فهرس الكتاب

الصفحة 388 من 1009

=الخَفِيّ-

[خفي] : پنهان، پوشيده، آنكه از مردم كناره گيرى كند و جايش شناخته نشود؛ «خَفِيُّ الاسْم» : مرد بى نام و نشان، گمنام.

=الخُفْيَة-

[خفي] : «خُفيَةً عنه» : بدون اطلاع و آگاهى او.

=الخَفيت-

«صَوْتٌ خَفِيتٌ» : صدائى آرام.

=الخَفِيَّة-

ج خَفَايَا و خَفِيَّات [خفي] : گودال پيچ در پيچ، چاه پر آب؛ «خَفَايا القلوبِ» : رازهاى دلها؛ «خَفَايا الأُمورِ» : باطن كارها يا امرها.

=الخَفِير-

ج خُفَرَاء: پناه دهنده، پناه گيرنده، حمايت كننده، نگهبان.

=الخَفِيض-

«عَيْشٌ خَفِيضٌ» : زندگى خوش و گوارا.

=الخَفِيضة-

نرمى زندگى و فراخى آن.

=الخَفِيف-

ج أَخِفَّاء و خِفَاف و أَخْفَاف [خفّ] :

آنكه كارهاى خود را با سرعت انجام دهد؛ «خَفِيفُ الحركةِ» : سبكبال، تند و سريع؛ «خَفيفُ الْيَدِ» : حاذق، ماهر، اين واژه ضد (الثَقِيل) است؛ «خفيف الظلِّ» : لطيف، شادمند؛ «خَفِيفُ الروح» : لطيف، مهرآميز؛ «خَفيفُ العَقْل» : سبك مغز، احمق؛ «طَعَامُ خَفيفٌ على المعدةِ» : غذاى زود هضم؛ «الخَفِيف» نيز بمعناى بحرى از بحور شعر است.

=خَلَّ-

-خَلًّا [خلّ] الشي ءَ: آن چيز را سوراخ كرد،- الفصيلَ: زبان بچه شتر را شكاف داد و چوب باريكى (خِلال) در آن نهاد تا نتواند شير بخورد،- في دُعائه: به دعاى خود ويژه گى داد،- خَلًّا و خُلُولًا لَحْمُهُ: گوشت او كم و لاغر شد.

=الخَلّ-

ج أخْلَال [خلّ] : دوست با مهر و محبت. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=الخَلّ-

ج أَخُلّ و خِلَال [خلّ] : سركه، لاغر، ناتوان، چاق، پارگى در جامه، جامه ى كهنه، راه در شنزار.

=الخِلّ-

[خلّ] : دوستى؛ «انه لَكَرِيمُ الخِلِّ» :

او در دوستى خود بزرگوار است،- ج اخْلَال: دوست با وفا.

=خَلَا-

-خُلُوًّا و خَلَاءًا [خلو] الإناءُ: ظرف خالى شد؛ «لَا يَخْلُو من جَمَال» : كمى زيبائى دارد، از زيبائى بى بهره نيست؛ «لَا يَخْلُو مِن مُبَالَغَة» :

بى مبالغه نيست؛ «لَا يَخْلُو من فَائدة» : بى فائده نيست، تا اندازه اى سودمند است،- المكانُ: ساكنان آن مكان رفتند،- الرجُلُ: آن مرد در جائى تنها شد،- بالشي ءِ: آن چيز را به تنهائى برگزيد و چيزى ديگر بر آن اضافه نكرد،- له الجوُّ:

مجال براى او باز شد،- الشي ءُ: آن چيز گذشت؛ «مُنْذُ عَشْرِ سَنَواتٍ خَلَتْ» : از ده سال گذشته تاكنون،- عن الشي ءِ: آن چيز را فرستاد،- عن الأَمْرِ و منهُ: از آن كار خود را مُبَرّى و جدا كرد،- على فُلان: بر فلانى اعتماد كرد،- على الشّي ءِ: بر آن چيز اكتفا كرد،- بِهِ: او را فريب داد،- خَلْوَةً و خَلْوًا و خَلَاءًا بِالمَكَانِ: در آن مكان اقامت گزيد و از آن خارج نشد،- بالُهُ: خيال او راحت شد و اطمينان يافت،- الحُزنَ: غم و اندوه را پشت سر گذاشت و از آن جدا شد،- بهِ و مَعَهُ و اليهِ: با او خلوت كرد و به گفتگو پرداخت،- لِلأَمْرِ: به تنهائى به آن كار پرداخت.

=خَلَا-

[خلو] : از ادوات استثناء به معناي (إلّا) است و به اعتبار فعل مستثنى را منصوب مى كند مانند «جَاءَ اتباعٌ الأمِير خَلَا زَيْدًا» كه در اينجا زيد مفعول است و هرگاه قبل از آن (ما) ى مصدريه آيد فعل مى شود مانند «جَاءَ القَومُ ما خَلَا زيدًا» و هرگاه باعتبار حرف در آيد ما بعد خود را مجرور مى كند مانند «خَلَا زَيْدٍ» : بجز زيد.

=خَلَى-

-خَلْيًا [خلي] النباتَ: گياه را چيد،- المَاشِيةَ: براى دام و ستور علف و گياه چيد،- الشعِيرَ في المِخْلاة: گندم را در خرمنگاه جمع كرد.

=خَلَّى-

تَخْلِيَةً [خلو] الأَمرَ عنهُ: او را رها كرد؛ «خَلَّ عنكَ هَذِه المُيُولِ» : اين خواسته ها را از خود دور كن،- سَبِيلَهُ: او را آزاد كرد، مرد،- بينهما: آن دو را با هم گذاشت و خود را كنار گرفت،- البَائعُ بينَ الْمَشْتَرِى و الْمَبِيع: فروشنده چيز فروخته شده را به خريدار تحويل داد.

=الخَلَى-

ج أَخْلَاء [خلي] : گياه، علف.

=الخَلَاء-

[خلو] : مص، جاى خالى، گوشه؛ «بَيْتُ الخَلاء» : مستراح؛ «مكانٌ خَلَاء» :

جائيكه در آن هيچكس نباشد.

=الخَلَّاب-

آنكه با زبان خوش فريب دهد.

=الخَلَّابة-

مؤنث (الخَالِب) است.

=الخَلَاة-

[خلي] : واحد (الخَلَى) است.

=الخِلَاسيّ-

فرزندى است از پدر و مادرى كه يكى سياه و يكى سفيد باشند.

=الخَلَاص-

رهائى، نجات، نايل شدن به پايانى نيكو؛ «الخَلَاصُ الأَبَدِيّ» : رهائى هميشگى، آنچه از طلا و نقره كه پاك و خالص شده باشد.

=الخِلَاص-

مانند آن چيز، آنچه از طلا و نقره كه زدوده و پاك شده باشد.

=الخُلَاصَة-

آنچه از روغن كه خالص و زدوده شده باشد. اين واژه بر هر چه كه خالص و پاكيزه و گزيده شده باشد اطلاق مى گردد؛ «خُلَاصَةُ الكلامِ» : موجز كلام، خلاصه ى سخن.

=الخِلَاصَة-

مترادف (الخُلاصَة) است.

=الخِلَاط-

آميختگى مردم و دام و ستور.

=الخَلَاطَة-

حماقت، نادانى.

=الخُلَاع-

گونه اى بيمارى ديوانگى كه در انسان پديد آيد.

=الخَلَاعَة-

فساد اخلاق، فسق و فجور، سرگرمى در لذتها و خواهشهاى نفسانى.

=الخِلَاف-

نزاع، اختلاف. اين واژه ضد (الموَافَقَة) است؛ «بِخِلَاف» : بر عكس، بر خلاف؛ «خِلَافًا لذلك» : بر خلاف آن؛ «خِلافُهُ» : غير او، آستين پيراهن،- (ن) :

گونه اى درخت بيد.

=الخِلَافة-

خلافت، امامت، حكومت، نيابت از ديگرى.

=الخُلَاق-

نرم و صاف.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت