فهرس الكتاب

الصفحة 831 من 1009

=المُزْدَهَى-

[زهو] : متكبر و يا خود بزرگ بين.

=المُزْدَوِج-

[زوج] : چيزى كه جفت ساخته شده باشد.

=مَزَرَ-

-مَزْرًا هُ: بر او خشم گرفت، آهسته او را نيشگون گرفت،- اللّبنَ: شير را چشيد،- من اللّبن: مقدارى كم از شير را نوشيد،- القِرْيَةَ: مشك را پر كرد.

=مَزُرَ-

-مَزَارَةً: قوى دل شد.

=مَزَّرَ-

تَمْزِيرًا [مزر] القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.

=المَزْر-

مص، مرد زيرك.

=المِزْر-

شراب جو يا گندم، احمق، اصل و نژاد.

=المِزَرّ-

[زرّ] : «حمارٌ مِزَرٌّ» : الاغى كه با دندان گاز مى گيرد.

=المِزْرَاب-

ج مَزَارِيب [زرب] : ناودان.

=المِزْرَاق-

ج مَزَارِيق [زرق] : نيزه كوتاه،- من الأباعِر: شترى كه بار خود را از پشت سر عقب مى زند.

=المَزْرَة-

[مزر] : مكيدن.

=المُزَرَّج-

[زرج] : مرد مست.

=المَزْرَد-

[زرد] : گلو و حلق.

=المِزْرَد-

[زرد] : ريسمانى كه گلوى شتر را با آن فشار دهند تا نشخوار خود را بيرون از دهان نيندازد.

=المَزْرُعة-

ج مَزَارع [زرع] : محل كشت و زرع.

=المَزْرَعَة-

ج مَزَارع [زرع] : كشتزار، و در زبان متداول بمعناى روستاى كوچك مى باشد.

=المُزَرْكَش-

[زركش] : رنگارنگ.

=مَزَّزَ-

تَمْزِيزًا [مزّ] هُ: در او فضيلت و برترى ديد،- هُ بكذا: او را برترى داد.

=المَزَز-

[مزّ] : فراوانى؛ «فَعَلَهُ على مَزَزٍ» : به آرامى كار را انجام داد.

=مَزَعَ-

-مَزْعًا الظبيُ و نحوُهُ: آهو با شتاب دويد،- القُطْنَ: پنبه را با انگشتان خود از هم باز كرد.

=مَزَّعَ-

تَمْزِيعًا [مزع] الشي ءَ: آنرا پراكنده كرد،- القُطْنَ: پنبه را با انگشتان خود از هم باز كرد.

=المِزْع-

ج مِزَعٌ من لحمٍ أو شحمٍ: يك قطعه گوشت يا دنبه.

=المُزْعَة-

ج مُزَع من لحمٍ أو شحمٍ: يك قطعه گوشت يا دنبه،- مِنَ الْمَاءِ: يك جرعه آب.

=المِزْعَة-

ج مِزَع: پاره اى پنبه و يا مانند آن،- مِنَ الْماءِ: جرعه اى آب.

=المُزْعِج-

[زعج] : سختگيرنده، ناراحت كننده.

=المُزْعِف-

[زعف] : «موتٌ مُزْعِفٌ» : مرگ ناگهانى.

=المَزْعَم-

مص، و- ج مَزَاعِم: گمان، مورد طمع.

=المَزْعُوم-

[زعم] : فرضيه، بنا بر گفته.

=المَزْعِيّ-

[مزع] : سخن چين.

=المَزْغُول-

[زغل] : مغشوش، ناخالص.

=المِزَفَّة-

[زفّ] : وسيله اى كه با آن عروس را بخانه داماد برند.

=المُزَفَّت-

[زفت] : قير اندود.

=المِزْفَتَة-

ج مَزَافِت [زفت] : ابزارى كه با آن زمين را پس از ريختن قير يا اسفالت بمالند و هموار كنند.

=مَزَقَ-

-مَزْقًا و مَزْقَةً الثوب: جامه را دريد،- عِرْضَهم: آبروى آنها را برد،- الطائرُ بسِلْحهِ: پرنده فضله انداخت.

=مَزَّقَ-

تَمْزِيقًا [مزق] الثوبَ: جامه را پاره كرد.

=المَزِق-

ج مَزِقُون في العِرْض: آنكه آبروى مردم را لكه دار كند.

=المِزْقَة-

ج مِزَق: پاره اى از پارچه لباس و مانند آن.

=المَزْكُوم-

[زكم] : كسيكه سرما خورده است.

=المِزْلَاج-

[زلج] : چفت يا قفل درب.

=المَزَلَّة-

ج مَزَالّ [زلّ] : جاى لغزش.

=المَزِلَّة-

ج مَزَالّ [زلّ] : مرادف (المَزَلَّة) است.

=المَزْلَج-

ج مَزَالِج [زلج] : سورتمه، وسيله اى كه بدون چرخ روى يخ كشيده مى شود.

=المُزَلَّج-

[زلج] : كم، بخيل، كسيكه خود را بمردمى نسبت دهد ولى از آنها نباشد، پست از هر چيزى، بى مروت.

=المَزْلَفَة-

ج مَزَالِف [زلف] : دهى كه ميان حومه شهر و بيابان قرار گرفته باشد؛ «المَزَالف» : مراحل.

=المَزْلَق-

[زلق] : جاى ليز.

=المَزْلَقَة-

[زلق] : مرادف (المَزْلق) است.

=المِزْمَار-

ج مَزَامِير [زمر] (مو) : قره ني، نغمه و آهنگ.

=مَزْمَزَ-

مَزْمَزَةً [مزمز] : الكأْسَ: جام مى را چشيد و يا به لب زد.

=المُزْمَع-

[زمع] عليهِ: مقرر؛ «المؤتمر المُزمَع عَقده» : كنفرانسى كه قرار است برگزار شود.

=المُزْمِع-

[زمع] : فا، ثابت و استوار در كار.

=المُزَمَّل-

[زمل] : كسيكه خود را در لباس پوشانيده باشد و كنايه از تقصير كار نيز مى باشد.

=المُزَمَّلَة-

[زمل] : مؤنث (المُزَمَّل) است، كوزه يا مشكى كه براى سرد كردن آب بكار مى رود.

=المُزْمِن-

[زمن] : فا، گذشته دور، قديم؛ «مَرَضٌ مُزْمِنٌ» : بيمارى مزمن كه مدتى بر آن گذشته است.

=المُزْمَهِرّ-

[زمهر] : خشمگين، مردى كه هنگام خنديدن دندانهايش نمايان شود.

=المُزْمُور-

ج مَزَامِير [زمر] : مرادف (المَزْمُور) است.

=المَزْمُور-

ج مَزَامِير [زمر] : نغمه و آهنگ و سرود.

=مَزَنَ-

-مَزْنًا و مُزُونًا: در پى كار خود رفت،- وَجْهُهُ: چهره اش روشن شد،- من العَدُوّ:

از دشمن گريخت،- مَزْنًا فلانًا: او را ستايش كرد، در غياب وى او را نزد صاحب قدرتى ستود،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.

=مَزَّن-

تَمْزِينًا [مزن] فلانًا: مرادف (مَزَنَهُ)

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت