم مره از (لَحَظَ) است؛ «جَلَستُ عِنْدهُ لَحْظَةً» : يك لحظه نزد او نشستم.
=لَحَفَ-
-لَحْفًا هُ: روى او را با لحاف پوشانيد،- هُ الثوبَ: جامه را بر او پوشانيد،- النَّارَ الحَطَبَ: هيزم را در آتش انداخت،- هُ بِجُمْع كَفِّهِ: او را با مشت زد،- هُ سهمًا:
تيرى به سوى او انداخت،- الشَّي ءَ: آن را ليسيد،- عنهُ اللّحمَ: گوشت را از روى آن برداشت.
=لُحِفَ-
لَحْفَةٌ الرجُلُ في مالهِ: مقدارى از مال او از دست رفت.
=لَحَّفَ-
تَلْحِيفًا [لحف] إِزارَهُ: از روى تكبّر و خود بينى دامن كشان راه رفت.
=اللِّحْف-
پايه كوه، بن كوه.
=اللِّحْفَة-
اسم نوع از (لَحَفَ) است، حالت آنكه لحاف بر خود پيچيده باشد.
=لَحِقَ-
-لَحْقًا و لَحَاقًا فلانًا و بفلانٍ: به دنبال او رفت و به او رسيد،- الَى قَوم كَذَا: به فلان قوم پيوست،- لَحْقًا و لَحَقًا و لُحُوقًا الفرسُ: اسب لاغر شد،- لُحُوقًا الثمنُ فلانًا: پرداخت بها بر او لازم شد.
=اللَّحَق-
قومى كه در سفر به قومى ديگر ملحق شوند،- ج الْحَاق: چيزى كه به ما قبل خود پيوست شود، ميوه اى كه پس از ميوه ى اول برسد، چيز زائد، ملحق كتاب، مفرد (الألحاق) است؛ «لَحَقُ الغَنَمِ» : برّه هاى گوسفند كه بدنبال آن روند.
=لَحْلَحَ-
لَحْلَحَةً
القومُ: جاى خود را ترك نكردند، دور شدند،- عليه عند العامة:
در زبان متداول بمعناى نزد او رفت و آمد كرد و ملازم او شده است.