او را به حال خود رها كرد تا هر چه كه مى خواهد بكند، به او پروا نكرد؛ «شَأْنُهُ في ذلك شَأْنُ ... » : كار و حال او در اينگونه موارد همانند ... است؛ «مِنْ شَأْنهِ كَذَا اوان يَفْعَلَ كَذَا» : سرشت و خوى او چنين است كه فلان كار را بكند، و نيز واژه ى (الشَّأْن) بمعناى دخالت در كارى و يا علاقمند به آن مىيد؛ «مَا شَأْني في ذَلك» : دخالتى در آن ندارم؛ «لَه شَأْنٌ فِي ذَلِكَ» : در آن كار علاقه دارد؛ «ليسَ لي شَأْنٌ فِي ذلك» : به آن كار علاقه اى ندارم يا آن كار به من ربطى ندارد؛ «ليس مِنْ شَأنِه أَنْ» : در شأنِ او نيست كه ...
؛ «بِشَأْنِ كذا» : براى آن چيز يا بخاطر آن؛ «جَلَّ شَأْنُهُ» : بزرگوار باد شأن خداوند متعال. اين تعبير را درباره ى حق تعالى گويند؛ «ذُو الشَّأْن او ذَاتُ الشأْنِ» : مقام يا شخص مسئول و يا ويژه در كارى؛ «أُولُو الشأْنِ او ذَوُو الشأْنِ» : دارندگان نفوذ و قدرت؛ «رفيعَ الشأْنِ» : بلند مرتبه و مقام؛ «ذُو شَأْنٍ» :
با اهميت، پر اهميت،- ج شُؤُن و شُؤُون:
زمين دراز و خاكى در كوه كه در آن نخل خرما مى رويد، رگى كه در چشم است و از آن اشك روان مى شود،- (ع ا) : جاى پيوند استخوانهاى سر، (الشئُون) : اين واژه در رديف خود مطالعه شود.
[شأو] مص، پايان و نهايت، بُرد، هدف؛ «عَدَا شَأْوًا» : يك دور تا پايان چيزى چرخيد يا دويد؛ «بَلَغَ شَأْوًا بعيدًا في الرُّقِيِّ» : در پيشرفت و ترقى به نهايت درجه ى آن رسيد؛ «فلانٌ بَعِيدُ الشأْوِ» : او بلند همت است، خاكى كه از چاه بيرون آورند.
=الشئُون-
[شأن] : جمع (الشَّأْن) است، نيازمنديها؛ «الشئُونُ الْخَارِجِيَّة» : آنچه كه در رابطه با سياست خارجى كشور باشد؛ «وِزَارةُ الشئونِ الاجْتِماعِيَّة» : وزارت كار و امور اجتماعى؛ «شُؤُونُ الطَّلَبَةِ» : امور مربوط به دانشجويان؛ «لِلّهِ في خَلْقِهِ شُؤُونٌ» : خداوند متعال بر امور خلق خود شؤون خاصي دارد؛ «شُؤُونُ الخَمْر» : آن مقدار از مي كه در رگهاى بدن جريان يابد.
=شَبَّ-
-شَبَابًا و شَبِيبَةً [شبّ] الغلامُ: آن كودك جوان شد،- عَن الطوْقِ: بزرگ شد و بحد كمال رسيد،-- شَبَّا و شُبُوبًا الشي ءُ: آن چيز بلند و نمايان شد،- النارَ: آتش را روشن كرد،- تِ النَّارُ: آتش روشن شد،- الحَريقُ:
آتش سوزى رخ داد، تْ نِيران الحَربِ: جنگ آغاز شد،- تِ الحَيَّةُ: مار پريد و نيش زد.
=اين تعبير در زبان متداول رايج است،- شَبِيبًا و شِبابًا و شبوبًا الفرسُ: اسب بانشاط شد و دو دست خود را بالا برد، با نشاط يا آزرده شد.
=شُبَّ-
تِ النارُ: آتش افروخته شد.
=الشَّبّ-
[شبّ] : جوان، ج شَبَاب و شُبَّان و شَبَبَة،- (ك) : زاج سفيد يا آبى رنگ؛ «شَبُّ اللَّيْلِ» : بوته گلى است زيبا و مركز اصلي آن امريكاى استوائى است و شكوفه هاى آن پيش از غروب و پس از آن باز مى شود.
گل لاله عباسى.
=شَبَا-
-شَبْوًا [شبو] الشي ءُ: آن چيز بلند و عالى شد،- الفَرَسُ: اسب بر روى دو پاى ايستاد،- النّارَ: آتش برافروخت،- الوَجْهُ:
چهره پس از دگرگونى روشن و باز شد.
=الشَّبَائِك-
دشمنيها.
=الشَّباب-
[شبّ] : مص، جوانى و سن بلوغ كه معمولًا تا سي سالگى مى باشد، آغاز هر چيزى مانند (شَبَابُ النَّهَار) : آغاز روز، تشبيب؛ «قَصيدةٌ حَسَنَةُ الشبَاب» : قصيده اى با تشبيبى نيكو.
=الشَّبَاب-
[شبّ] : آنچه كه با آن آتش افروخته شود.
=الشَّبَّابَة-
[شبّ] (مو) : ني، قره ني. اين واژه را در زبان متداول (مِنْجَيْرة) گويند.
=الشَّبَاة-
ج شَبًا و شَبَوَات [شبو] : اسبى كه بر روى دو پاى خود مىيستد،- (ح) :
عقرب بهنگام تولّد يا عقرب زرد، نيش عقرب، تيزى و لبه ى هر چيزى،- من السَّيْفِ: اندازه ى بُرنده ى شمشير.
=الشُّبَارِقَ-
[شبرق] : پاره هاى جامه.
=الشَّبَارِق-
[شبرق] : پاره هاى جامه.
=شُبَاط-
ماه دوم از سال شمسى ميلادى است ميان (كانون دوم و آذار) روزهاى اين ماه در سال كبيسه 29 روز و در غير آن 28 روز است و معادل از يازدهم بهمن تا دهم اسفند از سال شمسى هجرى مى باشد.
اين نام سريانى است.
=الشُّبَاعَة-
باقيمانده ى غذا پس از سيرى.
=الشُّبَّاك-
ج شَبَابِيك: تور شكارچيان، شكارگران كه جمع (شَابِك) است مانند (قارِى ء) كه جمع آن (قُرَّاء) است، در پوش آفتابه كه داراى سوراخهاى متعدد است،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بر ريسمانهائى اطلاق مى شود كه باربران چيزهاى شكستنى را با آن بر روى ستور بندند، پنجره، روزنه.
=الشَّبَّاك-
پنجره ساز.
=الشَّبَام-
هر يك از دو ريسمان روبنده كه زن با آنها روبند خود را از پشت گره زند، چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از پستان مادرش شير بخورد.
=شَبَّبَ-
تَشْبِيبًا [شبّ] : بياد روزگار جوانى و تفريح و سرگرميهاى گذشته افتاد،- الشاعِرُ بِالفَتَاةِ: شاعر در شعر خود نسبت به آن دختر اظهار عشق كرد و زيبائيهاى او را برشمرد،- قَصِيدتَهُ: شاعر قصيده ى خود را ويرايش كرد و آنرا با ياد زنان آراست. معمولا تشبيب در آغاز هر امرى است اگر چه در ذكر جوانى نباشد،- الكتابَ آغاز به خواندن كتاب كرد.
=الشَّبْت-
(ن) : گياه شويد كه از تيره ى خيميّات است. نام ديگر آن (رُزّ الدجَاج) است.
=الشَّبِتّ-
(ن) : مترادف (الشَّبْت) است.
=الشَّبَّة-
ج شَبَّات و شَوَابّ و شبَائِب [شبّ] :
مؤنث (الشبّ) است به معناى (الشَّابّ) .
=شَبِثَ-
-شَبَثًا بكذا: به آن چيز آويخت.
=الشَّبَث-
ج أَشْبَاث و شِبْثَان (ح) : عنكبوت،- (ح) : حشره ايست كه پاهاى بسيار دارد.