برادرش يا پس از برادرش بدنيا آمد.
يَصْوَفُ صَوَفًا [صوف] الكبشُ:
گوسفند داراى پشم زياد شد.
تَصْوِيفًا [صوف] هُ: او را پشمينه پوش (صوفى) كرد.
=الصُّوف-
ج أَصْواف [صوف] : پشم گوسفند.
=الصُّوفَان-
[صوف] : ماده ايست در قارچ پر سوراخ كه نرم و خشك است؛ «فُطْر الصُّوفان» : گونه اى قارچ كه بر روى ساقه درختان رويد.
=الصَّوْفان-
[صوف] : آنكه داراى پشم زياد است، پر پشم.
=الصُّوفَانَة-
واحد (الصُّوفَانِ) است.
=الصَّوْفَانَة-
مؤنث (الصَّوفان) است.
=الصُّوفَة-
يك قطعه پشم؛ «صُوفَتُهُ حَمْراءُ» كنايه از كسى است كه در معرض تُهمت و سوء ظن قرار گيرد.
=صَوْفَرَ-
صَوْفَرَةً: مرادف (صَفَرَ) است.
=الصُّوّفِيّ-
صوفى، مفرد (الصّوفِية) است.
=الصُّوفِيَّة-
[صوف] : آنان كه ترك دنيا و لذات آنرا نموده و به سوى خداوند توجه نمايند، صوفيان.
=صَوَّلَ-
تَصْوِيلًا [صول] البَيْدرَ: خرمنگاه را تميز و پاك كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پاك كرد، گرد و خاك چيزى را با آب شُست همچنان كه گندم را شويند.
=الصُّولَة-
[صول] : «صُولَةُ الحنطةِ» : آنچه كه از گندم با آب شسته و پاك شود.
=الصَّوْلَة-
[صول] : راه پيمايى و حمله جنگى، سيلى زدن، چيره شدن، قدرت و توانايى.
=الصوْلَجان-
ج صَوَالِجَة [صلج] : چوبدستى سر كج، چوگان؛ «صَوْلَجانُ المَلِك» : عصاى سلطنت.
=الصَّوْلَجَانَةَ-
ج صَوَالِجَة [صلج] : مرادف (الصَّولجان) است.
=صَوَّمَ-
تَصْوِيمًا [صوم] هُ: او را وادار به روزه گرفتن كرد.
=الصَّوْم-
[صوم] : مص، و- ج أَصْوَام: روزه، روزه دار، دست از كار كشيدن، و نزد مسيحيان روزه گرفتن از نيمه شب تا ظهر است؛ «شَهرُ الصَّوْم» : ماه رمضان.
=صَوْمَعَ-
صَوْمَعَةً [صمع] البناءَ: ساختمان را بلند ساخت،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.
=الصَّوْمَع-
ج صَوَامِع [صمع] : دير نصارى، كوه يا جاى بلندى كه راهب و يا متعبد مسيحى در آن به تنهايى سكونت كند.
=الصَّوْمَعَة-
ج صَوَامِع [صمع] : مُرادف (الصَّومَع) است، لباس دينى علماى مسيحى.
=الصَّوْن-
[صون] : محافظت و نگهدارى.
=الصُّيَاب-
[صيب] : مرادف (الصيَّاب) است.
=الصُّيَّاب-
[صيب] : هر چيز خالص، بهترين از هر چيزى.
=الصُّيَابَة-
[صيب] : مرادف (الصُّياب) است.
=الصُّيَّابة-
[صيب] : مرادف (الصُّيَّاب) است، «هُوَ صُيَّابَةُ قَومه» : او بزرگ قوم خود است، «صُيَّابَةُ القَوْمِ» : گروه آن قوم.
=الصَّيَّاح-
آنكه بسيار فرياد زند.
=الصَّيَّاد-
[صيد] : شكارچى،- (ح) : شير.
=الصَّيَار-
ج صِيران [صور و صير] : گله گاو.
=الصِّيَارَة-
ج صِير و صِيَر [صير] : آغل گوسفند و گاو.
=الصَّيَّاغ-
[صوغ] : سازندگان طلا آلات، زرگران، مرادف (الصوَّاغ) است.
=الصِّيَاغة-
[صوغ] : زرگرى.
=الصُّيَان-
ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّوان) است.
=الصَّيَان-
ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّفوان) است.
=الصِّيَان-
ج أَصْوِنَة [صون] : جاى لباسى و كتاب مرادف (الصُّوان) است.
=الصِّيَانَة-
[صون] : محافظت و نگهدارى.
=الصَّيِّب-
[صوب] : ابر باران دار.
=الصِّيت-
[صوت] : نام نيك.
=الصَّيِّت-
[صوت] : آنكه صداى رسا دارد، بلند آواز.
=الصِّيتَة-
[صوت] : مرادف (الصِّيْت) است.
=صَيَّحَ-
تَصْيِيحًا [صيح] : بسيار فرياد كشيد،- تِ الريحُ او الشَّمسُ البَقَلَ: باد و يا آفتاب سبزيها را خشك كرد،- الشي ءَ: چيزى را شكست و دو نيم كرد.
=صِيحَ-
[صيح] بهم: ترسيدند،- فيهِم: نابود شدند.
=الصيْحَة-
[صيح] : اسم مرة از (صاحَ) است، عذاب، چپاول ناگهانى كوى.
=صَيِدَ-
يَصْيَدُ صَيَدًا [صيد] : گردن آن مرد كج شد.
=الصَّيْد-
[صيد] : مص، شكار، آنچه كه شكار شود.
=الصِّيد-
[صيد] : مرادف (الصَّيْد) است.
=الصَّيَد-
[صيد] : مص، گونه اى بيمارى كه در شتران پديد مىيد و آب از بينى آنها جارى مى شود و گردن آنها از حركت به چپ يا راست باز مىيستد.
=الصَّيْداء-
[صيد] : مؤنّث (الأَصْيَد) است، ريگ؛ «ارضُ صَيْداءُ» : زمين سخت و محكم.
=الصَّيْدَاح-
[صدح] : آوازخوان و مرادف (الصَّادِح) است.
=الصَّيْدَح-
[صدح] : آواز خوان و مرادف (الصَّادِح) است.
=الصَّيْدَحِيّ-
[صدح] : آواز خوان و مرادف (الصَّادِح) است.
=الصَّيْدَلَانيّ-
دارو ساز مرادف (الصَّيْدَلي) است.
=الصَّيْدَلة-
دارو فروشى.
=الصَّيْدَلِيّ-
دارو فروش.
=الصَّيْدَلِيَّة-
داروخانه.
=صَيَّرَ-
تَصْييرًا [صير] هُ: آنرا دگرگون ساخت و بگونه اى ديگر تغيير داد.
=الصَّيِّر-
[صور] : زيباروى.
=الصِّيرَة-
ج صِير و صِيَر [صير] : آغل گاو و گوسفند، مرادف (الصِّيَارَة) است.