[لوو] : مؤنث (الألْوَى) است، زمين دور از آب.
=اللَّيَاح-
[لوح] : بامداد، سپيد از هر چيزى، گاو وحشى كه سفيد است.
=اللِّيَاح-
[لوح] : مرادف (اللَّيَاح) است.
=اللِّيَاط-
[ليط] : گچ و آهك.
=اللَّيَاق-
[ليق] : ثبات و پايدارى، چراگاه.
=اللِّيَاق-
[ليق] : شعله آتش.
=اللِّيَاقة-
[ليق] : مصدر است، شايستگى و تصرّف در كارها با ديگران در كمال ادب و بينش انسانى؛ «مُخِلٌّ بِاللِّيَاقَة» : شايستگى ندارد.
=اللَّيَان-
[لين] : مصدر است، فراخ در زندگى و خوبيهاى آن.
=اللِّيَان-
[لين] : اسم است از (لانَ) .
=اللَّيَانَة-
[لين] : نرمى.
=لَيْتَ-
[ليت] : از حروف مشبهة بالفعل است بمعناى كاش، اى كاش. و براى آرزو كه اغلب مستحيل و غير ممكن است بكار برده مى شود مانند «لَيْتَ الشَّبَابَ يعودُ» :
اى كاش جوانى بر مى گشت كه هرگز بر نمى گردد. و براى ممكن مانند «ليتَ العليلَ صحيحٌ» : اى كاش بيمار خوب باشد نيز بكار مى رود. اين حرف اسم را منصوب و خبر را مرفوع مى كند. گاهى پس از (لَيْتَ) «ما» ى حرفيه در مىيد كه در اينصورت بعلت اختصاص آن به اسم جايز است عمل كند و هم به علت حمل بر حروف همسانش مى تواند عمل نكند. و اگر به ليت «ياء متكلم» وصل گردد بصورت «لَيْتَنِى» در مىيد و گاهى به ندرت گفته مى شود: «لَيْتِى» .
=اللِّيت-
ج أَلْيَات [ليت] : صفحه گردن، مثناى اين كلمه «لِيتَان» است.
=اللَّيَّة-
ج لِوىً [لوي] : اسم مره از لوى.
=اللِّيَّة-
[لوو] : چوب ويژه بخور دادن، خويشى و نزديكيها.
=اللِّيتُورْجيَا-
فضا و جوّ كليسا.- اين كلمه يونانى است-.
=اللَّيْث-
ج لُيُوث و مَلْيَثَة [ليث] (ح) : شير درنده، نيرومندى، سخنگوى بليغ، نوعى عنكبوت.
=اللِّيث-
[لوث] : گياهى در هم پيچيده و انبوه (اصل آن لِوْث است) .
=اللَّيِّث-
[لوث] : «نباتٌ لَيِّث» : گياهى كه در هم پيچيده شده است.
=لَيْسَ-
[ليس] : كلمه ايست كه دلالت بر نفى حال مى كند و غير از حال را با قرينه نيز نفى مى كند مانند «لَيْسَ خَلْقُ اللّهِ مِثْلَهُ» :
بندگان خدا همانند او نيستند. ليس از افعال ناقصه و غير متصرف و فقط داراى وزن در فعل ماضى است و مانند كان عمل مى كند يعنى اسم را مرفوع و خبر را منصوب مى نمايد مانند: «لَيْسَ زَيْدٌ قائمًا» زيد ايستاده نيست. تقديم خبر ليس بر آن جايز نيست و عباراتى از قبيل «جاءَني القومُ ليس زيدًا» آن گروه آمدند بجز زيد. از موارد استثنائى است. گاهى خبر ليس با (إلَّا) مىيد مانند «لَيْسَ الطيبُ الّا المِسْكَ: بجز مشك چيز ديگرى عطر نيست» ، و گاهى ليس بر سر جمله فعليه يا بر سر مبتدا و خبر كه هر دو مرفوع مى مانند در مىيد و در اين صورت اسم ليس ضمير شأن است و جمله مبتدا و خبر در محل نصب و خبر مى باشند. مثال براى جمله فعليه «لَيْسَ يَقُوم زيدٌ» : زيد ايستاده نيست. و مثال براى مبتدا و خبر «لَيْسَ زَيْدٌ قائِمٌ» : زيد ايستاده نيست كه در اينجا بعنوان نمونه آورده شد. گاهى حرف (ب) براى تأكيد نفى بر سر خبر ليس در مىيد و خبر را مجرور و محلًّا منصوب مى سازد مانند «ليس اللّهُ بِظالِمٍ» : خدا ستمكار نيست.
=لَيَّسَ-
تَلْيِيسًا [ليس] الشي ءُ بالشي ءِ: چيزى به چيز ديگرى چسبيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=اللَّيْسَاء-
[ليس] : مؤنّث (الألْيَس) است.
=اللَّيْسِين-
[ليس] : ابريشم نامرغوب. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=اللَّيْسِينَة-
[ليس] : يك قطعه ابريشم نامرغوب. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=لَيَّطَ-
تَلْيِيطًا [ليط] هُ بهِ: چيزى را به چيزى چسبانيد.
=اللِّيطَ-
[ليط] : پوست، پوسته هر چيزى رنگ، صفت و اخلاق.
=اللِّيطَة-
ج لِيط و لِيَاط و أَلْيَاط [ليط] : پوسته نى كه صاف است و ليز مى خورد، كمان، قنات.
=اللَّيْعَة-
[ليع] : اسم مره از لاعَ است؛ «لَيْعَةُ الجوع» : شدت گرسنگى.
=اللَّيْغَاء-
[ليغ] : مؤنث (الْأَلْيَغ) است.
=لَيَّفَ-
تَلْيِيفًا [ليف] تْ فسيلةُ النخل: ليف نخل رشد كرد و زياد شد،- فُلَانٌ اللِّيفَ: ليف ساخت،- المُلَيِّفُ فُلانًا: ليف بر بدن او ماليد.
=اللِّيف-
[ليف] : ليف نخل خرما و مانند آن.
=اللَّيِّف-
[لوف] : يونجه و گياه خشك شده، اصل اين كلمه (لَيْوِف) است.
=اللِّيفَانيّ-
[ليف] : چيزى كه مانند ليف است، مرد ريش دار، ريشو.
=اللِّيفانِيَّة-
[ليف] : «لِحيةٌ لِيفانيَّةٌ» : ريش انبوه و پهن.
=اللِّيفَة-
[ليف] : يك ليف.
=لَيَّقَ-
تَلْيِيقًا [ليق] الطعامَ: غذا را نرم كرد،- الثّريدَ بِالسّمن: غذا را با روغن نرم كرد و به آن ادويه اضافه كرد.
=اللِّيق-
[ليق] : ماده سياهى كه در سرمه مى ريزند.
=اللِّيَق-
[ليق] : پاره هاى ابر كوچك و پراكنده.
=اللِّيقَة-
ج لِيَقٌ [ليق] : اسم است از (لَاق) ، پشمى كه در دوات ريزند و آنرا با مركب آميخته كنند، گل چسبناك كه با دست نرم كنند و بر ديوار زنند و به آن بچسبد.
=لَيْقَنَ-
لَيْقَنَةً [ليقن] الشي ءَ: ليقونه بر آن ماليد،- ليقونه ماده براق كننده است كه از