فا، زمين سخت و سنگلاخ.
=واجَهَ-
وِجَاهًا و مُوَاجَهَةً [وجه] هُ: با او روبه رو شد.
=الواجِهَة-
روبروى هر چيزى مانند جلوى خانه.
=الواحَة-
ج واحَات [ويح] : زمين سرسبز و آباد در بيابانهاى شن زار.
=الواحِد-
[وحد] : يگانه، منفرد بى همتا و يكتا (كه از نامهاى خداوند متعال است) و گاهى عدد را با آن توصيف مى كنند مانند «الْفٌ واحدٌ و عَشْرَةٌ واحدةٌ» ،- ج وَاحِدُونَ:
اولين شماره عدد و مثناى آن «وَاحِدان» است،- ج وُحْدان و أُحْدان: يك فرد از چيزى يا گروهى و مانند آن، آنكه در دانش و فضل و مانند آن از همه برتر باشد؛- «هُوَ وَاحِدٌ في قَومِهِ» : او در ميان قوم خود در دانش و فضل برتر است؛- «جاؤوا زَرَافاتٍ و وحُدْانًا» : بشكل گروهى و تك تك آمدند.
=الواحِدَة-
مؤنث (الواحِد) است.
=وَا حَرَبا-
[حرب] : كلمه ايست كه با آن زارى و نوحه سرائى بر مرده كنند و بمعناى ندبه و افسوس مى باشد. اعراب اين كلمه بدين گونه است:
واو حرف نداء است، حَرَبا: منادى مبنى بر ضمّه مقدّرى است در آخر آن كه اشتغال محل آن به حركت مناسب در محل نصب به فعل ندبه محذوف بتقدير (انْدُبُ) مانع ظهور آن شده. و الف براى ندبه است و اگر گفته شود (وا حرباه) هاء آخر آن براى وقف است.
=واحَلَ-
مُوَاحَلَةً [وحل] هُ: در گذشتن از گل و لاى بر او چيره شد.
=الواحِي-
ج واحُون و وُحَاة [وحي] : فا.
=واخَى-
مُوَاخَاةً [وخي] فلانًا: با فلانى دست برادرى دارد.
=الواخِد-
«البعيرُ الواخِدُ» : شتر شتابان كه پاى خود را مانند شترمرغ بلند كند.
=واخَذَ-
مُوَاخَذَةً [وخذ] هُ بذَنْبهِ: از او مؤاخذه نمود- اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=واخَمَ-
مُوَاخَمَةً [وخم] هُ: در پرخورى و تخمه شدن بر او چيره شد.
=وادَّ-
وِدَادًا و مُوَادَّةً [ودّ] هُ: او را دوست داشت.
=وادَجَ-
مُوَادَجَةً [ودج] هُ: با او به نرمى و آشتى رفتار نمود.
=الوَادِس-
گياهى كه روى زمين را پوشانيده باشد.
=وادَعَ-
مُوَادَعَةً و وِدَاعًا [ودع] هُ: با او آشتى و سازش كرد.
=الوادِع-
آرام و مطمئن.
=الْوادِك-
چاق و فربه.
=الوادِي-
[ودي] : فا، راه و روشن، دره و شكاف ميان كوهها كه سيل در آن روان شود؛- «انتَ في وَادٍ و نحن في وادٍ» : ضرب المثلى در مورد اختلاف نظر و مقصد.
=وارَى-
مُوَارَةً [وري] الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد؛- «وَارَاهُ الترابَ» : آنرا در خاك پنهان كرد، دفن كرد.
=وارَبَ-
وِرَابًا و مُوَارَبَةً [ورب] الرجُلَ: آن مرد را فريب داد.
=الوارِث-
ج وَرَثَة و وُرَّاث: فا.
=وارَدَ-
مُوَارَدَةً [ورد] الرجُلَ: بر او وارد شد،- الشاعرُ الشاعرَ: شعر دو شاعر با هم توارد شد و از نظر معنى و لفظ بدون اينكه از يكديگر بگيرند يكسان در آمد.
=الوارِد-
فا، دلير و پرتوان، آنكه به آب وارد شود ج- وارِدون و وُرَّاد و وُرُود و وارِدَة، راه، موى بلند و برافراشته و مانند آن.
=الوارِدَات-
واردات، كالاهائى كه از خارج به كشور وارد كنند، عايدات دولت از حقوق گمركى و مالياتها و جز آن.
=الوارِدَة-
مؤنث (الوارِد) است، مردمى كه به آب وارد شوند، راه و گذرگاه.
=الوارِس-
من الثياب: جامه سرخ رنگ؛- «وارِسُ الحمرةِ» بسيار سرخ رنگ.
=وارِطَ-
وِرَاطًا و مُوَارَطَةً [ورط] هُ: بر او خدعه و نيرنگ زد.
فا،؛- «نباتٌ وارِفٌ» : گياه سبز و خرم و تازه.
=الوارِق-
من الشجر: درخت برگدار، درخت پر برگ، درخت زيبا برگ.
=الوارِقَة-
«شجرةٌ وارقةٌ» : درخت پر برگ و سبز و زيبا.
=وارَكَ-
مُوَارَكَةً [ورك] الجبلَ: از كوه گذشت.
=الوارِك-
ج وُرُك من الرَّحْل: جائى از پالان كه سوار هنگام خستگى پاى خود را بر روى آن گذارد.
=الوارِم-
«الجلْدُ الوارِمُ» : پوست باد كرده و متورم از بيمارى.
=الوارِي-
[وري] : پيه بسيار؛- «الزَّنْدُ الوارِي» : آتش زنه (فندك) كه شعله از آن بيرون آيد.
=وازَى-
مُوَازَاةً [وزي] هُ: با او مقابله كرد و رو به رو شد.
=وازَرَ-
مُوَازَرَةً [وزر] هُ على الأَمر: او را كمك و تقويت كرد،- هُ: در باربرى بر او پيشى گرفت، وزير او شد.
=الوازِع-
ج وَزَعَة و وُزَّاع: كسى كه امور لشكر را اداره كند، مانع، سگ.
=وازَنَ-
وِزَانًا و مُوَازَنَةً [وزن] هُ: به او پاداش كار داد، با او روبرو و برابر شد، هموزن با او شد،- بين الشَّيئَين: به آن دو چيز دقيق شد تا به بيند كدام سنگين تر است.
=الوازِن-
فا،؛- «درهمٌ وازنٌ» : درهم كامل و تمام عيار.
=واسَى-
مُوَاسَاةً [وسي] الرجُلَ: او را دلدارى و تسلى داد و كمك كرد. لغتى است در (آسَاهُ مُوَاسَاةً) يعنى او را يارى كرد.
=الواسِط-
فا، آنكه در ميان جا و يا قوم خود نشسته است، درب، جلوى پالان.
=الواسِطَة-
مؤنث (الواسِط) است، واسطه و ميانجى، علت و سبب؛- «كان بواسطة كذا» : بعلّت آن بود، ارزنده ترين گوهرى كه وسط گردنبند باشد، قسمت جلوى پالان.
=الواسِع-
فا، فراخ، پهن؛- «شَارِعٌ وَاسِعٌ» :
خيابان پهن،،- في الأَسْمَاءِ الْحُسْنى: از