[زهو] : متكبر و يا خود بزرگ بين.
=المُزْدَوِج-
[زوج] : چيزى كه جفت ساخته شده باشد.
=مَزَرَ-
-مَزْرًا هُ: بر او خشم گرفت، آهسته او را نيشگون گرفت،- اللّبنَ: شير را چشيد،- من اللّبن: مقدارى كم از شير را نوشيد،- القِرْيَةَ: مشك را پر كرد.
=مَزُرَ-
-مَزَارَةً: قوى دل شد.
=مَزَّرَ-
تَمْزِيرًا [مزر] القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.
=المَزْر-
مص، مرد زيرك.
=المِزْر-
شراب جو يا گندم، احمق، اصل و نژاد.
=المِزَرّ-
[زرّ] : «حمارٌ مِزَرٌّ» : الاغى كه با دندان گاز مى گيرد.
=المِزْرَاب-
ج مَزَارِيب [زرب] : ناودان.
=المِزْرَاق-
ج مَزَارِيق [زرق] : نيزه كوتاه،- من الأباعِر: شترى كه بار خود را از پشت سر عقب مى زند.
=المَزْرَة-
[مزر] : مكيدن.
=المُزَرَّج-
[زرج] : مرد مست.
=المَزْرَد-
[زرد] : گلو و حلق.
=المِزْرَد-
[زرد] : ريسمانى كه گلوى شتر را با آن فشار دهند تا نشخوار خود را بيرون از دهان نيندازد.
=المَزْرُعة-
ج مَزَارع [زرع] : محل كشت و زرع.
=المَزْرَعَة-
ج مَزَارع [زرع] : كشتزار، و در زبان متداول بمعناى روستاى كوچك مى باشد.
=المُزَرْكَش-
[زركش] : رنگارنگ.
=مَزَّزَ-
تَمْزِيزًا [مزّ] هُ: در او فضيلت و برترى ديد،- هُ بكذا: او را برترى داد.
=المَزَز-
[مزّ] : فراوانى؛ «فَعَلَهُ على مَزَزٍ» : به آرامى كار را انجام داد.
=مَزَعَ-
-مَزْعًا الظبيُ و نحوُهُ: آهو با شتاب دويد،- القُطْنَ: پنبه را با انگشتان خود از هم باز كرد.
=مَزَّعَ-
تَمْزِيعًا [مزع] الشي ءَ: آنرا پراكنده كرد،- القُطْنَ: پنبه را با انگشتان خود از هم باز كرد.
=المِزْع-
ج مِزَعٌ من لحمٍ أو شحمٍ: يك قطعه گوشت يا دنبه.
=المُزْعَة-
ج مُزَع من لحمٍ أو شحمٍ: يك قطعه گوشت يا دنبه،- مِنَ الْمَاءِ: يك جرعه آب.
=المِزْعَة-
ج مِزَع: پاره اى پنبه و يا مانند آن،- مِنَ الْماءِ: جرعه اى آب.
=المُزْعِج-
[زعج] : سختگيرنده، ناراحت كننده.
=المُزْعِف-
[زعف] : «موتٌ مُزْعِفٌ» : مرگ ناگهانى.
=المَزْعَم-
مص، و- ج مَزَاعِم: گمان، مورد طمع.
=المَزْعُوم-
[زعم] : فرضيه، بنا بر گفته.
=المَزْعِيّ-
[مزع] : سخن چين.
=المَزْغُول-
[زغل] : مغشوش، ناخالص.
=المِزَفَّة-
[زفّ] : وسيله اى كه با آن عروس را بخانه داماد برند.
=المُزَفَّت-
[زفت] : قير اندود.
=المِزْفَتَة-
ج مَزَافِت [زفت] : ابزارى كه با آن زمين را پس از ريختن قير يا اسفالت بمالند و هموار كنند.
=مَزَقَ-
-مَزْقًا و مَزْقَةً الثوب: جامه را دريد،- عِرْضَهم: آبروى آنها را برد،- الطائرُ بسِلْحهِ: پرنده فضله انداخت.
=مَزَّقَ-
تَمْزِيقًا [مزق] الثوبَ: جامه را پاره كرد.
=المَزِق-
ج مَزِقُون في العِرْض: آنكه آبروى مردم را لكه دار كند.
=المِزْقَة-
ج مِزَق: پاره اى از پارچه لباس و مانند آن.
=المَزْكُوم-
[زكم] : كسيكه سرما خورده است.
=المِزْلَاج-
[زلج] : چفت يا قفل درب.
=المَزَلَّة-
ج مَزَالّ [زلّ] : جاى لغزش.
=المَزِلَّة-
ج مَزَالّ [زلّ] : مرادف (المَزَلَّة) است.
=المَزْلَج-
ج مَزَالِج [زلج] : سورتمه، وسيله اى كه بدون چرخ روى يخ كشيده مى شود.
=المُزَلَّج-
[زلج] : كم، بخيل، كسيكه خود را بمردمى نسبت دهد ولى از آنها نباشد، پست از هر چيزى، بى مروت.
=المَزْلَفَة-
ج مَزَالِف [زلف] : دهى كه ميان حومه شهر و بيابان قرار گرفته باشد؛ «المَزَالف» : مراحل.
=المَزْلَق-
[زلق] : جاى ليز.
=المَزْلَقَة-
[زلق] : مرادف (المَزْلق) است.
=المِزْمَار-
ج مَزَامِير [زمر] (مو) : قره ني، نغمه و آهنگ.
=مَزْمَزَ-
مَزْمَزَةً [مزمز] : الكأْسَ: جام مى را چشيد و يا به لب زد.
=المُزْمَع-
[زمع] عليهِ: مقرر؛ «المؤتمر المُزمَع عَقده» : كنفرانسى كه قرار است برگزار شود.
=المُزْمِع-
[زمع] : فا، ثابت و استوار در كار.
=المُزَمَّل-
[زمل] : كسيكه خود را در لباس پوشانيده باشد و كنايه از تقصير كار نيز مى باشد.
=المُزَمَّلَة-
[زمل] : مؤنث (المُزَمَّل) است، كوزه يا مشكى كه براى سرد كردن آب بكار مى رود.
=المُزْمِن-
[زمن] : فا، گذشته دور، قديم؛ «مَرَضٌ مُزْمِنٌ» : بيمارى مزمن كه مدتى بر آن گذشته است.
=المُزْمَهِرّ-
[زمهر] : خشمگين، مردى كه هنگام خنديدن دندانهايش نمايان شود.
=المُزْمُور-
ج مَزَامِير [زمر] : مرادف (المَزْمُور) است.
=المَزْمُور-
ج مَزَامِير [زمر] : نغمه و آهنگ و سرود.
=مَزَنَ-
-مَزْنًا و مُزُونًا: در پى كار خود رفت،- وَجْهُهُ: چهره اش روشن شد،- من العَدُوّ:
از دشمن گريخت،- مَزْنًا فلانًا: او را ستايش كرد، در غياب وى او را نزد صاحب قدرتى ستود،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.
=مَزَّن-
تَمْزِينًا [مزن] فلانًا: مرادف (مَزَنَهُ)