فهرس الكتاب

الصفحة 828 من 1009

فرستادن و انداختن توپ در بازى فوتبال.

؛ «حارِسُ المرمى» : دروازه بان؛ «مَرْمَى النظر» ديد چشم؛ «كلامٌ بعيدُ المَرامِي» : گفتارى كه اغراض دور و درازى دارد.

=المِرْمَى-

ج مَرَامٍ [رمي] : ابزار تيراندازى.

=المِرْمَاة-

[رمي] : تير كوچك و باريك.

=المِرْمَاش-

ج مَرَامِيش [رمش] : كسى كه هنگام نگاه كردن چشم خود را بسيار حركت دهد.

=المَرَمَّة-

[رمّ] : لب هر جانور شكافته سم.

=المَرِمَّة-

[رمّ] : مرادف (المَرَمَّة) است.

=المُرْمَد-

[رمد] : كسى كه چشم درد داشته باشد.

=المُرْمَدّ-

[رمد] : مرادف (المَرْمَد) است.

=المُرَمَّد-

[رمد] : بريانى كه در آتش بريان شده باشد.

=مَرْمَرَ-

مَرْمَرَةً [مرمر] : خشمگين شد،- الماءَ: آب را بر روى زمين روان كرد،- الشي ءَ: تلخ شد.

=المَرْمَر-

[مرمر] : سنگ مرمر، انار پر آب، مرمر سفيد رنگ.

=المَرْمَرَة-

[مرمر] : باران بسيار، يك قطعه مرمر.

=المَرْمَريس-

نرم، سفت، بلاى سخت، گردن بلند.

=المَرْمَس-

[رمس] : جاى قبر، گور.

=المُرَمَّش-

[رمش] : كسيكه چشمان او تباه شده است.

=المَرْمَنَة-

[رمن] : انارستان- باغ انار.

=المَرْمُود-

[رمد] : «زَيْتُونٌ مَرْمُودٌ» : زيتونى كه براى شيرين شدن در خاكستر نهاده شده باشد.

=المَرْمُورَة-

[مرمر] : زن نرم و نازك اندام.

=المَرْمُوس-

[رمس] : شخصى كه بر او سنگ پرتاب شده باشد.

=المَرْمُوق-

[رمق] : مفع، با شخصيت، مرد نمونه.

=المِرْمِيس-

(ح) : كركدن.

=مَرَنَ-

-مُرُونَةً و مُرُونًا و مَرَانَةً: در عين سختى نرم شد،- تْ يدُهُ على الْعَمَل وَ وَجْهُهُ عَلى الأَمر: در كار ماهر و سخت شد،- مُرُونًا و مَرَانَةً على الشي ءِ: به آن چيز عادت كرد و آنرا ادامه داد،- مَرْنًا الجِلْدَ: پوست را نرم كرد،- به الأرض: او را بر زمين زد،- من عدوّه: از دشمن خود گريخت.

=مَرَّنَ-

تَمْرِينًا [مرن] الشي ءَ: آنرا نرم كرد،- فلانًا على الأَمر: او را عادت و آموزش داد،- به الأرضَ: او را بزمين زد،- الشي ءَ: براى اولين بار آنرا بكار گرفت.

=المَرْن-

مص،- ج أَمْرَان: نوعى پوشاك نرم، پوست يا چرم نرم، پوستين، عبا، عطا، كنار و طرف؛ «مَرْنا الأَنْف» : دو كناره بينى.

=المَرِن-

نرم و لطيف، عادت، اخلاق، جنگ و گريز.

=المِرْنَان-

[رنّ] : «قَوْسٌ مِرْنان» : كمان پر اهتزاز و صدا.

=المُرْنَب-

[رنب] : «نَسِيجٌ مُرْنَبٌ» : پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار برده باشند.

=المُرْنَبَة-

[رنب] : «أَرْضٌ مُرْنَبِةٌ» : زمين پر از خرگوش.

=المُرِنَّة-

[رنّ] : «قوسٌ مُرِنَّة» : كمان پر اهتزاز و صدا.

=المُرَنَّح-

[رنح] : كسيكه در اثر خستگى و ناتوانى براست و چپ تكان خورد.

=المُرْنَحَة-

[رنح] : جلوى كشتى.

=مَرِهَ-

-مَرَهًا تْ عينُهُ: چشم او در اثر نكشيدن سرمه فاسد و سفيد شد.

=المَرِه-

آنكه به چشمان خود چندان سرمه نكشد تا درون پلكها سفيد شود.

=المَرْهاء-

ج مُرْهٌ: مؤنث (الأَمْره) است؛ «شاةٌ مَرْهاء» : گوسفند سفيد، «أرْضٌ مَرْهاء» :

سرزمين كم درخت.

=المُرْهَة-

سفيدى خالص، گودالى كه در آن آب باران جمع شود.

=المُرْهَف-

[رهف] : مفع؛ «مُرْهَفُ الجسم» :

باريك و لاغر اندام؛ «مُرْهَفُ الحِسِّ» :

كسيكه داراى احساسات رقيق است «سيفُ مُرهف» شمشير تيز؛ «خَصْرٌ مُرْهَفٌ» : كمر باريك؛ «فَرسٌ مُرْهَفٌ» : اسب كمر باريك كه دنده هايش بهم پيوسته باشد.

=المُرْهَق-

[رهق] : مفع، آنكه بر او تنگ گرفته باشند.

=المُرَهَّق-

[رهق] : مفع، مرد فاسدى كه در دين خود متهم باشد، شخصى كه به نادانى و كم عقلى معروف شده باشد.

=مَرْهَمَ-

مَرْهَمَةً [مرهم] الجرحَ: بر روى زخم مرهم گذاشت.

=المَرْهَم-

ج مَرَاهِم [مرهم] : پمادى كه بر روى زخم بگذارند.

=المَرْهُوب-

[رهب] : ترسناك.

=المَرْهُوم-

[رهم] : «مكانٌ مَرْهُومٌ» : جائيكه بر آن باران بسيار آمده باشد.

=المَرْهُون-

[رهن] : مفع؛ «المَرْهون بِكَذا» :

چيزى كه متوقف يا مقيّد بچيزى ديگر باشد؛ «الأُمُور مَرْهُونَةٌ بأوقاتها» : كارها در گرو زمان آنهاست يعنى وقت معين دارد.

=المُرْهِي-

ج المَرَاهِي [رهو] من الخيل: اسب تندروى كه سريع بنظر نرسد ولى اگر آنرا دنبال كنند بدان نرسند.

=المَرْو-

[مرو] (ط ا) : دُرّ كوهى كه سنگى سخت و به (الصوَّان) معروف است.

=المِرْوَى-

ج مَرَاوٍ و مَرَاوَى [روي] : ريسمانى كه با آن بار بر روى ستور بندند.

=المُرُوءَة-

[مرأ] : مروّت و جوانمردى، مردانگى. گاهى اين كلمه را (المُرُوَّة) خوانند.

=المِرْوَب-

[روب] : ظرفى كه در آن ماست بسازند.

=المُرَوَّب-

[روب] : «سقاءٌ مُرَوَّبٌ» : مشك كه در آن شير ماست شده باشد.

=المَرْوَة-

[مرو] (ط ا) : واحد (المرو) است.

=المُرُوتَة-

بى موئي سر و تن.

=المِرْوَح-

ج مَرَاوِح [روح] : باد زن، پنكه.

=المَرُوح-

[روح] : باد خورده؛ «يومٌ مَرُوحٌ» : روز خوش هوا.

=المَرُوح-

[مرح] : مي، اسب چابك؛ «قوسٌ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت