فرستادن و انداختن توپ در بازى فوتبال.
؛ «حارِسُ المرمى» : دروازه بان؛ «مَرْمَى النظر» ديد چشم؛ «كلامٌ بعيدُ المَرامِي» : گفتارى كه اغراض دور و درازى دارد.
ج مَرَامٍ [رمي] : ابزار تيراندازى.
=المِرْمَاة-
[رمي] : تير كوچك و باريك.
=المِرْمَاش-
ج مَرَامِيش [رمش] : كسى كه هنگام نگاه كردن چشم خود را بسيار حركت دهد.
=المَرَمَّة-
[رمّ] : لب هر جانور شكافته سم.
=المَرِمَّة-
[رمّ] : مرادف (المَرَمَّة) است.
=المُرْمَد-
[رمد] : كسى كه چشم درد داشته باشد.
=المُرْمَدّ-
[رمد] : مرادف (المَرْمَد) است.
=المُرَمَّد-
[رمد] : بريانى كه در آتش بريان شده باشد.
=مَرْمَرَ-
مَرْمَرَةً [مرمر] : خشمگين شد،- الماءَ: آب را بر روى زمين روان كرد،- الشي ءَ: تلخ شد.
=المَرْمَر-
[مرمر] : سنگ مرمر، انار پر آب، مرمر سفيد رنگ.
=المَرْمَرَة-
[مرمر] : باران بسيار، يك قطعه مرمر.
=المَرْمَريس-
نرم، سفت، بلاى سخت، گردن بلند.
=المَرْمَس-
[رمس] : جاى قبر، گور.
=المُرَمَّش-
[رمش] : كسيكه چشمان او تباه شده است.
=المَرْمَنَة-
[رمن] : انارستان- باغ انار.
=المَرْمُود-
[رمد] : «زَيْتُونٌ مَرْمُودٌ» : زيتونى كه براى شيرين شدن در خاكستر نهاده شده باشد.
=المَرْمُورَة-
[مرمر] : زن نرم و نازك اندام.
=المَرْمُوس-
[رمس] : شخصى كه بر او سنگ پرتاب شده باشد.
=المَرْمُوق-
[رمق] : مفع، با شخصيت، مرد نمونه.
=المِرْمِيس-
(ح) : كركدن.
=مَرَنَ-
-مُرُونَةً و مُرُونًا و مَرَانَةً: در عين سختى نرم شد،- تْ يدُهُ على الْعَمَل وَ وَجْهُهُ عَلى الأَمر: در كار ماهر و سخت شد،- مُرُونًا و مَرَانَةً على الشي ءِ: به آن چيز عادت كرد و آنرا ادامه داد،- مَرْنًا الجِلْدَ: پوست را نرم كرد،- به الأرض: او را بر زمين زد،- من عدوّه: از دشمن خود گريخت.
=مَرَّنَ-
تَمْرِينًا [مرن] الشي ءَ: آنرا نرم كرد،- فلانًا على الأَمر: او را عادت و آموزش داد،- به الأرضَ: او را بزمين زد،- الشي ءَ: براى اولين بار آنرا بكار گرفت.
=المَرْن-
مص،- ج أَمْرَان: نوعى پوشاك نرم، پوست يا چرم نرم، پوستين، عبا، عطا، كنار و طرف؛ «مَرْنا الأَنْف» : دو كناره بينى.
=المَرِن-
نرم و لطيف، عادت، اخلاق، جنگ و گريز.
=المِرْنَان-
[رنّ] : «قَوْسٌ مِرْنان» : كمان پر اهتزاز و صدا.
=المُرْنَب-
[رنب] : «نَسِيجٌ مُرْنَبٌ» : پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار برده باشند.
=المُرْنَبَة-
[رنب] : «أَرْضٌ مُرْنَبِةٌ» : زمين پر از خرگوش.
=المُرِنَّة-
[رنّ] : «قوسٌ مُرِنَّة» : كمان پر اهتزاز و صدا.
=المُرَنَّح-
[رنح] : كسيكه در اثر خستگى و ناتوانى براست و چپ تكان خورد.
=المُرْنَحَة-
[رنح] : جلوى كشتى.
=مَرِهَ-
-مَرَهًا تْ عينُهُ: چشم او در اثر نكشيدن سرمه فاسد و سفيد شد.
=المَرِه-
آنكه به چشمان خود چندان سرمه نكشد تا درون پلكها سفيد شود.
=المَرْهاء-
ج مُرْهٌ: مؤنث (الأَمْره) است؛ «شاةٌ مَرْهاء» : گوسفند سفيد، «أرْضٌ مَرْهاء» :
سرزمين كم درخت.
=المُرْهَة-
سفيدى خالص، گودالى كه در آن آب باران جمع شود.
=المُرْهَف-
[رهف] : مفع؛ «مُرْهَفُ الجسم» :
باريك و لاغر اندام؛ «مُرْهَفُ الحِسِّ» :
كسيكه داراى احساسات رقيق است «سيفُ مُرهف» شمشير تيز؛ «خَصْرٌ مُرْهَفٌ» : كمر باريك؛ «فَرسٌ مُرْهَفٌ» : اسب كمر باريك كه دنده هايش بهم پيوسته باشد.
=المُرْهَق-
[رهق] : مفع، آنكه بر او تنگ گرفته باشند.
=المُرَهَّق-
[رهق] : مفع، مرد فاسدى كه در دين خود متهم باشد، شخصى كه به نادانى و كم عقلى معروف شده باشد.
=مَرْهَمَ-
مَرْهَمَةً [مرهم] الجرحَ: بر روى زخم مرهم گذاشت.
=المَرْهَم-
ج مَرَاهِم [مرهم] : پمادى كه بر روى زخم بگذارند.
=المَرْهُوب-
[رهب] : ترسناك.
=المَرْهُوم-
[رهم] : «مكانٌ مَرْهُومٌ» : جائيكه بر آن باران بسيار آمده باشد.
=المَرْهُون-
[رهن] : مفع؛ «المَرْهون بِكَذا» :
چيزى كه متوقف يا مقيّد بچيزى ديگر باشد؛ «الأُمُور مَرْهُونَةٌ بأوقاتها» : كارها در گرو زمان آنهاست يعنى وقت معين دارد.
=المُرْهِي-
ج المَرَاهِي [رهو] من الخيل: اسب تندروى كه سريع بنظر نرسد ولى اگر آنرا دنبال كنند بدان نرسند.
=المَرْو-
[مرو] (ط ا) : دُرّ كوهى كه سنگى سخت و به (الصوَّان) معروف است.
=المِرْوَى-
ج مَرَاوٍ و مَرَاوَى [روي] : ريسمانى كه با آن بار بر روى ستور بندند.
=المُرُوءَة-
[مرأ] : مروّت و جوانمردى، مردانگى. گاهى اين كلمه را (المُرُوَّة) خوانند.
=المِرْوَب-
[روب] : ظرفى كه در آن ماست بسازند.
=المُرَوَّب-
[روب] : «سقاءٌ مُرَوَّبٌ» : مشك كه در آن شير ماست شده باشد.
=المَرْوَة-
[مرو] (ط ا) : واحد (المرو) است.
=المُرُوتَة-
بى موئي سر و تن.
=المِرْوَح-
ج مَرَاوِح [روح] : باد زن، پنكه.
=المَرُوح-
[روح] : باد خورده؛ «يومٌ مَرُوحٌ» : روز خوش هوا.
=المَرُوح-
[مرح] : مي، اسب چابك؛ «قوسٌ