فهرس الكتاب

الصفحة 769 من 1009

=اللِّحَاء-

[لحي] : مص، پوست چوب يا درخت.

=اللُّحَاتَة-

آنچه كه پوست آن كنده شده باشد.

=اللَّحَّاس-

آنكه بسيار ليسد.

=اللَّحَاظ-

ج لُحُظ: گوشه چشم از طرف شقيقه، داغى است زير چشم.

=اللِحَاظ-

ج لُحُظ: مُرادف (اللَّحَاظ) است، داخل خانه؛ «لَحاظُ السّهِم» : بالاى تيرى كه داراى پر است؛ «لِحاظُ الرّيشةِ» : قسمت پائين پر كه سفيد رنگ است،- ج لُحُظ:

مرادف (اللَّحَاظ) است.

=اللَّحَّاظ-

بسيار ملاحظه كننده، آنكه نظر و نگاه تيز بين دارد.

=اللِّحَاف-

ج لُحُف: لحاف و پوشش و روى انداز، هر جامه كه روى جامه ها پوشند.

=اللِّحَاق-

غلاف كمان.

=اللِّحَام-

آنچه كه با آن فلزات را جوش دهند.

=اللَّحَّام-

ج لَحَّامُون: گوشت فروش، قصاب.

=اللَّحَّان-

آنكه عبارتى را به غلط بخواند و در اعراب آن خطا رود.

=اللَّحَّانَة-

مرادف (اللَّحَّان) است.

=لَحَبَ-

-لَحْبًا الطريقَ: راه را پيمود، راه را آشكار نمود، هُ بالسّيف: با شمشير او را زد،- اللَّحْمَ: گوشت را به درازا بريد،- اللَّحمَ عن الْعَظْمِ: گوشت را از استخوان كند،- لُحُوبًا الطّريقُ: راه روشن و پيدا شد،- ظهرُ الفَرس:

پشت اسب فرو رفته و نرم شد.

=لَحِبَ-

-لَحَبًا الرجُلُ: پيرى او را ناتوان كرد،- لحمُ الرَّجُلِ: گوشت بدن او لاغر شد.

=لَحَّبَ-

تَلْحِيبًا [لحب] الشي ءَ: در آن چيز اثر گذارد، آن را قطعه قطعه كرد،- فلانًا: او را خوار كرد،- هُ بالسيف: با شمشير او را زد.

=اللَّحْب-

مص، راه راست و روشن و آشكار.

=لَحَتَ-

-لَحْتًا العصا: پوست چوب را كند،- فُلانًا بِالعَصَا: با چوبدستى او را زد،- الرَّجُلَ: هر چه داشت از او گرفت و چيزى براى او نگذاشت.

=لَحَجَ-

-لَحْجًا هُ: او را زد،- هُ بِعَيْنِه: به او چشم زخم رسانيد.

=لَحِجَ-

-لَحَجًا الشي ءُ: آن چيز تنگ شد،- السّيفُ و نَحوُهُ: شمشير در غلاف گير كرد و بيرون نيامد،- بالمكان: در جاى خود ماند،- اللَّحْيُ: استخوان آرواره اش كج شد،- تْ عينهُ: چشم او چرك كرد و فرو رفت.

=لَحَّجَ-

تَلْحِيجًا [لحج] عليهِ الخَبَرَ: خبر را جز آنچه كه بود و در دل داشت اظهار كرد.

=اللَّحْج-

مص،- (ع ا) : استخوان بالاى چشم كه بر روى آن ابرو مى رويد.

=اللَّحَجَ-

مص، ماده چركى سفيدى كه از چشم جارى شود.

=اللَّحِج-

«مكانٌ لَحِجٌ» : جاى تنگ.

=اللَّحِح-

[لحّ] : «مكانٌ لَحِحٌ» : جاى تنگ.

=لَحَدَ-

-لَحْدًا الميتَ: مرده را دفن كرد،- اللَّحَد: گور را كند،- لِلْمَيّت: براى مرده گور كند،- في الدّين: كافر و مُلْحد شد،- عَلَيَّ في شهادتِه: در گواهى دادن بر عليه من مرتكب گناه شد.

=اللَّحْد-

ج أَلْحَاد و لُحُود: گور، شكافى كه در كنار گور باشد.

=لَحِزَ-

-لَحَزًا: خسيس و بخيل شد.

=اللِّحْز-

بخيل و تند خوى.

=اللَّحِز-

مرادف (اللِّحز) است.

=لَحِسَ-

-لَحْسًا الدودُ الصوفَ: كرم پشم را خورد،- الجَرادُ الخَضِرَ: ملخ سبزه را خورد،- لَحْسًا و لَحْسَةً و لُحْسَةً و مَلْحَسًا القصعةَ: ظرف غذا را با آنچه كه در آن بود با زبان يا انگشت ليسيد.

=لَحَّسَ-

تَلْحِيسًا [لحس] هُ الشي ءَ: او را به ليسيدن وادار كرد.

=اللَّحْس-

مص، سرهاى تره كه تازه از خاك بر آمده و آشكار شده باشد.

=اللَّحَص-

آماس بالاى پلك چشم.

=لَحَظَ-

-لَحْظًا و لَحَظَانًا فلانًا و إلى فلانٍ بالعين: با گوشه چشم از راست و چپ به او نگاه كرد، او را زير نظر گرفت،- لَحَظًا البَعِيرَ: زير چشم شتر را علامت نهاد.

=لَحَّظَ-

تَلْحِيظًا [لحظ] البعيرُ: مرادف (لَحَظَ) است.

=اللَّحْظ-

مص، ج لِحَاظ و الْحَاظ: درون چشم.

=اللَّحْظَة-

ج لَحَظات: اسم مره از (لَحَظَ) است؛ «جَلَستُ عِنْدهُ لَحْظَةً» : يك لحظه نزد او نشستم.

=لَحَفَ-

-لَحْفًا هُ: روى او را با لحاف پوشانيد،- هُ الثوبَ: جامه را بر او پوشانيد،- النَّارَ الحَطَبَ: هيزم را در آتش انداخت،- هُ بِجُمْع كَفِّهِ: او را با مشت زد،- هُ سهمًا:

تيرى به سوى او انداخت،- الشَّي ءَ: آن را ليسيد،- عنهُ اللّحمَ: گوشت را از روى آن برداشت.

=لُحِفَ-

لَحْفَةٌ الرجُلُ في مالهِ: مقدارى از مال او از دست رفت.

=لَحَّفَ-

تَلْحِيفًا [لحف] إِزارَهُ: از روى تكبّر و خود بينى دامن كشان راه رفت.

=اللِّحْف-

پايه كوه، بن كوه.

=اللِّحْفَة-

اسم نوع از (لَحَفَ) است، حالت آنكه لحاف بر خود پيچيده باشد.

=لَحِقَ-

-لَحْقًا و لَحَاقًا فلانًا و بفلانٍ: به دنبال او رفت و به او رسيد،- الَى قَوم كَذَا: به فلان قوم پيوست،- لَحْقًا و لَحَقًا و لُحُوقًا الفرسُ: اسب لاغر شد،- لُحُوقًا الثمنُ فلانًا: پرداخت بها بر او لازم شد.

=اللَّحَق-

قومى كه در سفر به قومى ديگر ملحق شوند،- ج الْحَاق: چيزى كه به ما قبل خود پيوست شود، ميوه اى كه پس از ميوه ى اول برسد، چيز زائد، ملحق كتاب، مفرد (الألحاق) است؛ «لَحَقُ الغَنَمِ» : برّه هاى گوسفند كه بدنبال آن روند.

=لَحْلَحَ-

لَحْلَحَةً

القومُ: جاى خود را ترك نكردند، دور شدند،- عليه عند العامة:

در زبان متداول بمعناى نزد او رفت و آمد كرد و ملازم او شده است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت