فهرس الكتاب

الصفحة 924 من 1009

=النَّخْلَة-

(ن) : يك نخل خرما.

النَّخْلِيَّات:

نوعى از گياهان داراى يك فلقه، تيره نخلها.

=نَخِمَ-

-نَخْمًا و نَخَمًا: آب بينى يا اخلاط از سينه انداخت.

=نَخْنَخَ-

نَخْنَخَةً [نخنخ] البعيرَ: شتر را خوابانيد،- بِالاءِبل: به شتران نهيب داد و با گفته (اخْ اخْ) آنها را خوابانيد،- الرّجُلُ: با شتاب حركت كرد و براه خود ادامه داد،- فلانًا: او را راند و دور كرد.

=النِّخْوَار-

ج نَخَاوِرَة [نخر] : ترسو، ناتوان، بزرگوار، خود بزرگ بين.

=النَّخْوَة-

[نخو] : مص، حماسه سرائى، جوانمردى، بزرگى، تكبر و فخر.

=النَّخُوس-

(ح) : بز كوهى جوان.

=النُّخُوع-

مص، اقرار و اعتراف به حق.

=نُخِيَ-

نَخْوَةً [نخو] الرجُلُ: افتخار كرد و خود بزرگ بين شد.

=النَّخِيب-

ج نُخُب: ترسوى بزدل.

النَّخِيس: چرخ چاهى كه سوراخ آن گشاد باشد و با قرار دادن چوب يا سنگ و جز آن در ميانِ آن سوراخش را تنگ كنند.

النَّخِيسَة: شير بز و ميش كه با هم آميخته شده باشد، كره.

=النَّخِيل-

(ن) : نخل خرما.

=النَّخِيلَة-

(ن) : يك نخل خرما،- ج نَخَائِل:

پند بى ريا و خالص.

=نَدَّ-

نَدًّا و نَدِيدًا و نُدُودًا و نِدَادًا [ندّ] البعيرُ: شتر رم كرد و فرار نمود،- تِ الْكلَمةُ: شاذ بود.

=النَّدّ-

[ندّ] : مص، تپه، تپه بلند، عود بخور.

=النِّدّ-

ج أَنْدَاد [ندّ] : همسان و مانند؛ مالَهُ نِدُّ»: مانندى ندارد، عود كه از آن براى بخور استفاده كنند.

=نَدَا-

-نَدْوًا [ندو] الرجُلُ: بخشش كرد، كناره گيرى كرد و دور شد، الشي ءُ: پراكنده شد،- القومُ: آن گروه در باشگاه حاضر شدند،- القومَ: آنانرا در باشگاه جمع كرد.

=نَدَّى-

تَنْدِيَةً [ندو] الشي ءَ: آن چيز را تر كرد،- الفرسَ: اسب را آبيارى كرد، آنرا دوانيد تا عرق كرد.

=النَّدَى-

[ندو] : مص،- ج أندَاء و انْدِية:

باران، شبنم، سخاوت و فضيلت و نيكى، گياه و علف، پيه و چربى، زمين، نوعى بخور خوشبو، نتيجه و پايان.

=النُّدَاء-

[ندو] : مرادف (النداء) است.

النِّدَاء: صدا، دعا.

=النَّدَّاسَة-

و يقال لها النارِيَّة (ح) : نوعى حشرات پرنده و ريز و زيان آور كه در خوشه انگور يا آرد و جز آن پديد مىيد.

الندّاف: پنبه زن، چوب فروش.

النِّدَافَة: پنبه زنى.

=نَدَأَ-

-نَدْأَ [ندأ] هُ: او را ترسانيد،- المَلَّةَ:

نان آماده كرد،- اللحمَ: گوشت را در آتش نهاد،- عليهم: آشكار شد.

=النَّدِئ-

[ندأ] : گوشتى را كه در آتش گداخته ميگذارند، رنگين كمان، سرخى زير ابر هنگام غروب يا طلوع آفتاب.

=النُّدْأَة-

[ندأ] : مرادف (النَّدْأَة) است،- ج نُدَأ: پاره اى از گياه پراكنده شده.

=النَّدْأَة-

[ندأ] : مرادف (النَّدِئ) است، شعاع گرد خورشيد، هاله اطراف ماه، بسيارى مال و ستوران.

=نَدَبَ-

-نَدْبًا فلانًا للأَمر أو إلى الأَمر: او را بكارى فرا خواند و انجام آن را از او خواست،- هُ الى الحرب: او را به جنگ فرستاد،- الميتَ: بر مرده گريست و خوبيهاى او را برشمرد؛ «يَنْدُبُ حظَّهُ» : از بخت بد خويش شكايت دارد.

=نَدِبَ-

-نَدَبًا و نُدُوبًا و نُدُوبَةً الظهْرُ: بر روى كمر نشانه هائى از زخم پديد آمد،- نَدَبًا الجرحُ: آثار زخم بر روى پوست سفت و زمخت شد.

=نَدُبَ-

-نَدَابَةً الرجُلُ: زيرك و تيزهوش شد.

=النَّدْب-

مص،- ج نُدُوب و نُدَبَاء: آنكه بسوى فضائل شتابان باشد، مرد ظريف و بىلايش، آنكه در بر آوردن نياز خود سبكبال باشد؛ «فَرسٌ نَدْبٌ» اسب بانشاط و تندرو.

=النَّدَب-

مص، و- ج نُدُب: اثر زخم،- ج أنداب: كمانى كه با سرعت تير را رها كند، خطر گروگان گيرى در آنچه كه بر سر آن شرط بندى شود زيرا از آنِ برنده مى شود.

النُّدْبَة: ذكر و شمارش خوبيهاى مرده، اسم است از نَدَبَ براى كسيكه به جنگ فرستاده مى شود.

=النَّدْبَة: مؤنث (النَّدْب) است، اسم مرّه است،- ج نُدْب و جج نُدُوب و أنداب: مرادف (النَّدَبَة) است.

=النَّدَبَة-

ج نُدْب و جج نُدوب و أَنْداب:

نشانه زخم كه بر روى پوست بدن مانده است.

=نَدَحَ-

-نَدْحًا الشي ءَ: آن چيز را فراخ و گسترده كرد.

=النُّدْح-

ج أَنْدَاح: مرادف (النَّدْح) است.

=النَّدْح-

ج أَنْدَاح: بسيارى و فراخى، زمين وسيع و گسترده، پايه و دامنه كوه.

النِّدْح: آنچه كه از دور ديده شود، سنگينى.

النُّدْحَة: زمين فراخ و گسترده.

النَّدْحَة: مرادف (النُّدْحَة) است.

=نَدَّدَ-

تَنْدِيدًا [ندّ] بالشي ءِ: چيزى را در ميان مردم شايع كرد،- بِفُلانٍ: به او دشنام و سخنان ناپسنديده گفت، عيبهاى او را آشكار ساخت،- صوتَه: صداى خود را بلند كرد،- الإِبِلَ: شتران را پراكنده كرد.

=نَدَرَ-

-نَدْرًا و نُدُورًا الشي ءُ: آن چيز از جوف چيزى ديگر بيرون افتاد و نمايان شد، كمياب شد،- الشي ءُ من موضعهِ: آن چيز از جاى خود در آمد و افتاد،- فلانٌ من قومهِ: از ميان قوم خود بيرون رفت،- تِ الشّجرةُ:

درخت سبز شد،- النّبَاتُ: گياه برگ در آورد،- الرَّجُلُ: مرد،- الرَّجُلُ في فضلٍ او علمٍ: آن مرد در فضل و علم نمونه و كم نظير شد،- الشي ءَ: «آنرا» آزمايش كرد.

النَّدْر: مرادف (النَّادِر) است.

النَّدَرَى: نفيس كمياب.

النُّدْرَة: كميابى.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت