فهرس الكتاب

الصفحة 580 من 1009

برادرش يا پس از برادرش بدنيا آمد.

=صَوِفَ-

يَصْوَفُ صَوَفًا [صوف] الكبشُ:

گوسفند داراى پشم زياد شد.

=صَوَّفَ-

تَصْوِيفًا [صوف] هُ: او را پشمينه پوش (صوفى) كرد.

=الصُّوف-

ج أَصْواف [صوف] : پشم گوسفند.

=الصُّوفَان-

[صوف] : ماده ايست در قارچ پر سوراخ كه نرم و خشك است؛ «فُطْر الصُّوفان» : گونه اى قارچ كه بر روى ساقه درختان رويد.

=الصَّوْفان-

[صوف] : آنكه داراى پشم زياد است، پر پشم.

=الصُّوفَانَة-

واحد (الصُّوفَانِ) است.

=الصَّوْفَانَة-

مؤنث (الصَّوفان) است.

=الصُّوفَة-

يك قطعه پشم؛ «صُوفَتُهُ حَمْراءُ» كنايه از كسى است كه در معرض تُهمت و سوء ظن قرار گيرد.

=صَوْفَرَ-

صَوْفَرَةً: مرادف (صَفَرَ) است.

=الصُّوّفِيّ-

صوفى، مفرد (الصّوفِية) است.

=الصُّوفِيَّة-

[صوف] : آنان كه ترك دنيا و لذات آنرا نموده و به سوى خداوند توجه نمايند، صوفيان.

=صَوَّلَ-

تَصْوِيلًا [صول] البَيْدرَ: خرمنگاه را تميز و پاك كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پاك كرد، گرد و خاك چيزى را با آب شُست همچنان كه گندم را شويند.

=الصُّولَة-

[صول] : «صُولَةُ الحنطةِ» : آنچه كه از گندم با آب شسته و پاك شود.

=الصَّوْلَة-

[صول] : راه پيمايى و حمله جنگى، سيلى زدن، چيره شدن، قدرت و توانايى.

=الصوْلَجان-

ج صَوَالِجَة [صلج] : چوبدستى سر كج، چوگان؛ «صَوْلَجانُ المَلِك» : عصاى سلطنت.

=الصَّوْلَجَانَةَ-

ج صَوَالِجَة [صلج] : مرادف (الصَّولجان) است.

=صَوَّمَ-

تَصْوِيمًا [صوم] هُ: او را وادار به روزه گرفتن كرد.

=الصَّوْم-

[صوم] : مص، و- ج أَصْوَام: روزه، روزه دار، دست از كار كشيدن، و نزد مسيحيان روزه گرفتن از نيمه شب تا ظهر است؛ «شَهرُ الصَّوْم» : ماه رمضان.

=صَوْمَعَ-

صَوْمَعَةً [صمع] البناءَ: ساختمان را بلند ساخت،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.

=الصَّوْمَع-

ج صَوَامِع [صمع] : دير نصارى، كوه يا جاى بلندى كه راهب و يا متعبد مسيحى در آن به تنهايى سكونت كند.

=الصَّوْمَعَة-

ج صَوَامِع [صمع] : مُرادف (الصَّومَع) است، لباس دينى علماى مسيحى.

=الصَّوْن-

[صون] : محافظت و نگهدارى.

=الصُّيَاب-

[صيب] : مرادف (الصيَّاب) است.

=الصُّيَّاب-

[صيب] : هر چيز خالص، بهترين از هر چيزى.

=الصُّيَابَة-

[صيب] : مرادف (الصُّياب) است.

=الصُّيَّابة-

[صيب] : مرادف (الصُّيَّاب) است، «هُوَ صُيَّابَةُ قَومه» : او بزرگ قوم خود است، «صُيَّابَةُ القَوْمِ» : گروه آن قوم.

=الصَّيَّاح-

آنكه بسيار فرياد زند.

=الصَّيَّاد-

[صيد] : شكارچى،- (ح) : شير.

=الصَّيَار-

ج صِيران [صور و صير] : گله گاو.

=الصِّيَارَة-

ج صِير و صِيَر [صير] : آغل گوسفند و گاو.

=الصَّيَّاغ-

[صوغ] : سازندگان طلا آلات، زرگران، مرادف (الصوَّاغ) است.

=الصِّيَاغة-

[صوغ] : زرگرى.

=الصُّيَان-

ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّوان) است.

=الصَّيَان-

ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّفوان) است.

=الصِّيَان-

ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّوان) است.

=الصِّيَانَة-

[صون] : محافظت و نگهدارى.

=الصَّيِّب-

[صوب] : ابر باران دار.

=الصِّيت-

[صوت] : نام نيك.

=الصَّيِّت-

[صوت] : آنكه صداى رسا دارد، بلند آواز.

=الصِّيتَة-

[صوت] : مرادف (الصِّيْت) است.

=صَيَّحَ-

تَصْيِيحًا [صيح] : بسيار فرياد كشيد،- تِ الريحُ او الشَّمسُ البَقَلَ: باد و يا آفتاب سبزيها را خشك كرد،- الشي ءَ: چيزى را شكست و دو نيم كرد.

=صِيحَ-

[صيح] بهم: ترسيدند،- فيهِم: نابود شدند.

=الصيْحَة-

[صيح] : اسم مرة از (صاحَ) است، عذاب، چپاول ناگهانى كوى.

=صَيِدَ-

يَصْيَدُ صَيَدًا [صيد] : گردن آن مرد كج شد.

=الصَّيْد-

[صيد] : مص، شكار، آنچه كه شكار شود.

=الصِّيد-

[صيد] : مرادف (الصَّيْد) است.

=الصَّيَد-

[صيد] : مص، گونه اى بيمارى كه در شتران پديد مىيد و آب از بينى آنها جارى مى شود و گردن آنها از حركت به چپ يا راست باز مىيستد.

=الصَّيْداء-

[صيد] : مؤنّث (الأَصْيَد) است، ريگ؛ «ارضُ صَيْداءُ» : زمين سخت و محكم.

=الصَّيْدَاح-

[صدح] : آوازخوان و مرادف (الصَّادِح) است.

=الصَّيْدَح-

[صدح] : آواز خوان و مرادف (الصَّادِح) است.

=الصَّيْدَحِيّ-

[صدح] : آواز خوان و مرادف (الصَّادِح) است.

=الصَّيْدَلَانيّ-

دارو ساز مرادف (الصَّيْدَلي) است.

=الصَّيْدَلة-

دارو فروشى.

=الصَّيْدَلِيّ-

دارو فروش.

=الصَّيْدَلِيَّة-

داروخانه.

=صَيَّرَ-

تَصْييرًا [صير] هُ: آنرا دگرگون ساخت و بگونه اى ديگر تغيير داد.

=الصَّيِّر-

[صور] : زيباروى.

=الصِّيرَة-

ج صِير و صِيَر [صير] : آغل گاو و گوسفند، مرادف (الصِّيَارَة) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت