فهرس الكتاب

الصفحة 64 من 1009

لياقت كه از طرف دولت بعنوان قدردانى از خدمات به شخص داده مى شود.

=اسْتَحْقَبَ-

اسْتِحْقَابًا [حقب] الشي ءَ: آن چيز را پس انداز كرد، آن چيز را پشت رحل شتر بست.

=اسْتَحْقَرَ-

اسْتِحْقَارًا [حقر] هُ: او را كوچك شمرد.

=اسْتَحَكَّ-

اسْتِحْكَاكًا [حكّ] هُ رأسُه: سر او خارش گرفت.

=الاسْتِحْكَام-

[حكم] : مص،- ج اسْتِحْكَامَات: محكم كارى و استوارى.

=اسْتَحْكَمَ-

اسْتِحْكامًا [حكم] الأمْرُ: آن كار ثابت و استوار شد، امكان پذير شد:- عليهِ الكلامُ: سخن بر او پوشيده و مبهم شد.

=اسْتَحَلَّ-

اسْتِحْلَالًا [حلّ] الشي ءَ: آن چيز را حلال دانست،- هُ الشي ء: از او خواست آن چيز را برايش حلال كند.

=اسْتَحْلَى-

اسْتِحْلَاءً [حلو] الشي ءَ: آن چيز را شيرين يافت.

=اسْتَحْلَبَ-

اسْتِحْلَابًا [حلب] : شير دوشيد،- القومُ: آن قوم براى كمك رسانى گردهم آمدند.

=اسْتَحْلَفَ-

اسْتِحْلَافًا [حلف] هُ: او را سوگند داد.

=اسْتَحْلَك-

اسْتِحْلَاكًا [حلك] : سياهى آن چيز بسيار شد.

=اسْتَحَمَّ-

اسْتِحْمَامًا [حمّ] : خود را با آب شست، به گرمابه رفت، بدن او عرق كرد.

=اسْتَحْمَدَ-

اسْتِحْمَادًا [حمد] اللّهُ الى خَلْقِه:

خداوند مردم را در برابر نعمتهائى كه به آنها داده به ستايش خود خواند.

=اسْتَحمَقَ-

اسْتِحْمَاقًا [حمق] : حماقت كرد،- هُ: او را احمق و نادان شمرد.

=اسْتَحْمَلَ-

اسْتِحْمَالًا [حمل] : در باركشى نيرومند شد،- فلانًا: از او خواست تا آن چيز را بردارد و بر دوش كشد.

=اسْتَحَنَّ-

اسْتِحْنَانًا [حنّ] إليه: بسوى او گرايش نمود،- الشوقُ فلانًا: عشق فلانى را شادمان كرد.

=اسْتَحْوَذَ-

اسْتِحْوَاذًا [حوذ] عليهِ: بر او چيره و مستولى شد.

=اسْتَحْوَشَ-

اسْتِحْوَاشًا [حوش] الصيدَ: از كنار شكار آمد تا آنرا بدام افكند.

=اسْتَحَوَضَ-

اسْتِحْوَاضًا [حوض] الماءُ: آن آب بسان حوض گرد آمد.

=اسْتَحْيَا-

اسْتِحْيَاءً [حيي] هُ: او را زنده رها كرد،- مِنه: از او شرمسار شد، شرمگين شد،- هُ و اسْتَحْيَا مِنه: از او دلخور شد و خجالت كشيد.

=اسْتَحْيَنَ-

اسْتِحْيَانًا [حين] : منتظر فرصت مناسب بود.

=اسْتَخَارَ-

اسْتِخَارَةً [خور] هُ: از او مهربانى خواست،- المَنْزِلَ: خانه را پاكيزه يافت.

=اسْتَخَارَ-

اسْتِخَارَةً [خير] : از او طلب خير كرد،- اللّهَ: از خداوند خواست آنچه را كه در صلاح او مى باشد برگزيند.

=اسْتَخَالَ-

اسْتِخالَةً [خول] فيهم: هر يك از آن افراد را دائى خود شمرد.

=اسْتَخَالَ-

اسْتِخَالَةً [خيل] السحابةَ: به ابر نگريست و گمان كرد بارنده است.

=اسْتَخَانَ-

اسْتِخَانَةً [خون] هُ: كوشيد كه به او خيانت كند.

=اسْتَخْبَى-

استِخْبَاءً [خبي] الخِباءَ: چادر را برافراشت، داخل چادر شد.

=الاسْتِخْبَار-

[خبر] : مص؛ «دائرة الاسْتِخبَارَات» :

اداره اطلاعات كشور.

=اسْتَخْبَثَ-

اسْتِخْبَاثًا [خبث] : تبهكار شد،- هُ: او را خبيث و تبهكار يافت.

=اسْتَخْبَرَ-

اسْتِخْبَارًا [خبر] هُ: از او خبر پرسيد.

=اسْتَخْبَلَ-

اسْتِخْبَالًا [خبل] هُ الإبلَ: شتران را از او به عاريت گرفت تا از آن بهره مند شود.

=اسْتَخْدَمَ-

اسْتِخْدَامًا [خدم] هُ: او را خدمتگزار خود كرد، از او خدمت خواست.

=اسْتَخْذَى-

اسْتِخْذَاءً [خذو] : تواضع و فروتنى كرد.

=اسْتَخْرَجَ-

اسْتِخْرَاجًا [خرج] هُ: از او خواست تا بيرون رود،- الشي ءَ: آن چيز را دريافت و استنباط كرد،- المسألةَ: مسأله را حلّ كرد،- تِ الأرضُ: زمين براى كشت آماده شد.

=اسْتَخْرَسَ-

اسْتِخْرَاسًا [خرس] تِ الارضُ: زمين قابل كشت نشد.

=اسْتَخْزَى-

اسْتِخْزَاءً [خزي] : شرمگين شد.

=اسْتَخْزَنَ-

اسْتِخْزَانًا [خزن] المالَ: مال را اندوخت،- هُ المالَ: از او خواست كه مال را اندوخته كند.

=اسْتَخَسَّ-

اسْتِخْسَاسًا [خسّ] هُ: او را خسيس يافت، او را كوچك شمرد.

=اسْتَخْشَنَ-

اسْتِخْشَانًا [خشن] الشي ءَ: آن چيز را زبر و خشن يافت.

=اسْتَخَصَّ-

اسْتِخْصَاصًا [خصّ] الشي ءَ: آن چيز را ويژه خود خواست.

=اسْتخَفَّ-

اسْتِخْفَافًا [خفّ] هُ: او را سبك يافت، او را از راه حق منحرف كرد، او را نادان شمرد،- بهِ: او را خوار شمرد،- هُ الغِناءُ: آواز و شادمانى او را به طرب انداخت،- هُ الطرَبُ: شادمانى و طرب او را بى بند و بار كرد.

=اسْتَخْفَى-

اسْتِخْفَاءً [خفي] : پنهان و متوارى شد.

=اسْتَخْلَى-

اسْتِخْلَاءً [خلو] المكانُ: آن مكان خالى شد،- هُ: از او خواست تا با وى خلوت كند،- بالمَلِيك: با مالك خانه خلوت كرد.

=اسْتَخْلَبَ-

اسْتِخْلَابًا [خلب] هُ بظفرهِ: او را با ناخن خود خراشيد.

=اسْتَخْلَصَ-

اسْتِخْلَاصًا [خلص] هُ: او را براى خود برگزيد،- الشّي ءَ مِنه: آن چيز را بدست آورد؛ «اسْتَخْلَصَ فَائِدَةً من ... » : از چيزى فائده يا سود بدست آورد.

=اسْتَخْلَفَ-

اسْتِخْلَافًا [خلف] هُ: او را جانشين خود كرد،- فلانًا من فلان: فلانى را بجاى فلان برگزيد،- تِ الأرضَ: زمين گياه تابستانى پس از خشكيدن گياه بهارى رويانيد.

=اسْتَخَنَّ-

اسْتِخْنَانًا [خنّ] تِ البئُر: چاه بدبو شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت