فهرس الكتاب

الصفحة 338 من 1009

بازى، تخته نرد و مانند آن؛ «الحَجَرُ الكريم» : سنگ قيمتى مانند الماس و زمرّد و ياقوت؛ «حَجَرُ الجِيرِ» : سنگ كالسيوم؛ «حَجَرُ عثرة» : آنچه كه باعث سختى و ناكامى شود؛ «الحَجَرُ الأساسِىّ» : اولين سنگ ساختمان، اولين اقدام اساسى.

=الحَجِر-

زمين پُر از سنگ.

=الحُجْرة-

ج حُجَر و حُجُرَات و حَجَرَات و حُجْرات:

اطاق، ناحيه.

=الحَجَرِيٌ-

آنچه كه از سنگ باشد؛ «العَصْرُ الحَجَرىّ» : عصر حَجَر.

=الحَجَرِيَّة-

تركيبى است از كِلْس و ريگ و رمل كه آن را بر روى پشت بام و جُز آن پخش و پهن مى كنند.

=حَجَزَ-

-حَجْزًا و حِجَازَةً: او را منع كرد و بازداشت، او را دور كرد،- عليهِ المالَ أَوِ العِقَارَ: مال يا ملك او را به حكم دادگاه ضبط و توقيف كرد،- بينهُما: ميان آن دو چيز را جدائى افكند.

=الحَجْز-

مص؛ «ألقى الحَجْزَ على» : چيزى را توقيف يا ضبط كرد.

=الحُجْزَة-

ج حُجَز و حُجُزَات و حُجَزَات و حُجْزَات:

جاى بستن بند إزار، جاى بستن نيفه شلوار.

=حَجَلَ-

-حُجُولًا تِ العينُ: چشم به گودى افتاد،- حَجْلًا و حَجَلَانًا: هنگام راه رفتن يك پاى خود را بر روى پاى ديگر نهاد،- المُقيَّدُ: بر روى هر دو پاى خود برجست،- البَعيرَ: شتر را با رَسَن بست.

حُجِلَ: حَجْلًا بينهما: ميان آن دو را فاصله افكند و حايل شد.

=حَجَّلَ-

تَحْجِيلًا تِ العينُ: چشم به گودى افتاد،- المُقَيَّدُ: در راه رفتن برجست،- الرَّجُلُ أَمْرَهُ: آن مَرد كار خود را آشكار كرد،- العروسَ: عروس را داخل حجله كرد.

=حُجِّلَ-

الفرسُ: دست و پاى اسب سفيد شد.

=الحَجْل-

ج أَحْجَال و حُجُول: خلخال، زنجير، سپيدى در پاى اسب.

=الحِجْل-

ج أَحْجَال و حُجُول: مترادف (الحَجْل) است.

=الحَجَل-

ج حِجْلَان و حَجْلَى (ح) : كبك.

پرنده اى است به اندازه كبوتر كه پاى و نوك آن سرخ رنگ و در مناطق بلند و كوهستانى زندگى مى كند گوشت اين پرنده خوشمزه است.

=الحَجِل-

ج أَحْجَال و حُجُول: سفيدى در پاى اسب.

=الحَجَلَة-

(ح) : واحد (الحَجَل) است،- ج حِجَال و حَجَل: اطاقى كه براى عروس آراسته مى شود، پرده كه براى عروس در داخل اطاق نصب مى شود.

=حَجَمَ-

-حَجْمًا الحجَّامُ المريضَ: بيمار را با حَجَامت مُعالجه يا درمان كرد،- الصبيُّ ثدْيَ أُمِّهِ: كودك پستان مادرش را مكيد،- تِ الحَيَّةُ: مار گزيد،- طَرْفَهُ عَنْهُ: روى خود را از او برگردانيد،- عَنِ الشي ءِ: او را از آن چيز بازداشت و منع كرد،- البَعِير: شتر را با دهان بند دهانش را بست تا از هيجان و گزيدن آن را باز دارد.

=الحَجْم-

مص،- ج حُجُوم: مقدار و اندازه جسم يا حجم، فضايى كه جسم آن را اشغال مى كند،- «كبيرٌ الحَجْمِ» : آنچه كه حجم بزرگ داشته باشد.

=حَجَنَ-

-حَجْنًا العودَ: چوب را كج كرد،- الشي ءَ: آن چيز را با چوب سر كج كشانيد.

=الحَجْناء-

مؤنث (الأَحْجَن) است.

=الحَجُون-

تنبل؛ «سِرْنا عَقَبةً حَجُونًا» : راهى دور و دراز پيموديم.

=الحَجِيج-

[حجّ] : آنكه با اظهار دليل چيره شود، آنكه پزشك گودى زخم وى را با ميل بيازمايد.

=الحُجَيْجَة-

[حجّ] : «أُمُّ حُجَيْجَة» : كُنيه ى گنجشكى است كه به آن (السنُونو) گويند.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الحَجِير-

مترادف (الحَجِر) است.

=الحَجِيل-

«فَرَسٌ حَجِيلٌ» : اسبى كه در سه پايش سفيدى باشد.

=حَدَّ-

-حَدًّا و حِدَادًا [حدّ] : براى مُرده لباس سياه پوشيد،- تِ المَرْأَةُ: آن زن آرايش نكرد و بعلت مرگ شوهرش جامه سياه پوشيد،-- حَدًّا و حَدَدًا الدَّارَ: براى خانه حدودى ساخت،- الشي ء عَنِ الشي ءِ: آن چيز را از چيز ديگر تميز داد،- المُذْنِبَ:

گناهكار را حدّ بر او جارى كرد تا ديگر گناه نكند،- اللَّهُ عَنّا الشرَّ: خداوند شر را از ما دور كرد،- حَدًّا السكّينَ: چاقو يا كارد را تيز كرد،- حِدَّةً تِ السّكينُ: كارد تيز و جلا داده شد،- حَدًّا و حَدَدًا و حِدّةً عَليهِ: بر او خشم گرفت.

=الحَدّ-

مص،- ج حُدوُد: نهايت هر چيزى، حايل به حدِّ فاصل ميان دو چيز، كيفر؛ «حَدُّ الشي ءِ» : حدود و مشخصات هر چيزى،- مِنَ السيف: لبه شمشير؛ «سَيفٌ ذو حَدَّين» : شمشير دو لبه،- مِنَ الإنسان: سختى و هيبت مرد بر اثر خشم،- مِنَ الشَّراب: تندى و تيزى شراب،- مِنَ كُلِّ شي ءٍ: سختى و شدت چيزى؛ «دارُهُ حدُّ داري» : خانه ى او مجاور خانه ى من است؛ «لِحَدّ أَو إلى حدٍّ» : تا پايان و نهايت؛ «الى حَدِّ الآن و لِحَدِّ الآن» : تاكنون؛ «الى حَدٍّ بعيد، إلى حَدٍّ كبير» : تا مدتى دراز؛ «إلى حَدٍّ ما» : تا حدودى؛ «إلى أَيِّ حَدٍّ» : تا چه حدّى؛ «لا حَدَّ لَهُ» :

بى پايان، غير محدود؛ «بِلا حَدّ» : بيشمار، «على حدٍّ سَوَاء و عَلى حَدٍّ سِوًى» : يكسان، بدون فرق؛ «فى حَدِّ ذاتِهِ» أو بِحَدِّ ذاتِهِ»:

در طبيعت آن؛ «الحَدُّ الأَدْنى» : كمترين حد؛ «الحَدُّ الأَعلى أَو الحَدُّ الأَقصى» :

بيشترين حد؛ «في حدود» : در حدود، تا ميزانى؛ «بَلَغَ أقصى حُدوده» : به بالاترين حد رسيد؛ «حُدودُ اللّهِ» : طاعت و احكام شرعى خداوند.

=حَدَا-

-حَدْوًا و حِدَاءً و حُدَاءً [حدو] : آواز خود را با حُداء بلند كرد،- الإبلَ و بالإبِلِ:

شتران را با خواندن آواز راند،- تِ الرِّيحُ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت