كرد، چيد،- الشي ءَ: آن چيز را كم كرد، قسمتى از آن چيز را بريد،- الجَليدُ النبتَ:
برف گياه را سوزانيد،- من المالِ كذا:
سهميّه ى او از مال فلان مقدار بود،-- حَصَصًا الرجُلُ: موى سر او ريخت يا كم شد.
ج حُصُوص و أَحْصَاص: مرواريد،- (ن) : زعفران،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى يك پاره از ليمو يا سير يا دانه ى صنوبر و مانند آنها مى باشد.
=حَصَى-
-حَصْيًا الرجُلَ: آن مرد را با ريگ يا سنگريزه زد.
=الحَصَى-
سنگ ريزه ها؛- «طَرْقُ الْحَصَى» : يكى از كارهاى كاهنان در سحر و افسون است.
=الحَصَّاء-
[حصّ] : مؤنث (الأَحَصّ) است؛ «سَنَةٌ حَصَّاء» : سال خشك و بى حاصل.
=الحَصَاة-
[حصي] : واحد (الحَصَى) است، ج حَصَيَات و حُصِيّ و حَصِيّ، شماره، خرد و رأى،- (طب) : سنگ كليه و مثانه كه باعث بيمارى كليه و گرفتگى مجراى بول مى شود.
=الحَصَاد-
مص، مترادف (الحِصَاد) است، كِشت درو شده؛ «حَصَادُ الشّجرةِ» : ميوه ى درخت؛ «اخَذُوا حَصَادَ الشَّجَرَة» : ميوه ى درخت را گرفتند؛ «حَصَادُ البقول البَرِّيَّةِ» :
دانه هاى ريخته شده از گياهان بر روى زمين.
=الحِصَاد-
مص، زمان و هنگام درو.
=الحَصَّاد-
مترادف (الحَاصِد) است.
=الحِصَار-
سنگر، پناهگاه، بالشى كه بر پشت شتر بسان پالان قرار دهند و بر روى آن سوار شوند.
=الحُصَاص-
[حصّ] (طب) : بيمارى گرى.
=الحُصَاصَة-
[حصّ] : بازمانده ى انگور بر درخت پس از چيدن.
=الحُصَالة-
(ز) : دانه هاى گندم و جو كه پس از باد دادن بر روى زمين ماند و بر آن (الكُناسَة) : دانه هاى تلخ اطلاق مى شود.
=الحَصَان-
مرواريد،- ج حُصُن و حَصَانات: زن پارسا و با عفت.
=الحِصَان-
ج أَحْصِنَة و حُصُن: اسب نر، اسب نجيب و آزموده؛ «حِصَانُ البحرِ» (ح) : اسب آبى كه معمولًا در رودخانه هاى افريقا وجود دارد؛ «الحِصانُ البخاريُّ» : مقياس سنجش نيروى ابزار و آلات بخارى است.
=الحَصَانَة-
استوارى و محكم بودن،- (طب) : نيروى پايدارى بدن در برابر بيمارى؛ «الحَصَانَةُ النِّيابِيَّة» : مصونيت پارلمانى ويژه ى نمايندگان مجلس.
=حَصَبَ-
-حَصْبًا هُ: بر او سنگريزه پرتاب كرد،- المكانَ: آن جاى را با سنگريزه فرش كرد،- هُ عن كذا: او را از آن چيز دور كرد،- عَنه: از او دور شد و با شتاب گريخت،- في الأرض: راه را گرفت و رفت.
=حَصِبَ-
-حَصَبًا: بر پوست بدن وى سرخجه (سرخك) درآمد،- الوترُ: زه از كمان برگشت.
=حُصِبَ-
حَصَبًا: بر بدن وى سرخك درآمد،- الوترُ: زه از كمان برگشت.
=حَصَّبَ-
تَحْصِيبًا المكانَ: آن مكان را با سنگريزه فرش كرد.
=الحَصَب-
پاره سنگ يا سنگريزه ها، آنچه كه در آتش مىفكنند مانند هيزم.
=الحَصْبَاء-
مترادف (الحصى) بمعناى سنگريزه ها است.
=الحَصْبَة-
(طب) : بيمارى سرخك.
=الحَصَبَة-
واحد: (الحَصْباء) است،- (طب) : مترادف (الحَصْبَة) است.
=الحَصِبَة-
باد سخت كه در فضا سنگريزه ها برانگيزد،- (طب) : مترادف (الحَصْبَة) است.
=الحِصَّة-
ج حِصَص [حصّ] : نصيب و قسمت؛ «حِصَّة في الرّبح» : سود سهم براى دارنده آن.
=الحَصْحَاص-
خاك
حَصْحَصَ-
حَصْحَصَةً [حصحص] الحَقُّ: حق آشكار شد،- الترابَ و غيرَه: خاك و جز آن را به سمت راست و چپ تكان داد و برانگيخت.
=الحِصْحِص-
سنگها، خاك.
=حَصَدَ-
-حَصْدًا و حِصَادًا و حَصَادًا الزرعَ:
كِشت را درو كرد؛ «مَن زَرَعَ الشرَّ حَصَدَ النّدامة» : آنكه شر بكارد پشيمانى درو كند،- القومَ بالسَّيف: آن قوم را همانگونه كه كِشت را درو كنند با شمشير كشت.
=حَصِدَ-
-حَصَدًا الحبلُ: بافت ريسمان محكم شد،- الدرعُ: زره محكم ساخته شد.
=الحَصَد-
آنچه از كِشت كه درو كنند.
=الحَصْدَاء-
مؤنث (الأَحْصَد) است؛ «ذرعٌ حَصْدَاء» : زره محكم ساخت با حلقه هاى ريز و تنگ؛ «شجرةٌ حَصْدَاء» :
درخت پر برگ.
=حَصَرَ-
-حَصْرًا هُ: بر او تنگ گرفت و اطرافش را احاطه كرد،- القومُ بِفُلان: آن قوم بر فلانى سخت گرفتند،- البعيرَ: پالان شتر را محكم بست،- الشي ءَ: آن چيز را فرا گرفت.
=حَصِرَ-
-حَصَرًا: آن مرد از سخن گفتن درماند، بخيل شد،- الرّجُلُ: سينه ى آن مرد تنگ شد،- بِالسرِّ: راز را پنهان كرد،- عن الشي ءِ: از آن چيز درمانده و ناتوان شد.
=حُصِرَ-
شكم او قبض شد و پيشاب وى بند آمد.
=الحُصْر-
(طب) : يبوست و قبض شدن شكم.
=الحَصْر-
انحصار؛ «اداره حَصر التّبغ و التُّنْباك» : اداره ى انحصار توتون و تنباكو؛ «بالحَصْر» : منحصرًا، در معناى باريك؛ «على سبيلِ الحَصْر» : حق بدون رقابت؛ «لا يدخُلُ تحت الحَصْر» أو «لَا حَصْرَ له» :
بى شمار و بسيار؛ «يفوقُ الحَصْر» : بيش از حد شمارش، و در زبان متداول بمعناى غم و اندوه مى باشد.