؛ «الحُمىَّ المِعَوِيَّة» : تب روده.
ج أَمْعَاء [معو] (ع ا) : روده شكم (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) .
منسوب به (مَعَ) است.
=المَعِيَّة-
دوستى و همنشينى و رفاقت؛ «بِمَعِيَّةِ أو في مَعِيَّةِ فلانٍ» : با او؛ «واوُ المَعِيَّةِ» :
در اصطلاح نحويان: واو است كه بمعناى مع (با) مىيد مانند «سِرْتُ وَ الْجَبَل» : با كوه ادامه راه دادم.
=المِعْيَار-
ج مَعَايير [عير] : محك و مقياس؛ «مِعْيَارُ الذهبِ» : عيار طلا.
=المِعْيَان-
[عين] : كسيكه بسيار چشم زخم مى زند.
=المَعِيب-
[عيب] : چيز عيب دار.
=المُعَيِّب-
[عيب] : سازنده ساك دستى و زنبيل.
=المُعِيد-
[عود] : فا، حاذق و ماهر، تجربه ديده، كسيكه پياپى جنگ و حمله كند.
=المَعِيز-
[معز] : بُز.
=المَعِيشَة-
ج مَعَايش [عيش] : زندگانى، رزق و روزى و وسايل زندگى.
=المَعِيص-
- [معص] : مرادف (المَعِص) است.
=المَعِيف-
[عيف] : مكروه، بد.
=المُعِيل-
[عول] : عيالمند، آزمند.
=المُعْيِل-
[عيل] : كسيكه افراد تحت تكفل او بسيار شده باشند.
=المُعَيَّل-
[عيل] : «رجُلٌ مُعَيَّلٌ» : مرد صاحب عائله.
=المُعْيِلَة-
[عول] : مؤنث (المُعْيِل) است.
=المَعِين-
[عين] : آب آشكار و روان بر روى زمين، چشم زخم خورده.
=المَعِين-
ج مُعُنَات و مُعُن [معن] : آب جارى.
=المُعَيَّن-
[عين] : مفع، هر چيز محدودى، گاو نر، پارچه اى كه بر روى آن نقشهائى بشكل چشم حيوانات وحشى باشد، و در علم هندسه بر شكل لوزى اطلاق مى شود؛ «نِيَّةٌ مُعَيَّنَة» : نيت آشكار.
=المَعِيه-
[عوه] من المواشي و غيرها: مرادف (المَعْيُوه) است.
=المَعْيُوب-
[عيب] : مرادف (المَعِيب) است و بمعناى عيبدار مى باشد.
=المَعْيُون-
[عين] : شكل نمايان آب چشمه كه روان باشد.
=المَعْيُونَة-
[عين] : «عَيْنٌ مَعْيُونَةٌ» : چشمه پُر آب.
=المَعْيُوه-
[عوه] من المواشي و غيرها: دام و حيوانات بيمار.
=المُعْيي-
[عيّ] : خسته، ناتوان.
=مَغَا-
-مَغْوًا [مغو] السنَّورُ: گربه صدا در آورد.
=المُغَاء-
[مغو] : صداى گربه.
=المُغَابَنَة-
[غبن] : زيان در فروش.
=المُغَاث-
[مغث] (ن) : درختى است داراى برگهاى پهن و گلهاى سفيد.
=المُغَار-
[غور] : جاى چپاول،- ج مَغَاوِر و مَغَارَات: غار.
=المَغَار-
ج مَغَاور و مَغَارات [غور] : مرادف (المَغارَة) است.
=المُغَارّ-
ج مَغَارّ [غرّ] : ماده شتر كم شير.
=المُغَارَة-
[غور] : مرادف (المَغَارة) است.
=المَغَارَة-
ج مَغَاوِر و مَغارَات [غور] : غار.
=المَغَازِي-
[غزو] : صفات و كارهاى جنگ آوران؛ «كتاب المَغَازي» : كتاب صفات جنگ آوران و حمله كنندگان.
=المَغَاص-
[غوص] : مص،- ج مَغَاوِص:
جاى فرو رفتن در آب، بالاى ساق پا.
=المَغَالَة-
[غوِل] : جاى نابودى و يا هلاكت، مهلكه.
=المُغَامِر-
[غمر] : كسيكه خود را بكارهاى سخت و هولناك وارد كند، كسيكه دست بكارهاى سخت و خطرناك زند.
=المُغَامَرَة-
[غمر] : مص،- ج مُغَامَرَات: كار پُر خطر، پديده اى حيرت آور و گيج كننده؛ «رواية مَلأى بالمُغامرات» : نمايشى پر از كارهاى خطرناك.
=المُغَاوِر-
[غور] من الرجال: آنكه بسيار حمله و چپاول كند.
=المَغَبَّة-
[غبّ] : پايان هر چيزى.
=المَغْبِن-
ج مَغَابِن [غبن] : هر قسمت تا خورده از بدن مانند كشاله ران و پشت گوش، زير بغل.
=المغْبُوط-
[غبط] : اسم مفعول است از (غَبَطَهُ) .
=المَغْبُون-
[غبن] : كسيكه در بهاى خريد و يا فروش گول خورده باشد، مغبون، سست رأى و بى اراده.
=المُغْتَسل-
[غسل] : آبى كه در آن غسل كنند،- مُغْتَسَلات: جاى شستشو، دستشوئى.
=المُغْتَلّ-
[غلّ] : تشنه؛ «انا مُغْتَلٌّ اليه» :
مشتاق او هستم.
=المُغْتَمِر-
[غمر] : مست؛ «طَعَامٌ مُغْتَمِرٌ» :
غذائى كه از گندم با پوست تهيه مى شود.
=مَغَثَ-
-مَغْثًا الدواءَ في الماءِ: دارو را در آب حلّ كرد،- الرّجُلَ: او را ضربه اى آهسته و سست زد، او را بر زمين انداخت،- هُ في الماء: او را در آب فرو برد.
=مُغِثَ-
الرجُلُ: تب كرد.
=المَغْث-
مص، ماليدن و سابيدن با انگشتان،- ج مِغَاث: آشوب و زد و خورد.
=المُغِدّ-
[غدّ] : كسيكه غُدّه چركى يا چربى در آورده باشد.
=المَغْدَى-
[غدو] : جائيكه در پگاه از آن رهسپار مى شوند.
=المَغْدَاة-
[غدو] : مرادف (المَغْدَى) است.
=مَغَرَ-
-مَغْرًا في البلاد: با شتاب رهسپار شد،- بهِ بعيرُهُ: شترش او را با شتاب برد.
=مَغَّرَ-
تَمْغِيرًا [مغر] الثوبَ: جامه را به رنگ سرخ تيره در آورد.
=المَغَر-
رنگ سرخ تند و تيره.
=المِغْرَاة-
[غرو] : دستگاهى كه با آن سريشم و چسب تهيه مى كنند.
=المِغْرَايَة-
[غرو] : مرادف (المِغراة) است كه در اصطلاح درود گران متداول است.
=المَغْرِب-
ج مَغَارِب [غرب] : جاى فرو رفتن آفتاب، كشور مراكش كه در شمال