مترادف (الرَّشق) است،- ج أرْشاق:
اسم است از (رَشَقَ النَّبل) : تير انداز.
كمان پرتوان كه با شتاب تير اندازد، و در زبان متداول بر تيراندازى پياپى در يك زمان اطلاق مى شود.
=الرَّشْقَة-
(ا ع) : بمباردمانهائى كه در يك زمان اطلاق مى شود.
=رَشمَ-
-رَشْمًا: نوشت،- بيدر الحنطة: انبار گندم را مهر كرد.
=رَشَمَ-
-رَشَمًا: بوى غذا را پيگيرى ميكرد و در پى فرصت خوردن شد.
=رَشَّمَ-
تَرْشِيمًا: نوشت.
=الرَّشْم-
اثر باران بر روى زمين.
=الرَّشَم-
اثر باران بر روى زمين، اثر هر چيزى، آغاز روئيدن گياه.
=الرَّشْمَة-
رشمه كه با آن اسب را مهار كنند.
=رَشَنَ-
-رَشْنًا و رُشُونًا: در پي بدست آوردن غذا و خوردن آن شد،- الكلبُ في الإناءِ:
سگ سر خود را درون ظرف كرد.
=الرَّشْن-
جاى بلندى كه از آن آب سرازير مى شود.
=الرَّشَن-
مترادف (الرَّشْن) است.
=الرُّشْوَة-
ج رُشًى و رِشًى [رشو] : رشوه كه معمولا براى باطل كردن حق داده مى شود.
=الرَّشْوَة-
ج رُشًى و رِشًى [رشو] : مترادف (الرُّشْوَة) است.
=الرِّشْوَة-
ج رُشًى و رِشًى [رشو] : مترادف (الرُّشْوَة) است.
=الرَّشِيح-
عرق بدن،- (ن) : نام گياهى است.
=الرَّشِيد-
آنكه رشيد و بالغ باشد، هدايت كننده، راهنما.
=الرَّشِيش-
[رشّ] (ا ع) : تفنگ مسلسل.
=الرَّشِيشَة-
[رشّ] (ا ع) : مسلسل كوچك.
=الرَّشِيق-
ج رَشَق: آنكه در كار خود ماهر و سبكبال باشد، آنكه اندام معتدل و زيبا داشته باشد،- مِن اللَّفْظِ او الخَط: ظريف و خوشبيان يا خوشنويس.
=الرُّشَيْم-
جزئى از تخم گل و گياه.
=رَصَّ-
-رَصًّا [رصّ] الشي ءَ: بعضى از آن چيز را به بعض ديگر چسبانيد.
=الرَّصَّاء-
مؤنّث (الأَرَصّ) است؛ «فخذٌ رَصّاء» : رانى كه به ران ديگر پيوسته و چسبيده باشد.
=الرَّصَاص-
[رصّ] (ك) : سرب،- (ا ع) :
گلوله و فشنگ كه با هفت تير و يا تفنگ بكار مى رود؛ «قَلَمُ الرصَاصِ» : قلم مداد.
=الرَّصَاصَة-
يك دانه فشنگ، كُره اى از سرب به اندازه ى فندق.
=الرَّصَّاصَة-
[رصّ] : بخيل، سنگ چسبيده بر لب چاه كه آب از آن روان باشد.
=الرَّصَاصى-
آنچه كه به رنگ سرب باشد.
=الرِّصَاف-
ج رَصَف و رُصُف: استخوانهاى پهلو، سوراخ پيكان در تير، عصب اسب.
=الرَّصَانة-
ثبات و آرامش.
=رَصَدَ-
-رَصْدًا و رَصَدًا هُ: ويرا مراقبت كرد، بر سرِ راه او نشست تا به وى آسيب رساند.
=رُصِدَ-
المكانُ: در آن مكان يكبار باران آمد.
=رَصَّدَ-
تَرْصِيدًا الحسابَ: به حساب رسيدگى كرد و آنرا شمرد و آماده نمود.
=الرَّصْد-
مص،- أرصاد: باران كم يا گياه و علفِ اندك؛ «رَصْدُ الأَفْلَاكِ» : مطالعه ى گردش ستاره ها در آسمان- ستاره شناسى.
=الرَّصَد-
ج أَرْصَاد: راه، نگهبانان و پاسداران و خدمتگزاران كه مراقبت و ديده بانى كنند. اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود و نيز در جمع (أرْصَاد) گويند. و در زبان متداول واژه ى (الرَّصَد) بمعناى نرده و حِفاظ است كه ديوانگان و جز آنها را در پشت آن نگهدارى كنند.
=الرَّصْدَة-
ج رِصَاد: يكبار بارندگى.
=الرَّصْرَاصَة-
[رصرص] : زمين سفت و سخت، سنگى كه بر لب دهانه ى چاه آب روان چسبيده باشد.
=رَصْرَصَ-
رَصْرَصَةً [رصرص] البناءَ: ساختمان را محكم و استوار كرد،- فِى الْمَكَانِ: در آن جاى ثابت ماند.
=رَصَّصَ-
تَرْصِيصًا [رصّ] هُ: به معناى (رَصَّهُ) است، بر روى آن چيز سرب ماليد.
=رَصَعَ-
-رَصْعًا هُ بيدهِ: با دست خود او را زد، هُ بِالرُّمح: سخت او را با نيزه زد،- السّنَانَ في المَطْعُونِ: نيزه را در بدن زخمى فرو برد،- الحَبَّ: دانه را در ميان دو سنگ كوبيد.
=رَصِعَ-
-رَصَعًا بالطِّيب: خود را با عطر خوشبو كرد،- بِالشَّي ءِ: به آن چيز چسبيد.
=رَصَّعَ-
تَرْصِيعًا الشي ءَ: آن چيز را اندازه گرفت و بافت،- الذهبَ بِالجَوَاهِرِ: طلا را با جواهر آراست،- العِقْدَ بِالْجَوَاهِر: گردن بند را با جواهر به رشته كشيد و آراست.
=رَصَف-
-رَصْفًا الحجارةَ: سنگها را كنار هم چيد،- المُصَلِّي قَدَميهِ او بين قَدَمَيْهِ: نمازگزار گامهاى خود را بهم نزديك كرد يا بهم چسبانيد.
=رَصِفَ-
-رَصَفًا تْ أَسنانُهُ: دندانهاى او بهم پيوسته و آراسته شد.
=رَصُفَ-
-رَصَافَةً العملُ: آن كار محكم و استوار شد.
=رُصِفَ-
رَصْفًا تْ أَسنانُهُ: مترادف (رَصِفَتْ) است.
=الرَّصَف-
سنگهاى روى هم چيده شده در مسيل آب، سدّ كه در جلوى آب رودخانه بندند.
=الرَّصَفَة-
واحد (الرصَف) است.
=الرَّصَفَتَانِ-
(ع ا) : دو عصب كه هر يك درون كاسه ى زانو ميباشند، دو كاسه ى زانو.
=رَصُنَ-
-رَصَانَةً العقلُ و غيرُهُ: خِرد و جز آن محكم و استوار و ثابت شد.
=رَصَّنَ-
تَرْصِينًا الشي ءَ معرفةً: آن چيز را خوب دانست.
=الرَّصَن-
(ن) : نام گياهى است.
=الرَّصُود-
ماده شترى كه در انتظار نوبت