بازى، تخته نرد و مانند آن؛ «الحَجَرُ الكريم» : سنگ قيمتى مانند الماس و زمرّد و ياقوت؛ «حَجَرُ الجِيرِ» : سنگ كالسيوم؛ «حَجَرُ عثرة» : آنچه كه باعث سختى و ناكامى شود؛ «الحَجَرُ الأساسِىّ» : اولين سنگ ساختمان، اولين اقدام اساسى.
زمين پُر از سنگ.
=الحُجْرة-
ج حُجَر و حُجُرَات و حَجَرَات و حُجْرات:
اطاق، ناحيه.
=الحَجَرِيٌ-
آنچه كه از سنگ باشد؛ «العَصْرُ الحَجَرىّ» : عصر حَجَر.
=الحَجَرِيَّة-
تركيبى است از كِلْس و ريگ و رمل كه آن را بر روى پشت بام و جُز آن پخش و پهن مى كنند.
=حَجَزَ-
-حَجْزًا و حِجَازَةً: او را منع كرد و بازداشت، او را دور كرد،- عليهِ المالَ أَوِ العِقَارَ: مال يا ملك او را به حكم دادگاه ضبط و توقيف كرد،- بينهُما: ميان آن دو چيز را جدائى افكند.
=الحَجْز-
مص؛ «ألقى الحَجْزَ على» : چيزى را توقيف يا ضبط كرد.
=الحُجْزَة-
ج حُجَز و حُجُزَات و حُجَزَات و حُجْزَات:
جاى بستن بند إزار، جاى بستن نيفه شلوار.
=حَجَلَ-
-حُجُولًا تِ العينُ: چشم به گودى افتاد،- حَجْلًا و حَجَلَانًا: هنگام راه رفتن يك پاى خود را بر روى پاى ديگر نهاد،- المُقيَّدُ: بر روى هر دو پاى خود برجست،- البَعيرَ: شتر را با رَسَن بست.
حُجِلَ: حَجْلًا بينهما: ميان آن دو را فاصله افكند و حايل شد.
=حَجَّلَ-
تَحْجِيلًا تِ العينُ: چشم به گودى افتاد،- المُقَيَّدُ: در راه رفتن برجست،- الرَّجُلُ أَمْرَهُ: آن مَرد كار خود را آشكار كرد،- العروسَ: عروس را داخل حجله كرد.
=حُجِّلَ-
الفرسُ: دست و پاى اسب سفيد شد.
=الحَجْل-
ج أَحْجَال و حُجُول: خلخال، زنجير، سپيدى در پاى اسب.
=الحِجْل-
ج أَحْجَال و حُجُول: مترادف (الحَجْل) است.
=الحَجَل-
ج حِجْلَان و حَجْلَى (ح) : كبك.
پرنده اى است به اندازه كبوتر كه پاى و نوك آن سرخ رنگ و در مناطق بلند و كوهستانى زندگى مى كند گوشت اين پرنده خوشمزه است.
=الحَجِل-
ج أَحْجَال و حُجُول: سفيدى در پاى اسب.
=الحَجَلَة-
(ح) : واحد (الحَجَل) است،- ج حِجَال و حَجَل: اطاقى كه براى عروس آراسته مى شود، پرده كه براى عروس در داخل اطاق نصب مى شود.
=حَجَمَ-
-حَجْمًا الحجَّامُ المريضَ: بيمار را با حَجَامت مُعالجه يا درمان كرد،- الصبيُّ ثدْيَ أُمِّهِ: كودك پستان مادرش را مكيد،- تِ الحَيَّةُ: مار گزيد،- طَرْفَهُ عَنْهُ: روى خود را از او برگردانيد،- عَنِ الشي ءِ: او را از آن چيز بازداشت و منع كرد،- البَعِير: شتر را با دهان بند دهانش را بست تا از هيجان و گزيدن آن را باز دارد.
=الحَجْم-
مص،- ج حُجُوم: مقدار و اندازه جسم يا حجم، فضايى كه جسم آن را اشغال مى كند،- «كبيرٌ الحَجْمِ» : آنچه كه حجم بزرگ داشته باشد.
=حَجَنَ-
-حَجْنًا العودَ: چوب را كج كرد،- الشي ءَ: آن چيز را با چوب سر كج كشانيد.
=الحَجْناء-
مؤنث (الأَحْجَن) است.
=الحَجُون-
تنبل؛ «سِرْنا عَقَبةً حَجُونًا» : راهى دور و دراز پيموديم.
=الحَجِيج-
[حجّ] : آنكه با اظهار دليل چيره شود، آنكه پزشك گودى زخم وى را با ميل بيازمايد.
=الحُجَيْجَة-
[حجّ] : «أُمُّ حُجَيْجَة» : كُنيه ى گنجشكى است كه به آن (السنُونو) گويند.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَجِير-
مترادف (الحَجِر) است.
=الحَجِيل-
«فَرَسٌ حَجِيلٌ» : اسبى كه در سه پايش سفيدى باشد.
=حَدَّ-
-حَدًّا و حِدَادًا [حدّ] : براى مُرده لباس سياه پوشيد،- تِ المَرْأَةُ: آن زن آرايش نكرد و بعلت مرگ شوهرش جامه سياه پوشيد،-- حَدًّا و حَدَدًا الدَّارَ: براى خانه حدودى ساخت،- الشي ء عَنِ الشي ءِ: آن چيز را از چيز ديگر تميز داد،- المُذْنِبَ:
گناهكار را حدّ بر او جارى كرد تا ديگر گناه نكند،- اللَّهُ عَنّا الشرَّ: خداوند شر را از ما دور كرد،- حَدًّا السكّينَ: چاقو يا كارد را تيز كرد،- حِدَّةً تِ السّكينُ: كارد تيز و جلا داده شد،- حَدًّا و حَدَدًا و حِدّةً عَليهِ: بر او خشم گرفت.
=الحَدّ-
مص،- ج حُدوُد: نهايت هر چيزى، حايل به حدِّ فاصل ميان دو چيز، كيفر؛ «حَدُّ الشي ءِ» : حدود و مشخصات هر چيزى،- مِنَ السيف: لبه شمشير؛ «سَيفٌ ذو حَدَّين» : شمشير دو لبه،- مِنَ الإنسان: سختى و هيبت مرد بر اثر خشم،- مِنَ الشَّراب: تندى و تيزى شراب،- مِنَ كُلِّ شي ءٍ: سختى و شدت چيزى؛ «دارُهُ حدُّ داري» : خانه ى او مجاور خانه ى من است؛ «لِحَدّ أَو إلى حدٍّ» : تا پايان و نهايت؛ «الى حَدِّ الآن و لِحَدِّ الآن» : تاكنون؛ «الى حَدٍّ بعيد، إلى حَدٍّ كبير» : تا مدتى دراز؛ «إلى حَدٍّ ما» : تا حدودى؛ «إلى أَيِّ حَدٍّ» : تا چه حدّى؛ «لا حَدَّ لَهُ» :
بى پايان، غير محدود؛ «بِلا حَدّ» : بيشمار، «على حدٍّ سَوَاء و عَلى حَدٍّ سِوًى» : يكسان، بدون فرق؛ «فى حَدِّ ذاتِهِ» أو بِحَدِّ ذاتِهِ»:
در طبيعت آن؛ «الحَدُّ الأَدْنى» : كمترين حد؛ «الحَدُّ الأَعلى أَو الحَدُّ الأَقصى» :
بيشترين حد؛ «في حدود» : در حدود، تا ميزانى؛ «بَلَغَ أقصى حُدوده» : به بالاترين حد رسيد؛ «حُدودُ اللّهِ» : طاعت و احكام شرعى خداوند.
=حَدَا-
-حَدْوًا و حِدَاءً و حُدَاءً [حدو] : آواز خود را با حُداء بلند كرد،- الإبلَ و بالإبِلِ:
شتران را با خواندن آواز راند،- تِ الرِّيحُ