موجود است. صمغ اين درخت تند بوى است.
-بُطُونًا و بَطْنًا: پنهان شد،- بَطْنًا الأَمْرَ:
باطن امر را شناخت،- الوَادِيَ: به درون دره آمد،- هُ و لهُ: بر شكم او زد،- بُطُونًا و بَطَانَةً: شكم او بزرگ شد.
-بَطَانَةً: شكم گنده شد.
بَطَنًا: به درد دل دچار شد.
تَبْطِينًا الثوبَ: براى جامه آسترى ساخت،- الدَّابَّةَ: شكم بند ستور را بست.
=البَطْن-
ج بُطُون و أَبْطُن و بُطْنَان: شكم. اين واژه بر خلاف (الظَّهْر) است، درون هر چيزى؛ «بَطْنُ الأَرْضِ» : زمين فرو رفته و گود؛ «الْقَتِ الدّجَاجةُ ذا بَطْنِها» : مرغ تخم گذاشت؛ «صَاحَتْ عَصَافِيرُ بَطْنِهِ» : گرسنه شد.
=البَطَن-
دل درد.
=البَطِن-
شكم گنده.
=البِطْنَة-
پُر خورى.
=البُطُولَة-
مص، مسابقه ى قهرمانى ورزش؛ «بُطُولَةُ الْعَالَم» : قهرمانى جهانى؛ «دَوْرُ البُطُولَةِ» : قهرمان اول داستان.
=البَطِي ء-
م بَطِيئَة، ج بِطَاء: كند، سست. اين واژه ضد (السَّرِيع) است.
=البَطِيحَة-
ج بَطَائِح: آبراهه ى فراخ سيل كه در آن شن و سنگريزه باشد.
=البِطَّيخ-
(ن) : اين گياه از رشته ى (القَرْعِيَّات) است. هندوانه،- الأَصْفَر (ن) :
خربوزه.
=البُطَين-
شكم كوچك، مصغر (البَطْن) است،- (ع ا) : هر يك از دو حفره ى داخلى قلب كه در مقابل (الْأُذَيْن) دهليز قلب مى باشند. اين دو حفره يكى (البُطَينُ الأيْمن) و ديگرى (البُطَيْنُ الأَيْسَر) مى باشند.
=البَطِين-
شكم گنده، مترادف (الْبَطِن) است، پُر؛ «كِيسٌ بَطِينٌ» : كيسه ى پُر.
=بَعَّ-
-بَعًّا الماء: آب را بسيار ريخت.
=البُعَاد-
دور، مترادف (الْبَعِيد) است.
=البَعَاع-
باران كه در ابر است؛ «الْقى السَّحَابُ بَعَاعَهُ» : ابر باران خود را فرو ريخت، آذوقه و متاع.
=البُعْبُع-
ج بَعَابع: رؤياى ترسناك كه در خواب بينند، آنچه كه هولناك ولى خيالى باشد.
=البَعْبَعَة-
شتاب در سخن گفتن، باز گوئى بعضى آوازها.
=بَعَثَ-
-بَعْثًا و تَبْعَاثًا هُ: او را به تنهائى فرستاد، او را بر انگيخت و به خشم در آورد؛ «بَعَثَهُ مِنْ نَومِهِ» : او را از خواب بيدار كرد؛ «بَعَثَهُ عَلى الشّي ءِ» : او را وادار به انجام آن كار كرد،- بِهِ: او را با ديگرى فرستاد،- المَيْتَ: مرده را بر پاى داشت،- روحَ الْحَيَاةِ فِيهِ: او را زنده كرد،- بَعَثًا: از خواب بيدار شد.
=البَعْث-
ج بُعُوث: لشكر، ارتش، هر قومى كه فرستاده شوند؛ «البُعُوث» : هيئتهاي اعزامى، نمايندگان اعزامى، قيامت؛ «يَومُ البَعْثِ» : روز قيامت.
=البِعْثَة-
نمايندگان اعزامى؛ «بِعْثَةٌ عَسْكَرِيَّة» : هيأت نظامى؛ «بِعْثَةٌ ثقَافِيَّة» :
هيأت فرهنگى.
=بَعْثَرَ-
بَعْثَرَةً هُ: آن را پراكنده ساخت، آن را زيرو رو كرد.
=بَعَجَ-
-بَعْجًا البطنَ: شكم را شكافت،- الأَرضَ آبارًا: در آن زمين چاههاى بسيار كند،- المَطَرُ الأَرضَ:
ريزش سخت باران سنگهاى زمين را آشكار كرد.
=بَعَّجَ-
تَبْعِيجًا المطرُ في الأرض: ريزش سخت باران سنگهاى زمين را آشكار كرد.
=بَعُدَ-
-بُعْدًا: نابود شد و مرد، روى گردان شد. اين واژه ضد (قَرُبَ) است دور يا پنهان شد.
=بَعَّدَ-
-تَبْعِيدًا هُ: او را دور كرد. اين واژه ضد (قَرَّبَ) است.
=البُعْد-
ج أَبْعَاد: دورى. ضد (القُرْب) است؛ «بُعْدًا لَهُ!» : رانده شود، مسافت؛ «عَلى بُعْد» و «عَنْ بُعْدٍ» : مسافت دورى، رأى و حزم؛ «بُعدُ الشقَّة» : دورى مسافت؛ «بُعدُ الهِمَّة» :
همت بلند؛ «بُعْدُ الصِّيت» : بلند آوازه گى؛ «بُعدُ النَّظَرِ» : بصيرت در امور؛ «بُعْدُ نُقْطَتَيْنِ على كُرَة» (ه) : كوچكترين دو قوس دايره ى بزرگ كه از دو نقطه مى گذرد؛ «بُعدُ المُسْتَطيل» (ه) : درازا و پهناى مستطيل؛ «بُعْدُ نُقْطَتَيْنِ» (ه) : خط مستقيم ميان دو نقطه مانند خط 1 - دميان ب- ج.
1 ب د ج
بَعْدُ-
ظرف زمان است و متضادّ (قَبْلُ) كه معمولًا اضافه مى شود. و هرگاه اضافه نشود مبنى بر ضم يا منصوب با تنوين مى گردد مانند «بَعْدُ» و «بَعْدًا» و «مِن بَعْدُ» و «فيما بَعْدُ» ؛ «أمّا بَعْدُ» : بمعناي (ثُمَّ) است، و گاهى بمعناى «حَتّى الْآن» است: تاكنون مىيد؛ «لم يَأْتِ بَعْدُ» : هنوز يا تاكنون نيامده است؛ «هو بَعْدُ صَغِيرٌ» : او هنوز كوچك است.
=بَعْدَ-
ظرف زمان است بمعناى (بَعْدُ) ؛ «بَعْدَ ذَلِكَ» : سپس، اضافه بر آن؛ «بَعْدَ انْ» : پس از آن.
=البَعِد-
للمفرد و الجمع: هلاك شونده، دور.
اين واژه ضد (الْقَرِئِب) است.
=بَعِرَ-
-بَعَرًا الجملُ: شتر جوان بزرگسال شد.
=بَعَّرَ-
تَبْعِيرًا المِعَى: سلاخ پشكل را از ميان روده ى شتر در آورد.
=البَعْر-
ج أَبْعَار: پشكل جانوران سَپَل دار و سم دار.
=البَعْرَة-
ج بَعَرَات: واحد (البَعْر) است.
=بَعْزَقَ-
بَعْزَقَةً هُ: آن چيز را پراكنده ساخت.
=بُعِض-
الرجُلُ: پشه آن مرد را آزرد.
=بَعَّض-
تَبْعِيضًا هُ: آن چيز را ريز ريز كرد.
=البَعْض-
ج أَبْعَاض من الشي ءِ: يك جزء از چيزى؛ «بَعْضُ الْعُلَمَاءِ» : يكى از دانشمندان.
=بَعَل-
-بَعَالَةً و بُعُولَةً تِ المرأَةُ: آن زن شوهردار شد،- الرَّجُلُ لِلْمَرْأةِ: آن مرد شوهر آن زن