لياقت كه از طرف دولت بعنوان قدردانى از خدمات به شخص داده مى شود.
اسْتِحْقَابًا [حقب] الشي ءَ: آن چيز را پس انداز كرد، آن چيز را پشت رحل شتر بست.
=اسْتَحْقَرَ-
اسْتِحْقَارًا [حقر] هُ: او را كوچك شمرد.
=اسْتَحَكَّ-
اسْتِحْكَاكًا [حكّ] هُ رأسُه: سر او خارش گرفت.
=الاسْتِحْكَام-
[حكم] : مص،- ج اسْتِحْكَامَات: محكم كارى و استوارى.
=اسْتَحْكَمَ-
اسْتِحْكامًا [حكم] الأمْرُ: آن كار ثابت و استوار شد، امكان پذير شد:- عليهِ الكلامُ: سخن بر او پوشيده و مبهم شد.
=اسْتَحَلَّ-
اسْتِحْلَالًا [حلّ] الشي ءَ: آن چيز را حلال دانست،- هُ الشي ء: از او خواست آن چيز را برايش حلال كند.
=اسْتَحْلَى-
اسْتِحْلَاءً [حلو] الشي ءَ: آن چيز را شيرين يافت.
=اسْتَحْلَبَ-
اسْتِحْلَابًا [حلب] : شير دوشيد،- القومُ: آن قوم براى كمك رسانى گردهم آمدند.
=اسْتَحْلَفَ-
اسْتِحْلَافًا [حلف] هُ: او را سوگند داد.
=اسْتَحْلَك-
اسْتِحْلَاكًا [حلك] : سياهى آن چيز بسيار شد.
=اسْتَحَمَّ-
اسْتِحْمَامًا [حمّ] : خود را با آب شست، به گرمابه رفت، بدن او عرق كرد.
=اسْتَحْمَدَ-
اسْتِحْمَادًا [حمد] اللّهُ الى خَلْقِه:
خداوند مردم را در برابر نعمتهائى كه به آنها داده به ستايش خود خواند.
=اسْتَحمَقَ-
اسْتِحْمَاقًا [حمق] : حماقت كرد،- هُ: او را احمق و نادان شمرد.
=اسْتَحْمَلَ-
اسْتِحْمَالًا [حمل] : در باركشى نيرومند شد،- فلانًا: از او خواست تا آن چيز را بردارد و بر دوش كشد.
=اسْتَحَنَّ-
اسْتِحْنَانًا [حنّ] إليه: بسوى او گرايش نمود،- الشوقُ فلانًا: عشق فلانى را شادمان كرد.
=اسْتَحْوَذَ-
اسْتِحْوَاذًا [حوذ] عليهِ: بر او چيره و مستولى شد.
=اسْتَحْوَشَ-
اسْتِحْوَاشًا [حوش] الصيدَ: از كنار شكار آمد تا آنرا بدام افكند.
=اسْتَحَوَضَ-
اسْتِحْوَاضًا [حوض] الماءُ: آن آب بسان حوض گرد آمد.
=اسْتَحْيَا-
اسْتِحْيَاءً [حيي] هُ: او را زنده رها كرد،- مِنه: از او شرمسار شد، شرمگين شد،- هُ و اسْتَحْيَا مِنه: از او دلخور شد و خجالت كشيد.
=اسْتَحْيَنَ-
اسْتِحْيَانًا [حين] : منتظر فرصت مناسب بود.
=اسْتَخَارَ-
اسْتِخَارَةً [خور] هُ: از او مهربانى خواست،- المَنْزِلَ: خانه را پاكيزه يافت.
=اسْتَخَارَ-
اسْتِخَارَةً [خير] : از او طلب خير كرد،- اللّهَ: از خداوند خواست آنچه را كه در صلاح او مى باشد برگزيند.
=اسْتَخَالَ-
اسْتِخالَةً [خول] فيهم: هر يك از آن افراد را دائى خود شمرد.
=اسْتَخَالَ-
اسْتِخَالَةً [خيل] السحابةَ: به ابر نگريست و گمان كرد بارنده است.
=اسْتَخَانَ-
اسْتِخَانَةً [خون] هُ: كوشيد كه به او خيانت كند.
=اسْتَخْبَى-
استِخْبَاءً [خبي] الخِباءَ: چادر را برافراشت، داخل چادر شد.
=الاسْتِخْبَار-
[خبر] : مص؛ «دائرة الاسْتِخبَارَات» :
اداره اطلاعات كشور.
=اسْتَخْبَثَ-
اسْتِخْبَاثًا [خبث] : تبهكار شد،- هُ: او را خبيث و تبهكار يافت.
=اسْتَخْبَرَ-
اسْتِخْبَارًا [خبر] هُ: از او خبر پرسيد.
=اسْتَخْبَلَ-
اسْتِخْبَالًا [خبل] هُ الإبلَ: شتران را از او به عاريت گرفت تا از آن بهره مند شود.
=اسْتَخْدَمَ-
اسْتِخْدَامًا [خدم] هُ: او را خدمتگزار خود كرد، از او خدمت خواست.
=اسْتَخْذَى-
اسْتِخْذَاءً [خذو] : تواضع و فروتنى كرد.
=اسْتَخْرَجَ-
اسْتِخْرَاجًا [خرج] هُ: از او خواست تا بيرون رود،- الشي ءَ: آن چيز را دريافت و استنباط كرد،- المسألةَ: مسأله را حلّ كرد،- تِ الأرضُ: زمين براى كشت آماده شد.
=اسْتَخْرَسَ-
اسْتِخْرَاسًا [خرس] تِ الارضُ: زمين قابل كشت نشد.
=اسْتَخْزَى-
اسْتِخْزَاءً [خزي] : شرمگين شد.
=اسْتَخْزَنَ-
اسْتِخْزَانًا [خزن] المالَ: مال را اندوخت،- هُ المالَ: از او خواست كه مال را اندوخته كند.
=اسْتَخَسَّ-
اسْتِخْسَاسًا [خسّ] هُ: او را خسيس يافت، او را كوچك شمرد.
=اسْتَخْشَنَ-
اسْتِخْشَانًا [خشن] الشي ءَ: آن چيز را زبر و خشن يافت.
=اسْتَخَصَّ-
اسْتِخْصَاصًا [خصّ] الشي ءَ: آن چيز را ويژه خود خواست.
=اسْتخَفَّ-
اسْتِخْفَافًا [خفّ] هُ: او را سبك يافت، او را از راه حق منحرف كرد، او را نادان شمرد،- بهِ: او را خوار شمرد،- هُ الغِناءُ: آواز و شادمانى او را به طرب انداخت،- هُ الطرَبُ: شادمانى و طرب او را بى بند و بار كرد.
=اسْتَخْفَى-
اسْتِخْفَاءً [خفي] : پنهان و متوارى شد.
=اسْتَخْلَى-
اسْتِخْلَاءً [خلو] المكانُ: آن مكان خالى شد،- هُ: از او خواست تا با وى خلوت كند،- بالمَلِيك: با مالك خانه خلوت كرد.
=اسْتَخْلَبَ-
اسْتِخْلَابًا [خلب] هُ بظفرهِ: او را با ناخن خود خراشيد.
=اسْتَخْلَصَ-
اسْتِخْلَاصًا [خلص] هُ: او را براى خود برگزيد،- الشّي ءَ مِنه: آن چيز را بدست آورد؛ «اسْتَخْلَصَ فَائِدَةً من ... » : از چيزى فائده يا سود بدست آورد.
=اسْتَخْلَفَ-
اسْتِخْلَافًا [خلف] هُ: او را جانشين خود كرد،- فلانًا من فلان: فلانى را بجاى فلان برگزيد،- تِ الأرضَ: زمين گياه تابستانى پس از خشكيدن گياه بهارى رويانيد.
=اسْتَخَنَّ-
اسْتِخْنَانًا [خنّ] تِ البئُر: چاه بدبو شد.